اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و هفتم :
- میبینی؟!... تو حتی بلد نیستی ابراز محبت کنی. زبونت زبون زور و تحمیله. از عشق پدرونه فقط امر و نهی کردنش رو یاد گرفتی وگرنه...
- دهنتو ببند...
همان وقت صدای بلند ایرج و دستی که با غیظ تا بالای سر باران بالا آمده بود حرف را در دهان باران خشکاند. چشمان بهت زده اش به دستی که بالای سرش آماده ی فرود آمدن بود خیره شد و با تلخندی زهر آلود جمله اش را ادامه داد:
- وگرنه الان به جای اینکه عین
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
