لیست کلیه پارتهای رمان اگر باران ببارد : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 81
چند ضربه به در نواخت و همان وقت صدای مردی جوان از سالن مجاور به گوش رسید که با صدایی نسبتا بلند گفت: - من اینجام بچه ها، بیایین تو سالن خیاطی نگاه هر دو کمی دورتر از آن اتاق دربسته، به مرد جوانی افتاد که ظاهرا پارسا میشناختش. دستی از دور برایش تکان داد و همراه باران راهش را سمت او کج کرد. سالن خ...
بروزرسانی در : ۱۹۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 82
- یعنی حاضری اینجا توی انبار بخوابی اما تو خونه ی من نه؟ کمی مصممتر و محکمتر از قبل جواب داد: - من از پس خودم برمیام پارسا. لطفا سعی نکن جای من تصمیم بگیری. آخرین باری که یکی باهام این کارو کرد برای همیشه طردش کردم. الانم که اینجا پیش توام واسه اینه که احساس کردم تو با بقیه فرق داری. نذار از تو ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 83
سامان بزاق دهانش را قورت داد و دستپاچه لپتاپش را روشن کرد و در حالیکه با انگشتان منجمدش چیزی تایپ میکرد گفت: - خب... الان خدمتتون عرض میکنم. فایلی روی صفحه ظاهر شد و چیزی توی دل سامان فرو ریخت. تردید بود یا ندامت یا خشم و کینه؟... هیچ نمیدانست . فقط آن لحظه یک چیز تمام ذهن و روحش را پر کرده بو...
بروزرسانی در : ۱۹۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 84
با لحنی جدی و دستوری گفت: - بلند حرف بزن پسر جون... - بله ببخشید... عرض کردم .. فقط همینا بود - اعتبار خیلی سخت به دست میاد جوون. سعی کن اگه یه روزی کسی بهت اعتماد کرد پشیمونش نکنی. چیزی توی دل سامان لرزید و نگاهش رنگ ترس گرفت. سری به نشانه ی تایید جنباند و با احتیاط گفت: - بله... دقیقا به همین ...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 85
- به نظرت چرا من باید چنین باج بزرگی به ایرج بدم؟ این بار سامان بود که مطمئن تر از قبل ابروی راستش بالا پرید و با لبخندی پیروزمندانه جواب داد: - به همون دلیل که برای اجرای اهدافتون بهش نیاز دارید. نگاه همایون برای لحظه ای رنگ باخت و گوشه ی چشمانش تنگ شد: - و ... اهدافمون چیه؟؟! همین سوال کوتاه ...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 86
فصــــــل ششـــم*** سفره ی سفید گلداری که نسرین وسط هال نقلی خانه پهن کرده بود با چند تکه نان سنگک بیات و ظرف پنیری که نیمی از آن خشکیده بود چندان تصویر اشتها برانگیزی نداشت . اما سامان چنان با ولع لقمهها را میبلعید که عاقبت نسرین دلش تاب نیاورد و گفت: - بگردم مادر... دیشب شام نخوردی تا دیروق...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 87
بود. کمی دورتر از او و ایرج که برای رد پیشنهاد بهمن چانه میزد و بهانه جویی میکرد، بهمن در طبقه ی پنجم هولدینگ، کنار همایون ایستاده بود و در حالیکه صدای ایرج از دستگاه سانترال روی میزدر فضای اتاقش پخش میشد نگاهی از روی رضایت به همایون کرد و خطاب به ایرج گفت: - پس من منتظرتم. پشیمون نمیشی دکتر. ...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 88
همایون سمت او برگشت و در حالیکه پتو را تا زیر گلویش بالا میکشید گفت: - از دفعه پیش که دیدمت ضعیف تر شدی ابراهیم. مگه دارهای تقویتیتو نمیخوری؟ جوابی نشنید. مرد بی نوا به قطره های سرُمی که آرام و با تومانینه توی لوله ی باریک پلاستیکی میچکید نگاه کرد و باز صدای همایون را شنید که حین باز کردن کمپو...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 89
بعد نگاهی به ساعت روی مچش کرد و ادامه داد: - الان دیگه وقت ناهاره. من باید برم. نمیتونم برای غذا پیشت بمونم اما باز میام سرت میزنم. گوشی همراهش را از جیب پالتوی خاکستری رنگش بیرون آورد و شماره ای گرفت. با همان بوق اول صدای سلام و احوال پرسی مرد جوانی توی گوشش پیچید. سلامی داد و بعد از گپ و گفتی...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 90
موهای مواجش را زیر کلاه پشمی پنهان کرد و بلافاصله تایپ کرد « دارم میام». پالتوی مشکی اش را به تن کرد و شال پشمی دودی رنگش را دور گردنش پیچید. کیفش را روی دوش انداخت و از سوئیت دلگیر و خفه اش بیرون زد. وقتی داشت به در انباری که حالا خوابگاهش شده بود قفل میزد، برای چند ثانیه نگاهش به در فلزی زنگ زد...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 91
