لیست کلیه پارتهای رمان اگر باران ببارد : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 171
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 41
از برخورد نفسهای پارسا به پوست گردنش چیزی شبیه رعد از تنش رد شد و در خودش لرزید. چطور به این آشنای قدیمی حالی میکرد که آمادگی یک رابطه ی احساسی را ندارد؟ آنهم وقتی خودش هیچ نقشی در انتخاب این رابطه نداشته! اعتراف به نخواستن این رابطهی اجباری یک چیز بود و شکستن دل جوانی که همیشه برایش عزیزترین رف...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 42
پارسا با همان نگرانی پرسید: - چی شده؟ - هیچی. ما تو خونه مون واسه کج شدن تابلوی روی دیوار هم باید دلشوره بگیریم. ایرجو که میشناسی. تخصصش تو خمیر کردن اعصاب ماست. پارسا با همان نگرانی لبخندی نیمبند به رویش پاشید و سری تکان داد: - خب این بار کدوم تابلو کج شده؟ - نتایج کنکور اعلام شده. طفلی...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 43
- دوازده سال تو بهترین مدرسه ها ثبت نامت کردم که الان بهم بگی فقط برای رشته های علوم تربیتی مجاز شدی؟ یعنی اگه اینهمه هزینه برات نمیکردم اینم قبول نمیشدی؟!... - حالا طوری نشده که. رشته های علوم تربیتی کلی شاخه های مختلف داره. چه اشکالی داره اگه یه معلم هم تو خانواده داشته باشیم؟ این را باران بی...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 44
ایرج حرف باران را زود برید: - سخت برای همهس. مگه کنکور فقط مال این یه نفر بوده؟ اما فقط این یه نفره که هر لحظه تو فکر اون سامان بیهمهچیز بوده. وگرنه چرا باید رتبه ش اینقدر پایین بشه؟ ناهید با یک سینی شربت گلاب از آشپزخانه بیرون آمد. با قاشق بلندی که داخل لیوان بود شربتها را هم میزد و صدای ...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 45
در مقابل نگاه بیقرار بهار ابرویی پیچ و تاب داد و با لحنی توهین آمیز اضافه کرد: - بعدم دیده دروغش لو رفته به غلط کردن افتاده. حالا بماند که همایون آقایی کرده و به خاطر اون نیمچه رابطه ی فامیلی که با ما داره، استخدامش کرده. اما این چیزی رو عوض نمیکنه. همان وقت درست وسط سکون عمیقی که به فضای خان...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 46
- من برای تو و باران بهترینها رو میخوام. تو لیاقتت خیلی بیشتر از پسر اکبر کفاشه که کل زندگیش به قدر پول توجیبی تو و خواهرتم نیست. یه نگاه تو آینه به خودت کردی؟ در مقابل نگاه تو خالی و خیره ی بهار ادامه داد: - خوشگلی، باهوشی، مهربونی... حیف تو نیست که اسم یکی مثل سامان پشت اسمت باشه؟ ته تهش تو...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 47
لحنش آرام بود اما نوعی ناباوری و استیصال در ان موج میزد که ایرج خوب میفهمید: - باورم نمیشه تو همون آدمی هستی که بیست و پنج سال پیش به خاطر عشقت حتی رفاقتت با عمو بهمنم زیر پا گذاشتی. چه بلایی سرت اومده؟!... نگاه پرسشگر همه به چهره ی عصبی ایرج چسبید و ناهید بیش از بقیه منتظر شنیدن پاسخ او بود....
