اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و نهم :
- من صبحونه خوردم. نوش جونت.
و حین استارت زدن مثل قدیم تخس و نمکی ادامه داد:
- اون دیگ سیاه رو چجوری زیر این یه وجب پارچه جا دادی! کلهت شبیه بادکنک آبی شده.
باران از تجسم کله ی بزرگ و گرد خودش نا خودآگاه ریسه رفت و نفهمید همان وقت با همین کله ی مضحک آبی و خنده ای که بعد از مدتها روی لبانش نشسته بود دل پارسا را میبرد. در واقع هنوز اصول عاشقی را نمیدانست. هنوز نمیدانست که یک کله ی بØ

لطفا صبر کنید...

شادان
0بازم به سامان .. دمت گرم .. یه حالی از اینا بگیر ..دل ماهم خنک شه