اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد :
پارسا بهت زده و ناباورانه دستانش را دراز کرد و انگشتان یخ زده ی باران را گرفت. ذهنش از شنیدن اعترافات عجیب و ناگهانی باران قفل کرده بود اما از نگاهش حمایت و مهربانی میچکید:
- من ... واقعا نمیدونم چی بگم!... شوکه شدم. کارتو تائید نمیکنم حتی... نمیدونم دقیقا چیکار باید بکنم... اما... رو من حساب کن.
دلش از اینهمه همیاری و همدلی غنج رفت. گرمایی دلچسب به جانش نشست که دلش را گرم میکرد و روحش
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

شادان
0دقیقا باران دیوونه اس اگه بیخیال پارسا بشه ..اونم به خاطر کی ایرج که کل زندگیشو خراب کرده ..