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 48
حال بهار از همیشه بدتر بود. توی سرش صداهای عجیب و غریبی بود که برایش مفهوم خاصی نداشت. پشت به درِ حمامِ اتاقش چنباتمه زده بود و زانوانش ستونی شده بود تا سرش را که به قدر یک کوه عظیم روی تنش سنگینی میکرد نگه دارد. اتاقش تاریک تاریک بود و گهگاهی با پیامهای سامان روی صفحه ی موبایل نوری ضعیف حوالی دل...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 49
- خب ولش کن بچه. ساعت دوازده و نیم شبه. میخوای باز دوباره شر درست کنی؟ اینهمه باباش مزخرف بارمون کرد برات بس نبود؟ چرا اینقدر تو سمجی آخه؟!... به دیوار اتاقش تکیه داد و با کلافگی گفت: - دلم شور میزنه. تا حالا نشده بود اینهمه وقت منو بی جواب بذاره. به نظرت به باران زنگ بزنم؟ - نــــــع... حت...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 50
دوازده ساله بود، شاید کمی بیشتر یا کمتر، که برای فرار از جنجالهای همیشگی ایرج و ناهید که منجر به قهرهای طولانی و فضای سرد و بی روح خانه میشد به اتاقش پناه میبرد و با قیچی خیاطی ناهید روی دستش خط میکشید، خط میکشید، خط میکشید... وجودش پر از درد میشد و قلبش تیر میکشید. آنقدر که رد خراشهای خون آلود ق...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 51
پیام بهار را بیش از ده بار خوانده بود و هر بار نگران تر از قبل شده بود. ساعت از چهار بامداد میگذشت و سامان مثل مرغ پرکنده توی اتاقش راه میرفت و دستش هم به جایی بند نبود. پیامکی برای بهار فرستاد و منتظر ماند. پیام دوم و سوم را هم به فاصله ی چند دقیقه ارسال کرد و وقتی جوابی نگرفت با موبایل بهار تما...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 52
باز نفسش تنگ شد و دلش شور افتاد. آسمان پرده ی سیاهش را پس زده بود و صدای کلاغها در سکوت صبحگاهی پاییزی در صدای جیغِ زنی ادغام شد و مهر تاییدی به دلهره هایش گذاشت. نگاهش به پنجره ای که حالا روشن شده بود ثابت ماند و همان وقت پاهایش لرزید. دوباره صدای جیغ ... و این بار متوالی و پشت سر هم... گیج و سر...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 53
به پشتی صندلی چرخانش تکیه داد و نگاهش را به شیشه ی بزرگ و تمیز اتاقش دوخت. کام دیگری از سیگارش گرفت و دود خاکستری اش را بیرون دمید. نگاهش به دوردست بود اما به جای ساختمانهای بلند و هیاهوی خیابان و آسمان غبار آلود شهر، ایرج را میدید که در یک عصر پاییزی دست دخترک هفت ساله اش را گرفته بود و به بهانه...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 54
- ایرج آدم حسابیه. میشه روش حساب کرد. - خب تو که شرایط بهتری داری حداقل تجربه ت از ایرج بیشتره وقتی در گاوصندوق را میبست و رمز آن را با احتیاط وارد میکرد ندید که فریبا به سختی تلاش میکند تا حرکت انگشتان بهمن روی صفحهکلید کوچک در آهنی را به خاطر بسپارد. از بسته شدن در صندوق که مطمئن شد سمت او ب...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 55
برای چند لحظه از انچه روی زبانش امده بود دلش آشوب شد. به آنچه میگفت اطمینان نداشت. لااقل نه اینقدر که جنین بینوایی که نا خواسته در بطنش رشد میکند را بشود به هیاهوی این دنیا امیدوار کرد. پوفی کرد و از پشت میز بزرگ گردویی اش بلند شد. تکانی نامحسوس به سرش داد . طوری که انگار میخواست تمام افکار ریز ...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 56
نگاه توخالیِ ایرج از چهره ی بهت زده ی سامان رد شد و روی صورت زخمی ناهید ثابت ماند. اما انگار چیزی نمیدید. باز چشمان بی فروغ و بی حالتش را توی صورت باران چرخی داد و بی آنکه حرفی بزند با قدمهایی سست و کرخت از کنار او رد شد. صدای لخلخ دمپایی هایی که بامداد همان روز هولکی به پا کرده بود مثل سوهان تو...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 57
فضای سنگین و دلگیر قبرستان با صدای سوزناک مردی که قرآن میخواند از همیشه غم انگیزتر بود و خورشید از پشت ابرهای بارانزای پاییزی پرقدرت و پرشور قد علم کرده بود. جمعیت سیاه پوش و گریانی که بر مزار دخترک جمع شده بودند واقعیت تلخ حادثهای را فریاد میزدند که عاقبت زیر خروارها خاک آرمیده بود. ناهید کنار...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 58
باران دوان دوان خودش را به او رساند و نفس بریده دستش را کشید: - مردم دارن نگاه میکنن ایرج . آبروریزی نکن. ایرج که حالا درست مقابل سامان ایستاده بود بی توجه به کلام باران با صدایی مرتعش و لرزان گفت: - وایستادی اینجا آواری که روسرم ریختی تماشا میکنی عوضی؟ پارسا دست ایرج را گرفت و آهسته کنار...
بروزرسانی در : ۲۴۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 59
میان واگویه های دردمندش بهار شش ساله را در حیاط خانه شان میدید که عروسک موطلایی اش را زیر درخت مجنون توت به بغل گرفته و برایش لالایی میخواند. آن وقتها هنوز شاخ و برگ آبشاری این درخت آنقدر بلند نشده بود که محفل امن ملاقاتهای عاشقانهشان شود. همان وقت سامان ده ساله کنارش نشسته و گفته بود « منم بازی...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 60
فصل چهارم*** لپهایش تو رفته و زیر چشمانش گود افتاده بود. لباس سیاهش را به تن کرد و مقابل آینه ی دیواری اتاقش مشغول بستن دکمه هایش شد. ریش و سیبیل چهره ی ماتم زده اش را غمگین تر نشان میداد. دستی به موهای سیاهش که در همین مدت کوتاه چند تار نقره ای کنار شقیقه هایش روییده بود کشید و از مقابل آینه ک...
بروزرسانی در : ۲۳۹ روز پیش
