لیست کلیه پارتهای رمان اگر باران ببارد : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 171
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 121
- چی از من میخوایین؟ - احسنت. خوبه که باهوشی... لرزش نفسهایش را به سختی داشت کنترل میکرد. پاهایش دیگر جان نداشت. روی یک نیمکت فلزی کنار آب سرد کنی که چند قدم جلوتر از ورودی آرامستان قرار داشت نشست و همان وقت جاوید ادامه داد: - خوب گوش کن ببین چی میگم. قراره پسرت یه امانتی برسونه دست من. خودش م...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 122
خانه ای که فرهاد این روزها در آن ساکن بود واقع در بلوار دریا، یکی از زیباترین ساختمانهای نوساز جزیره بود که به نام همان بلوار نام گذاری شده بود. آپارتمان هنوز چیدمان کاملی نداشت. آشپزخانه مجهز به ابتدایی ترین وسایل بود و دو کاناپه ی ساده و یک میز غذاخوری چهارنفره تنها اثاث سالن پذیرایی بود. فرهاد...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 123
خنده از لبان پارسا پر کشید و به چهره ی متعجب باران خیره شد. صدای آشنا ادامه داد: - « همین الان دارم از پیش مهندس میام. برو دنبالش بیارش خونه. نیمه های شب یه ماشین میاد دنبالتون باید شبونه برگردید تهران. تو خونهی اون مرد ماهیگیر دیگه امن نیست. بومیهای جزیره کنجکاو شدهن » نگاهش با بهتی عمیق به چش...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 124
در ماشین باز شد. فرهاد به همراه مردی پوشیده در دشداشه ای سفید که با یک چوب دستی بدنش را نگه میداشت از ماشین پیاده شد. پای چپ مرد تا زانو در گچ بود و به وقت راه رفتن با آن عصای چوبی میلنگید. دقایقی بعد ماشین سیاه بلوار را دور زد و رفت. پارسا مشغول گرفتن عکس با گوشی بود که صدای فرهاد خون را در رگه...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 125
نفسهایش به خسخس افتاده بود. قفسه ی سینه اش از فشار زیاد آب گُر گرفته و دردناک بود. وهم و هراس چشمانش را مثل دو گوی درشت از حدقه بیرون میداد. نفس نداشت و برای گرفتن ذره ای اکسیژن بالبال میزد. با همان حال چشمی چرخاند و با دیدن الوار چوبی که از بدنه ی قایق جدا شده و روی آب شناور بود خودش را به زحم...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 126
خیلی تلاش کرد تا بغضش را پس بزند و میان آنهمه حرفی که روی زبانش سنگینی میکرد تنها به گفتن یک شرح حال ساده اکتفا کند. کیلومترها دورتر از جزیره ی زیبای هندورابی، فرهاد در انتهایی ترین قسمت ساختمان مهام، در زیر زمین کارگاه، گوشی را به گوشش چسبانده بود تا صدای همایون را واضح تر بشنود. از شنیدن حادثه...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 127
باران بدون هیچ سوال و جوابی خودش را روی نیمکت فلزی رها کرد و پارسا مقابلش زانو زد. به چشمان آشفته و نگاه کدرش خیره شد و با نگرانی گفت: - از اینجا که رفتیم بیرون باید خیلی قوی باشی باران. خیلی قوی تر از همیشه. نگاه باران همچنان حیران و گنگ بود. - منم به اندازه ی تو هَنگم اما الان وقت نشستن و غصه...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 128
*** تاکسی مقابل کارگاه مهام توقف کرد و پارسا در حالیکه پر از نگرانی بود برای آخرین بار رو به باران گفت: - با من در تماس باش. هر چیزی که به نظرت مشکوک بود حتما به من بگو. حواست به گوشیت باشه. من مدام بهت زنگ میزنم. مبادا منو بی جواب بذاری....
