اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و پنجم :
باران با سینی وارد اتاق شد و روی صندلی چوبی گوشه ی اتاق نشست. نگاهش با اندوه و پرحسرت به در و دیواری که از عکسهای بهار جای خالی نداشت انداخت و بغضش را قورت داد. لیوان چای را به دست سامان داد و برای اینکه ذهن خودش را منحرف کند گفت:
- از کار جدیدت راضی هستی؟ خاله میگفت انگار سرت خیلی شلوغه!
- آره بد نیست. کارم زیاده اما راضی ام. سرم که شلوغ باشه کمتر فکر و خیال میکنم.
صدای پیامک گو

لطفا صبر کنید...

شادان
0واای چه رویی داره این ایرج هنوز میگه ناهید منو مقصر میدونه .. واای ایرج کاش یکمم خودت میدیدی چیکارا که کردی