اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و پنجم :
در آستانه ی در ایستاد و با دیدن چمدان کوچکی که با دهانی باز وسط اتاق افتاده بود دلش لرزید. موهای کوتاه و آشفته اش را پشت گوش گذاشت و با نگرانی پرسید:
- داری چیکار میکنی دیوونه؟
هقی زد و اشکآلود جواب داد:
- واقعا معلوم نیست؟
- احمق نشو دختر. آدم که از خونه خودش قهر نمیکنه.
چند تکه لباس داخل چمدان پرت کرد و با همان حال خراب گفت:
- خونه ای که توش اختیار زندگیم

لطفا صبر کنید...

شادان
0واقعا خوشحالم واسه باران که داره میره .. بهترین انتخاب ❣️❣️❣️❣️