لیست کلیه پارتهای رمان اگر باران ببارد : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 141
رنگ از رخ همایون پرید. بزاق دهانش را پرصدا قورت داد و با حالی پریشان گفت: - مبادا بذاری اون زن بهت نزدیک بشه. همه ی بدبختیای تو و پدرت به خاطر خودخواهی اون زن بوده حالا بعد اینهمه سال اومده چی بگه؟ فلش که خودمون میدونیم دست سامانه. دستی مضطرب به صورتش کشید و باز ادامه داد: - اون اگه مادر بود...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 142
نسرین مقابل بارانی دودی رنگی که جلوتر از بقیه ی لباسها آویزان بود ایستاد و پارچه اش را لمس کرد و با لحنی تحسین آمیز گفت: - شک داری مگه؟ ... مدلهای قشنگ... دوخت تر و تمیز... بخدا آدم کیف میکنه. حیف نبود اینهمه سال خودتو ازین هنری که داری محروم کردی؟. پوزخندش تلخ و معنی دار بود به خواسته های بی ا...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 143
باران سفارش ظرفی بستنی داد و بار دیگر با شماره ی سامان تماس گرفت و مثل چند بار گذشته اوپراتور توی گوشش گفت: شماره ی مورد نظر شما در دسترس نمیباشد تماس شما از طریق... کلافه و دلنگران گوشی را روی میز رها کرد و در حالیکه دستش را روی پیشانی میگذاشت آرنجش را به میز تکیه داد و پلکهایش را روی هم گذاشت...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 144
- میدونی چقدر پوله مامان؟! ... من و تو حتی نمیتونیم تعداد صفراشو بشماریم. این یعنی امضای نابودی ایرج. - سامان دقیقا چه غلطی کرده؟ باران لحظه ای به پسرک تخس دوچرخه سواری که توی پیاده رو قیقاج میرفت نگاه کرد و متفکرانه گفت: - یه وقتا فکر میکنم بعد از فوت بهار سامان خیلی عوض شد. دیگه اون پسر آروم...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 145
برای خارج شدن از مرز نیاز به حمایت داشت و این حمایت هم مالی بود و هم امنیتی. در موقعیتی نبود که با برداشت از حساب شرکت به راحتی بلیطی تهیه کند و آبرومندانه از کشور خارج شود. لااقل نه تا وقتی که پلیس پیگیر پرونده ی هولدینگ و مدیرانش بود و با هر تراکنش مسیر پول را ردیابی میکرد. و نه تا وقتی تکلیف ا...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 146
باران حرفی برای گفتن نداشت. نفس میانه ی سینه ی دردناکش راه گم کرد و دلش را از جا کند. چه میگفت در جواب غم سنگینی که این جوان به دل داشت؟!... سکوت غم انگیزشان را باز سامان شکست و گفت: - از من میخوای بهت کمک کنم که ایرج رو نجات بدی؟ پس عدالت خدا کجاست؟ - لطفا سامان... عدالت خدا رو که من و تو نمیتو...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 147
(این پارت به دلیل اشکالی که در پارت قبل بود طولانیتره دوستان) *********************** - چرا ... یکی دونفر بردنش. فقط عجله کن بیا. پاهایش از حرکت ایستاد و وحشت زده پرسید: - یعنی چی؟ نفهمیدی کی بودن؟ - چه میدونم ... حتما آدمای همایون بودن دیگه. تونستی کلیدها رو بگیری؟ - آره همراهمه. - خوبه. بجن...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 148
باران شتابزده فلش را توی جعبه گذاشت اما لحظه ای با همان حال مکث کرد. - چیه؟... چرا ماتت برده؟ در جواب پرسش کوتاه پارسا گفت: - کاش میشد یه جوری به سامان حالی کنیم ما اینجا بودیم. اگه بدونه لپتاپ دست ماست دلش گرم میشه. لااقل میتونه سرگرمشون کنه تا ما فرصت لازم رو برای کارمون داشته باشیم. پارسا ع...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 149
- یا دهنتو ببند یا خودم میبندمش عوضی... نظرتم واسه خودت نگه دار. این را با غیظ گفت و با همان حال رو به مرد آبی پوش دستور داد: - راه بیفت بریم. اینجا امن نیست. مرد آبی پوش دوباره دستان سامان را با طناب بست و هر سه با عجله از خانه بیرون زدند. اما حال سامان به مراتب بهتر از ساعاتی قبل بود. یک ق...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 150
از دیدن آدمهای پشت در شوکه شد. نگاهش از چشمان وحشت زده ی باران که از بالای شانه اش کمی عقب تر به همایون چسبیده بود سر خورد و میان ملودی شلوغ موبایل سامان در نگاه شماتت بار پسرش ثابت ماند. کسی جرات نفس کشیدن هم نداشت. عاقبت باران چشم از همایون گرفت. به پاهای کرختش تکانی داد و پله ها را با سرعت بال...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 151
صدایش هنوز خش دار و گرفته بود وقتی محکم و قاطع کلام پارسا را برید. خشمگین بود اما نه فقط به خاطر دیدن بهمن کنار آدمهایی که نفس خوشبختیشان را بریده بودند. دلیلش را فقط خودش میدانست. نفسی گرفت و ادامه داد: - نمیفهمی چون جای من نیستی که با چشمای خودت ببینی کیا بهت خیانت کردهن. - اگه نمیفهمیدم الا...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 152
نگاهش هنوز از چشمان پارسا فراری بود و لحنش دلخور: - در هر صورت به زودی پیدامون میکنن. پدرت هوای تو رو داره اما کسی اینجا دلش برای جون من نسوخته. به در تکیه داد و مایوس و غمگین لب زد: - آدرس اینجا رو جز من و تو هیچ کس نداره باران. پوزخند باران تلخ و آزاردهنده بود: - البته... من و تو و ... یاس....
