لیست کلیه پارتهای رمان اگر باران ببارد : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 101
مشغول تعویض لباسهای تنش بود که سهیلا با چند ضربه به در اتاق وارد شد و با دیدن ساک لباسهای همایون تای ابروی راستش بالا پرید. دستی به موهای کوتاه بلوندش کشید و گفت: - اوغور بخیر مهندس ... کجا به سلامتی؟ همایون زیپ شلوار پارچه ای نخودی رنگش را بالا کشید و در حالیکه دکمه های پیراهنش را میبست جواب ...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 102
- فکر میکنی تا بندر «پل» چقدر راهه؟ کاپیتان اکبری شانه ای بالا انداخت و با نگرانی جواب داد: - با این هوای خراب هیچ نظری ندارم مهندس. کاش میشد فردا راه بیفتیم من به کیوان هم گفـ... همایون دستی به نشانه ی مخالفت در هوا تکان داد و کلام اکبری را قاطعانه برید: - حتی یک دقیقه هم فرصت نداریم. همین الان...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 103
با همان استرس و نگرانی آهسته پرسید: - تو کی هستی؟ - اسمم نجلاست. اگه به خاطر نامزدم نبود محال بود به این کار تن بدم. نگاه فریبا گنگ و حیرت زده به نجلا بود اما گوشش از صدای ناهنجار زنی که با اعتماد به نفس زیاد، ترانه ی محبوب و قدیمی دلکش را به گند میکشید درد گرفته بود. با همان حال پریشان پرسید...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 104
- همه ی اینا رو ول کن فقط به روزی فکر کن که قراره عین یه پدر واقعی تو رو برام خواستگاری کنه. چقدر همایون را کم میشناخت!. همان مردی که تا به این لحظه از هیچ تلاشی برای نابود کردن خاندان مهام رویگردان نبوده و حالا در تایتانیک تفریحی مجللش روی آبهای خروشان و خشمگین خلیج فارس امیدی به زنده ماندنش ن...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 105
با همان نگاه نرم و لبخند مشعوفش پرسید: - خوبم. تو چرا این وقت روز رستوران نیستی؟! پارسا به تیله ی سیاه چشمانش خیره شد و لحظه ای بعد وقتی سنگریزهای را زیر پایش میسایید با نگرانی لب زد: - باید یه چیزی بهت میگفتم. - چی مثلا؟... پارسا نفس عمیقی کشید. نگاهش به اطراف چرخی زد و با کلافگی گفت: - ی...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 106
همه چیز در عمارت بزرگ دکتر محمودی همچنان مثل سابق بود، همان وسایل لوکس و گران قیمت با همان دیزاین و همان چیدمان ژورنالی. اما روی همه چیز بقدر تمام بیحوصلگیهای صاحبخانه غبار نشسته بود. این آشفتگی از زن خانه دار و باسلیقه ای مثل ناهید زیادی دور از ذهن بود و همین تضادِ چشمگیر، نفس باران را تنگ میکر...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 107
این را گفت و در مقابل چشمان بهت زده و متحیر باران از انباری بیرون رفت. او ماند و یک ذهن پریشان و آشفته که هر لحظه به یک سو پر میکشید. خودش کنار ناهید بود اما همه ی حواسش پی مردی میرفت که همان وقت پشت میله های آهنین بازداشتگاه به فاصله ی همین دو روز به قدر یک عمر پیر شده بود. مردی که تمام عزت و ا...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 108
دور زد و مقابلش ایستاد. نگاهش را توی صورت خندان بهمن چرخاند و با لحنی خشک و عصبی ادامه داد: - عجالتا اون نیشِ بازو از زیر دست و پا جمع کن... فعلا مرخصی. عاقبت عضلات صورتش را جمع کرد و با لحنی که مودب تر از قبل بود گفت: - پس... اگه ممکنه یه برگهی مرخصی ... خشمی که در نگاه حاتم بود کلام را روی...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 109
موجود کوچک داخل شکمش تکانی خورد و لگد ریزی زد. انگار کسی به گلویش چنگ انداخت و نفسش را برد. دستش را روی شکمش گذاشت و با حالی خراب نوازشش کرد. اما کمی بعد وقتی او را روی تخت حمل بیمار گذاشته و به طرف آمبولانس میبردند صدای هقهق گریه اش فضای اطراف بهداری را پر کرده بود. این اوضاع ترسناک را حتی در ت...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 110
- خوب نگاش کن... ممکنه دیگه هیچ وقت نبینیش. چیزی توی دلش فرو ریخت. راه گریزی نبود. پلکهای سنگینش را به آرامی باز کرد و نگاه نمناک و محزونش روی صورت گرد و ظریف کودک نشست. لبهایش شبیه لبهای بهار بود و گردی صورتش شبیه ایرج. اما وقتی بیدار شد عمق نگاه باران را داشت. همانقدر جسور و همانقدر سرکش و خود...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 111
