پارت شصت و هفتم :

- میبینی؟!... تو حتی بلد نیستی ابراز محبت کنی. زبونت زبون زور و تحمیله. از عشق پدرونه فقط امر و نهی کردنش رو یاد گرفتی وگرنه...
- دهنتو ببند...
همان وقت صدای بلند ایرج و دستی که با غیظ تا بالای سر باران بالا آمده بود حرف را در دهان باران خشکاند. چشمان بهت زده اش به دستی که بالای سرش آماده ی فرود آمدن بود خیره شد و با تلخندی زهر آلود جمله اش را ادامه داد:

- وگرنه الان به جای اینکه عین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!