اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هشتاد :
رفته رفته هوای شهر خنک تر و خیابانها خلوت تر میشد. کوچه های خزان زده و درختان بلندی که برگ و بار چندانی نداشتند فضای شهر را تا حدی دلگیر میکرد. داخل یکی از کوچه ها ماشین پارسا مقابل یک ساختمان بزرگ و قدیمی توقف کرد. نگاه باران به تابلوی بزرگی که سر در ساختمان نصب شده بود چرخی زد و همانطور که نگاهش به اسم روی تابلو بود با تعجب پرسید:
- تولیدی« ابراهیم مهام » این همون مهام معروفه؟!...
لطفا صبر کنید...
