اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و چهارم :
سامان چشمانش را به درز باریک در کمد چسباند و سایه ی همایون را دید که با همان کلافگی دستانش را از پشت به هم قلاب کرده و وسط اتاق راه میرود. همان وقت صدای همهمه بیرون از اتاق شنیده شد و میان ازدحام کارمندان شرکت کسی فریاد میزد «آتیشش»
همایون نگاهی وحشت زده به بهمن انداخت و همانطور بهت زده پرسید:
- درست شنیدم؟... گفت آتیش؟...
بهمن بدون هیچ حرفی به طرف در چرخید و همایون هم به
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