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 153
- فعلا که اوضاع منم بهتر از شما نیست. عاقبت فرهاد نفسی عمیق کشید و دل به دریا زد و وارد اتاق شد. با ورودش صدای مشاجره شان خاموش شد و نگاه پرسشگر آنها را سوی خود کشید. و از همه کنجکاوتر نگاه نگران سامان بود که کنج آن سردابه ی کوچک، پشت یک نیمکت چوبی رنگ و رو رفته نشسته بود و نفسی که با دیدن فرهاد...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 154
در جواب این پرسشِ بهمن ابرویی بالا انداخت و بالافاصله گفت: - نه ... اصلا نیازی نیست نجلا چیزی درمورد مهندس بدونه. کلید خونه رو داده به من که اگه مشتری پیدا شد، من برم خونه رو نشونش بدم. خودشم رفته یزد دیدن خواهرش . الان میتونم باهاش تماس بگیرم بگم خونه رو چند روز برای مادرم میخوام. نگاهش را سوی ...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 155
- نـــه... - پس شک به دلت راه نده. آخرین کارش همون پرونده ی گندهی پولشویی بود که با کلی سند و مدرک باعث شد چند تا از اون چهره های رده بالای دولتی استعفا بدن. اصلا همون پرونده باعث شد جونشو برداره و بزنه به چاک. باران لحظه ای با نگاهی متفکر به او خیره شد و بعد نفسی عمیق کشید. جرعه ای از چایش را ن...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 156
چند طبقه بالاتر از سردابه ی تاریک و دخمه ی زیر زمین کارگاه، فرهاد توی اتاق خودش پشت میز کارش نشست و خبر پیدا شدن فلش را در یک پیامک فوری و محرمانه به سروش جاوید اطلاع داد. بعد کلید خانهی نجلا را از داخل کشوی میز کارش برداشت و همینطور که به آن خیره شده بود شماره ی نجلا را گرفت. طولی نکشید که صدای...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 157
- خب اگه فرهادو دیدی دیگه نگران چی هستی؟ برو بگیر بخواب. فرهاد بچه خوبیه. آدم خرابکار نمیاره اینجا. - خوش به سعادت که اینقدر دلت گنده ست مرد. همان وقت به دختر نوجوانش که از سر کنجکاوی پرده را کنار میزد با غیظ تشر زد: - بنداز پرده رو چش سفید!... برو کنار از جلو پنجره... خودش هم کنار رفت و وقتی...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 158
جاوید جواب سلام فرهاد و بقیه را از سر غرور، سرد و مختصر داد و روی صندلی ای که فرهاد برایش جلو کشیده بود نشست. فرهاد لیوانی آب مقابلش گذاشت و همایون دست پاچه گفت: - ببخش دکتر تازه اومدیم اینجا هنوز فرصت نشده چیزی واسه خوردن بگیریم. جاوید سامسونت سیاهش را باز کرد و لپتاپش را روی میز گذاشت: - برای ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 159
زن همسایه دستی به دهانش کوبید و وحشت زده به اتاق برگشت و در پاسیو را بست. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. نبضش تند میکوبید و نفسهایش میانه ی راه جا خالی میداد. عقربه های ساعت سه بامداد را نشان میداد. اما مهم نبود. باید به پلیس خبر میداد که آدمهای مشکوکی به منزلشان آمده اند. گوشی تلفن را برداشت و ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 160
برق از سرش پرید و به یک چشم به هم زدن پلکهایش به قدر دو گردوی درشت از هم باز شد: - واقعا؟... چی گفت؟ - قبول کرده . میگه اطلاعات رو با تمام مدارک برام بفرست. چیزی توی دلش قُل زد و هُری فرو ریخت. صفحه لپتاپ را روشن کرد و با همان دلهره مقابلش صاف نشست. جرعه ای از قهوه ی پارسا که مقابلش روی میز بو...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
