لیست کلیه پارتهای رمان اگر باران ببارد : پارت های 161 تا 170
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 161
- « به زودی با اخباری عجیب... جزئیاتی از حوادث هولدینگ هما و دستهای پشت پرده... به راستی چه کسی سکاندار این معاملات سیاه بوده است؟ تا ساعاتی دیگر حقایقی برایتان فاش میشود که حتی تصورش را نمیکنید. منتظر باشید...» - دیدی همایون دیدی؟... این یارو رو سر لج انداختی. بهمن با صدایی بلند این را گفت و...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 162
- یعنی من؟!... تو این مدت فرهاد حتی یه تماس خشک و خالی هم با من نداشته! در برابر حیرت سهیلا سری نامحسوس جنباند و باز اضافه کرد: - دیشب یکی از همسایه ها باهام تماس گرفت و گفت مستاجرای جدید چند تا مرد عجیب و غریبن که مدام در حال بحث و بگومگو هستن. حتی میگفت یه نفرو دست بسته و گونی به سر آوردن... ال...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 163
- تو چجوری هنوز زنده ای؟ باز چه نقشه ای تو سرته بیشرف؟ - آروم باش بذار توضیح بدم برات. صدای زن لرزید و در حالیکه به سختی تلاش میکرد تا بغضش را پس بزند ادامه داد: - خفه شو حرومزاده. زندگیمو نابود کردی. بچه مو ازم گرفتی. من احمق به خاطر تو زندگیمو ول کردم. بیوجدان... تهش چی شد؟... منو عین یه آشغ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 164
سایه ی نحس و سیاه همایون در تمام سکانسهای که از گذشته میدید حضور داشت. برای چند ثانیه پدرش را دید که در آخرین دیدارشان روی تخت بیمارستان تمام توان اندکش را جمع کرده و با صدایی کم جان و نفسهایی که یک درمیان پشت گلو راه گم میکرد گفته بود: « من که رفتنی ام ... مادرتم که معلوم نیست زنده ست یا مرده......
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 165
چهره اش از ضرب شدیدی که به بینی اش خورده بود جمع شده بود و خون از حفره های بینی اش بیرون میجهید. فرهاد نفس نفس میزد و وقتی بهمن تلاش میکرد تا او را از همایون دور کند باز همه ی خشمش را با نعره ای هولناک بر تن زخمی و غرق به خونش فرو میریخت: - بیشرف من تو رو میکشم. من زنده ت نمیذارم حرومزاده. نجلا...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 166
- از جاوید خبری داری سامان؟ با شنیدن اسم جاوید نگاه موشکافانه ی شاطر را نادیده گرفت و لبخندی سرد و مرموز کنج لبش را بالا کشید: - همینقدر بدون که اوضاعشون خیلی خرابه. به نانوای جوان نگاه کرد و یک دستش به نشانه ی قدر دانی روی سینه گذاشت. دست دیگرش را روی دهنی گوشی گرفت و رو به نانوا گفت: - آق...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 167
کلامش خیلی زود پاره شد و جمله اش ناتمام ماند: - گفته بودم تا تهش هستم. الانم به میل خودم اینجام. پس دیگه این بحثو تموم کن. لقمه ی توی دهانش را بلعید و تکه ی بعدی را نزدیک لبهای باران نگه داشت. حس و حال چهره اش کمی آرام تر شد و با لحنی مهربانتر اضافه کرد: - اصلا کسی چه میدونه؟... شاید تو مدیر یه ...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 168
فصــــــــل چهاردهم*** - هیچ معلوم هست تو کجایی؟ اصن چه غلطی داری میکنی این روزا که نمیفهمی دور و برت چی میگذره؟ باباتو اومدن کت بسته بردن اون وقت ما حتی نمیدونیم آقازاده کجاست که بهش خبر بدیم!... صدای گریان فرزانه بود که با دیدن پسرش زخم دلش سرباز کرده بود. پارسا کلافه و پریشان نگاهی به ساعت شم...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 169
نگاهش به تصویر فریبا و رادین بود اما ذهنش همچنان پیش جملهی زهرآلود پارسا که گفته بود «تو خودت حالت بد نمیشه وقتی میبینی دل شوهرت هنوز پیش ناهیده؟... » چیزی توی دلش جوشید و تا گلو بالا آمد. انگار واقعا دلش آشوب شده بود. سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و پلکهایش را برای چند ثانیه روی هم گذاشت. باز ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 170
برش جویده شده ی سیب توی دهانش مزه ی گچ گرفت. نگاهش وحشت زده و نگران چرخی به اطراف زد. پرده ی حریر که سرتاسر سالن روی پنجره آویخته شده بود با نسیم ملایم باد چرخشی کرد و دوباره با ناز روی شیشه نشست. صدای ضربه های آرام و پیدرپی این بار از پشت شیشه ی سرتاسری سالن دلش را تا حلقش بالا کشید. ترس حالا ...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
