پارت هفتاد و نهم :

- من صبحونه خوردم. نوش جونت.
و حین استارت زدن مثل قدیم تخس و نمکی ادامه داد:

- اون دیگ سیاه رو چجوری زیر این یه وجب پارچه جا دادی! کله‌ت شبیه بادکنک آبی شده.
باران از تجسم کله ی بزرگ و گرد خودش نا خودآگاه ریسه رفت و نفهمید همان وقت با همین کله ی مضحک آبی و خنده ای که بعد از مدتها روی لبانش نشسته بود دل پارسا را میبرد. در واقع هنوز اصول عاشقی را نمیدانست. هنوز نمیدانست که یک کله ی بØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    بازم به سامان .. دمت گرم .. یه حالی از اینا بگیر ..دل ماهم خنک شه

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    سامان باهوش و زبل😍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️