اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و چهارم :
صورتش را پشت دستان بزرگ و انگشتان کشیده اش پنهان کرد و برای چند ثانیه نفسش پشت سینه حبس شد. صدای بغض آلود باران نگاه هر دوی آنها را شرمگین کرد.
- خجالت نمیکشین؟!... هنوز دارین دنبال مقصر میگردین؟
نفس ایرج آهی شد و نگاهش به نقطه ای نامعلوم روی فرش نشست.
- هنوز نفهمیدین بهار مرده؟ خواهر بیچاره ی منو کردین زیر خاک حالا دارین گذشتهی منحوستون رو شخم میزنین که یه مقصر پیدا کن
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
