اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و ششم :
فریبا لحظه ای به چشمان ایرج خیره شد و کمی بعد بی مقدمه گفت:
- بیا با هم از ایران بریم ایرج. من هر کاری لازم باشه میکنم که با هم به آرامش برسیم. تو تا وقتی اینجا باشی رنگ آرامش نمیبینی. یه مدت که دور بشی باز دلت آروم میگیره.
نگاه ایرج چند ثانیه به چهره ی جدی و مصمم فریبا ثابت ماند و عاقبت با صدای بلند خندید. خنده اش از روی ناباوری و استیصال بود اما خودش خوب میدانست مهاجرت برای کسی که
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
