پارت شصت و پنجم :

در آستانه ی در ایستاد و با دیدن چمدان کوچکی که با دهانی باز وسط اتاق افتاده بود دلش لرزید. موهای کوتاه و آشفته اش را پشت گوش گذاشت و با نگرانی پرسید:

- داری چیکار میکنی دیوونه؟
هقی زد و اشک‌آلود جواب داد:

- واقعا معلوم نیست؟
- احمق نشو دختر. آدم که از خونه خودش قهر نمیکنه.
چند تکه لباس داخل چمدان پرت کرد و با همان حال خراب گفت:

- خونه ای که توش اختیار زندگیم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واقعا خوشحالم واسه باران که داره میره .. بهترین انتخاب ❣️❣️❣️❣️

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    👍🏼👍🏼

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️