افکارش را جمع کرد و جواب داد: - راستش ... پدرم دیروز اومد خونه. عفو مشروط خورده. اما تحت نظره. در نهایت باید یه مدتی تو زندان بمونه اما فعلا.... باران با ذوقی نیمبند کلام پارسا را برید: - ایرج چی؟... از اونم خبر داری؟ پارسا از پشت میز برخاست. اصلا دلش نمیخواست شرایط سخت او را از آنچه هست سخت ...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 112
کلید داخل قفل چرخید و با باز شدن در، نسرین و سامان وارد خانه شدند. نسرین کفشهایش را داخل جاکفشی کنار در چپاند و روسری از سر برداشت. روی کاناپه ی راحتی هال لم داد و نفس زنان گفت: - اصلا حرفشم نزن. من همین خونه برام کافیه. پولاتو جمع کن دوفردای دیگه که بخوای یه سر و سامونی به زندگیت بدی، کاسه ی چه...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 113
و حالا فرهاد کیلومترها دورتر از سامان و بهتی که به دل داشت، داخل اتاقکی که نیم طبقه پایینتر از پناهگاه باران بود کلافه و مستاصل گوشی همراهش را به گوشش فشار میداد تا صدای کسی که آنسوی خط حرف میزد را واضح تر بشنود. همان وقت صدای قدمهای کسی را شنید که پله های کارگاه را به سمت حیاط با عجله بالا میرف...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 114
فصــــل نهم*** زن و مرد میانسالی که دختر نوجوانشان با چهره ای رنگ پریده و بی جان روی دست مرد افتاده بود نیمه های شب، سراسیمه وارد بیمارستان شدند. مرد ناشناس قامتی ضعیف و استخوانی داشت و ضجه های زن بی نوا آنقدر سوزناک بود که دل سنگ را آب میکرد. برای لحظه ای قدمهای سست مرد میانسال تاب نیاورد و پاه...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 115
داودی از مقابل در کنار رفت و با صدایی آهسته پچ زد: - تا اینا حواسشون پرته سریع برو. از کنار دیوار خط زرد رنگ رو بگیر و برو سمت سرویس بهداشتی. از در پشتی بیمارستان برو بیرون . اونجا یه پراید دودی منتظرته. فهمیدی چی میگم؟ فریبا نگران و وحشت زده سری به نشانه ی مثبت تکان داد. وقتی پشت در اتاق ایستاد...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 116
ببیند. میان آنهمه غم و غصه ای که توی دلش تلنبار شده بود ظرفیت پذیرش این یکی را نداشت. نفسش شبیه آهی بلند و طولانی از سینه بیرون زد و روی کاناپه ی نخودی رنگی که با کوسنهای آجری و نسکافه ای گرمای خاصی به فضای خانه میداد نشست. - یه املت میخوری باهم بزنیم؟ این را پارسا گفت و باران کلافه تر از قبل ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 117
رفته... انگار یه چال ریز میفته روی گونهت که... ادامه ی حرفش لابلای لبخند دلبرانه ای که کمتر روی صورتش مینشست قطع شد. در مقابل این لبخند تخص و معنی دار، پارسا سری جنباند و با همان لحن آشنای قدیمی گفت: - شیطنت نکن بچه برو بخواب تا کار دستم ندادی. چیزی به صبح نمونده. دوساعت دیگه تو باید بری سر کا...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 118
نمیدانست آنچه میشنود حقیقت است یا خیال؟... - چرا اینجا خوابیدی فرفری؟ برو روی تخت استراحت کن. کمرت اینجا درد میگیره. میان خواب و بیداری با لحنی خواب آلود و کش دار لب زد: - از اونـــجا بدم میــاد... تو هم... اونــــجا ... نخواااااب... بوی ... عطر زنونه... میــــــد... عضلات صورت پارسا از هم با...
بروزرسانی در : ۱۱۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 119
با این جملات بی ربط کلام پارسا را بدون معطلی برید و به چشمان شوخ و تخص پارسا خیره شد. - آهـــ ااان... یاسو میگی؟ آره ... بد نیست. - کجا باهاش آشنا شدی؟ نگاهش برای لحظه ای چهره ی خسته و خواب آلود باران را چرخی زد و آهسته گفت: - میشه درموردش حرف نزنیم؟ - چرا؟ مگه رفیق نیستیم؟ قدیما همه حرفامو...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 120
چقدر خوب بود که فرهاد هنوز آن عینک دودی گرد را روی بینی داشت تا چشمان بهت زده و نگاه شرمگینش را پشت آن سیاهی پنهان کند. برای چند ثانیه هیچ کلامی به زبانش نیامد. کمی بعد لبان خشکش را با اندک رطوبت زبانش تر کرد و با پیشنهاد یک صبحانه ی گرم، مسیر صحبت را عوض کرد: - خب ... بگذریم بچه ها. شما تازه رس...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