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 129
نگاه سهیلا به سر تا پای باران پرغرور و کنکاشگرانه بود. بغضش را پس زد و مفش را بالا کیشد. قدمی جلوتر آمد و در حالیکه تا ته چشمان دخترک را گز میکرد کیفش را با ناز روی دست دیگرش گذاشت و کوتاه و مختصر پرسید: - چرا ؟ - چرا چی؟... - چرا باید بهت اعتماد کنم؟ پوزخند باران معنی دار بود. کمی جلو آمد و درست...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 130
- مگه چند تا ایرج محمودی اینجاست؟ بلافاصله برخاست و به لباس چروک و کدری که به تن داشت دستی کشید تا شاید غبار چسبیده به الیافش را بزداید. از اتاق خارج شد و وقتی همراه نگهبان به سمت اتاق ملاقات میرفت گفت: - قرار نبود امروز وکیلم بیاد. خبر جدیدی شده؟ - من وکیل شما رو از کجا بشناسم مرد حسابی! - آقا...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 131
باران کنکاشگرانه نگاهش کرد و این بار هدفمند پرسید: - این میری ... از وضعیت عمو بهمن و بقیه ی شرکا چیزی نمیگه؟ رنگ چهره ی ایرج ارغوانی شد و رگه هایی از خشم چشمانش را سرخ کرد. این بار نفسی پر از حرص بیرون داد و گفت: - بهمنو نمیدونم اما نظرش اینه که کلا اینا برات پرونده سازی کردهن. - ایرج مگه تو ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 132
زبانش به ادامه سخن یاری نکرد. نگاهش برای چند ثانیه به چهره ی ایرج ثابت ماند و دوباره گفت: - خصوصا از وقتی فهمید دخترتم به دنیا اومده ... داغونه. به کسری از ثانیه چهره ی ایرج از شرم ارغوانی شد و پیشانی اش خیس عرق. سکوتی عمیق میانشان حاکم شد و فقط صدای خط کشیدن ناخن ایرج روی میز بود که گاهی سکوت ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 133
نگاهی به چشمان پرسشگر پارسا انداخت و در جواب «چی شده؟»ی او با لحنی پر از حیرت گفت: - حتی تصورش هم نمیکنی پارسا!... - خب بگو چی شده؟ - سامان!... خونهی ما رو سامان خریده.!... به نام خاله نسرین. پارسا بعد چند لحظه سکوت، سری به نشانه ی تائید جنباند و گفت: - ظاهراً نون آقا سامان حسابی تو روغنه. - ...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 134
ده دقیقه از نیمه شب گذشته بود. چیزی توی سرش جوشید و برای چند ثانیه به آنچه توی ذهنش پروبال میگرفت مجال عرض اندام داد. عاقبت گوشی همراهش را روشن کرد و شماره ای گرفت. هنوز به بوق سوم نرسیده بود که صدای پرغرور سهیلا در گوشش پیچید. - امیدوارم یه دلیل مهم برای تماس دیروقتت داشته باشی دختر جون. لحظه ...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 135
نفسی از اعماق وجودش بالا کشید و دستانش را داخل جیب شلوار کتانش فرو برد. آرام و پرغرور به طرف دیوار شیشه ای سالن رفت. پرده را کنار زد و نگاهش از همان جا در محوطه ی بزرگ مقابل عمارت چرخید و روی درختان پیر و سربه فلک کشیده که حالا شبیه علفزاری خشک تن به خاک داده بودند چسبید. هیچ خبری از آنهمه شور ز...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 136
این اتاق فقط سقفی کوتاه و مختصر بود برای به صبح رساندن شبهایی که برای او پر از اشک حسرت و ندامت بود. وقتی باران وارد اتاق میشد نگاه سهیلا از بالای شانه اش روی چهره ی پارسا نشست و با اخم پرسید: - این آقا کی باشن؟ فرصتی برای اینکه به نسبت پارسا با خودش فکر کند نداشت و حالا وقت غیظ و غضب نبود. قد...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 137
این سوال ساده و کوتاه بود اما جوابش به اندازه ی راز بزرگی که آنها در سینه داشتند سخت و خطرناک. باران از روی صندلی برخاست و مقابل سهیلا ایستاد. نگاه پرمعنایش را تا ته چشمان هراسان سهیلا هول داد و با همان حال گفت: - چون قضیه پیچیده تر از چیزیه که فکر میکنی. سهیلا خواست اخم کند اما عضلات ابرو و پیش...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 138
پارسا دور از چشم او نگاه پیروزمندانه ای به باران انداخت و قبل از اینکه باران حرفی بزند گفت: - من که گفتم قبول نمیکنه... باران آرام و خونسرد نزدیک شد و کنار سهیلا روی تخت نشست. دستان سرد او را در دست گرفت و به چشمان تب دار و پر آبش خیره شد. وقتی لب باز میکرد تا حرفی بزند کسی توی سرش به او نهیب می...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 139
برای چند ثانیه به صدای قدمهای مشوش باران که در فضای نسبتا خالی اتاق میپیچید گوش سپرد. عاقبت تاب نیاورد. نگاه سهیلا به باران پر از سوال بود و لحنش پر از کنایه: - نگرانی این پسرو برای پدرش میفهمم ... اما تو چرا بهم ریختی؟ واسه چی اینقدر پریشونی؟ پارسا از روی صندلی برخاست و وقتی کیف باران را به دستش...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 140
عاقبت چهره ی عصبی و خشمگین باران کمی از هم باز شد و لبانش با قوسی ملایم و ملیح خندید. نگاهش به پارسا تلفیقی از قدردانی و نگرانی بود و خواست حرفی بزند که همان وقت گوشی همراه پارسا توی جیبش صدا کرد. گوشی را از جیبش درآورد و با دیدن اسم امیر روی صفحه ی نمایشگر، پسرک تخس و شرور درونش باز بیدار شد و چ...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
