پارت هفتاد و هفتم :

این سوالی بود که ایرج با یک دنیا ناباوری پرسید. فریبا برای پاسخ به این سوال نفس نداشت. اشک به چشمانش دوید و نگاهش را از او گرفت. پلیور گشادش را دوباره پایین کشید و لباس زیرش را مرتب کرد و موهای پریشانش را با دست پشت سرش بست. صدای بلند ایرج این بار تمام وجودش را لرزاند.

- مگه با تو نیستم؟!... چرا به من نگفتی؟
آب دهانش را پرصدا قورت داد و وحشت زده کمی عقب رفت. وقتی زبان باز کرد صدایش میل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!