پارت هفتاد و هشتم :

او رفت و فریبا در سکوت عمیق خانه دلش گرفت. همانطور که نشسته بود خودش را بالا کشید و به پایه ی کاناپه تکیه داد. دستش را روی شکمش گذاشت و کودک بی پناهش را نوازش کرد. بغضی که تا آن لحظه در گلو حبس کرده بود رها شد و وقتی قطره ای درشت از چشمانش میچکید آهسته لب زد:

- یه وقت غصه نخوری کوچولو. حرفای باباتو جدی نگیر. اون این روزا حالش زیاد خوب نیست. وقتی ببیندت عاشقت میشه.
لحظه ای مکث کرد و با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    حیف این پسر با این کمالات نیس تو اینقد بی توجهی بهش میکنی باران.. بخدا که کفر نعمت میکنی باران ..حیف ..حیف 😑😑

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    والا بخدا هر چیزی لیاقت میخواد 😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️