اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و هشتم :
او رفت و فریبا در سکوت عمیق خانه دلش گرفت. همانطور که نشسته بود خودش را بالا کشید و به پایه ی کاناپه تکیه داد. دستش را روی شکمش گذاشت و کودک بی پناهش را نوازش کرد. بغضی که تا آن لحظه در گلو حبس کرده بود رها شد و وقتی قطره ای درشت از چشمانش میچکید آهسته لب زد:
- یه وقت غصه نخوری کوچولو. حرفای باباتو جدی نگیر. اون این روزا حالش زیاد خوب نیست. وقتی ببیندت عاشقت میشه.
لحظه ای مکث کرد و با

لطفا صبر کنید...

شادان
0حیف این پسر با این کمالات نیس تو اینقد بی توجهی بهش میکنی باران.. بخدا که کفر نعمت میکنی باران ..حیف ..حیف 😑😑