- مفت میخرن. قیمت اون عمارت خیلی بیشتر از چیزیه که مشتری پاش وایستاده - میدونم مهم نیست. ما فرصت زیادی نداریم. با شرایط موجود هر لحظه ممکنه بریزن تو شرکت و همه رو کَت بسته ببرن. همان وقت صدای چند ضربه به در اتاق نگاه هر دو را به عقب کشید. - بفرمایید؟ رفعت با لبخند کجی که مثل همیشه گوشه ی لبش ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 92
لبخندی محو و کمجان لبهای باران را عقب کشید و در ماشین را باز کرد. قبل از اینکه پیاده شود سوی او چرخید و قدرشناسانه گفت: - ازت ممنونم پارسا. تو دیگه برو به کارت برس. من خودم با تاکسی برمیگردم. لبخندش گرم و صمیمی بود. اما لحنش قاطع و مطمئن: - من همین جا منتظرم تا برگردی. چند تا نفس عمیق بکش و برو...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 93
- ببین ... پدرت از وقتی متوجه حضور این بچه شده همهی ذهنش بهم ریخته. از طرفی نمیخواد تو و مادرت رو ناراحت کنه از طرفی هم دلش پیش من و این بچه ست... من ازت میخوام کمکش کنی بتونه تصمیم درست بگیره. وقتی لب باز کرد تا چیزی بگوید صدایش به وضوح میلرزید: - تصمیم درست از نظر شما چیه؟... - ببین دخترمـــ...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 94
- خدا رحمتش کنه . راحت شد فرهاد جان. پدرت مدتهاست که مریضه. خودش هم اینجوری راضیتره. فرهاد صدایش را صاف کرد و با لحنی غم انگیز گفت: - فکر میکردم داروهای جدید حالشو بهتر کنه اما انگار این اواخر یه سرماخوردگی سخت باعث شده بدنش عفونت کنه و ... نفسش رفت و کلامش خاموش شد. وقتی دوباره لب باز کرد صدا...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 95
از حالت درازکش بلند شد و روی مبل نشست. خمیازه ای کشید و در جواب سلام سهیلا لبخندی به رویش پاشید و آهسته لب زد: - سلام عزیزم. سهیلا با حوله ای که دور تنش پیچیده بود کنار همایون نشست. - خوش اومدی عزیزم. چه بی خبر! چرا بهم نگفتی امروز میای؟ همایون دوانگشت شست و سبابه اش را روی چشمانش فشرد و با ح...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 96
- اما تو قول داده بودی همایون! بهم گفتی پسرتو از همه چیز بی نیاز میکنم . اما الان فرهاد هیچی از خودش نداره... عملا داره برای تو کار میکنه! یعنی هر لحظه که تو اونو نخوای دستش به هیچ جا بند نیست! همایون آخرین جرعه ی قهوه اش را سر کشید و آرام و مطمئن گفت: - بس کن سهیلا... مگه تا الان بد زندگی کرده؟ ...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 97
همایون با کت و شلوار طوسی و موهای آراسته داخل استودیو روی یک صندلی چوبی نشست و کسی با قلم موی ظریفی گریم صورتش را تکمیل میکرد. همان وقت به جوان کوتاه قدی که گوشی تلفن را به گوش کم شنوایش چسبانده بود اشاره کرد: - بذار سمت گوش راستم. مرد جوان گوشی را سمت دیگر گذاشت و او توی گوشی گفت: - درست نشنی...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 98
سرگرد حاتم در حالیکه به دستبندهای نقره ای دستان ایرج قفل میزد گفت: - به زودی مدارک لازم در مورد پروژه ی الماس رو هم کامل میکنیم. اما عجالتا شما همراه ما تشریف میارید پاسگاه تا وقتی همه چی روشن بشه. بیرون از این اتاق چیزی توی دل سامان فرو ریخت و تنش یخ کرد. با عجله از اتاق بهمن فاصله گرفت و به ط...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 99
روی صندلی عقب نشست و کیوان در ماشین را به رویش بست. لختی بعد وقتی خودش پشت رل مینشست با تعجب پرسید: - چرا قربان؟ اتفاقی افتاده؟ - مجبورم همین امروز برم قشم. تو شرکت اوضاع خوب نیست. بهمن و سجادی و دکتر محمودی رو بازداشت کردن. دستور بازداشت منم دادن. دیر یا زود میان دنبالم. تقریبا هیچی فرصت ندارم...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 100
لحظه ای مکث کرد و دوباره گفت: - تو هنوز رمز وَلت رو به من ندادیا . حواست هست؟!... - حواسم هست دکتر. به زودی یه فلش مشکی از طریق فرهاد به دستتون میرسه. به جز رمز ولت تمام ایمیل ها و رسیدهای مالی هم تو همون فلشه. جاوید چیزی نگفت و همایون این سکوت را به نشانه ی رضایت او گذاشت. لحظه ای بعد با حالی ...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
