دوست داشتی؟
رمان عاشقانه اگر باران ببارد اثر ویدا چراغیان

رمان اگر باران ببارد

  • زبان فارسی
  • 64.6K 👁
  • 220 ❤️
  • 208 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان اگر باران ببارد

این رمان روایت درهم‌تنیدگی عشق و انتقام است؛ قصه‌ای که از دل یک معامله‌ی پُرسود آغاز می‌شود، وقتی مدیر ارشد هولدینگ «هما»، دکتر ایرج محمودی را با پیشنهاد مدیریت پروژه‌ی الماس وارد بازی‌ای می‌کند که ظاهرش زرین است و باطنش به سیاهی شب. هیچ‌کس نمی‌داند پشت این قرارداد پر زرق‌وبرق، مردی از گذشته‌ی تباهش می‌گریزد؛ و مردی دیگر، زخم‌خورده و خاموش، قدم‌به‌قدم به سوی انتقام عشقی پیش می‌رود که روزگاری در کوچه‌پس‌کوچه‌های سنگلج شیراز در آتش حسد و خیانت خاکستر شد. در این میان کسانی هستند که از آب گل‌آلود ماهیِ درشت خود را می‌گیرند و قواعد بازی را بی‌رحمانه به نفع خویش می‌چرخانند. پس طبیعی‌ست که بعضی حق‌شان را بپردازند و بعضی بی‌گناه زخم بخورند. اما روزی می‌رسد که سوت پایان این بازیِ بی‌رحم نواخته می‌شود؛ گردونه‌ی گردون می‌چرخد و دست تقدیر نام جوانی را برمی‌کشد که روزگاری انسانیت، شرافت و عشق را قهرمانانه معنا می‌کرد. او برنده‌ی بازی‌ست… اما مرز میان عشق و جنون باریک‌تر از آن است که می‌پندارد—و اکنون، درست بر آستانه‌ی همان مرز خوفناک ایستاده است

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول***
هوای شرجی و دمای چهل درجه خرداد ماه حتی در مجلل‌ترین هتل کیش هم نفسگیر و طاقت فرسا بود. ساختمانی عظیم با معماری مدرن و چشم اندازی بی نظیر . سوئیت رویال در طبقه پنجم هتل، برای اقامتِ زن و مردی که میخواستند شب رمانتیکشان را بدون هیچ هیاهو و به دور از چشم هر غریبه و آشنایی به صبح روز بعد کوک بزنند زیادی شیک و لاکچری بود. شهر یکپارچه در آرامش و سکونی وصف ناپذیر آرمیده بود.
گوونه های برجسته ی فریبا گل انداخته بود و پوست صورتش نرم و لطیف شده بود. هوای شرجی به پوستش میساخت. پاپوشهای  حوله ای را پوشید و با حوله  تنی سفید از حمام بیرون آمد و به سمت پنجره رفت. نگاهی به آسمان آبی انداخت و پنجره را باز کرد. انوار طلایی خورشید، که از لابلای ساختمانها و خیابانهای شهر به دیوار شیشه ای «هتل مرمره» رسیده بود قدرت آفتاب صبحگاهی را دوچندان میکرد. پشت شیشه ی اتاق خواب ایستاد و سیگاری گیراند. کامی عمیق از سیگار گرفت و دود غلیظ خاکستری رنگش را از لای پنجره ی نیمه باز اتاق به آسمان جزیره دمید. نگاهش به دوردست ها خیره بود اما ذهنش به همه جا سرک میکشید. به جلسه‌ی روز قبل و پروژه ای که اگر پا میگرفت شاید همه چیز جور دیگر ی رقم میخورد ، به رابطه‌ی مخفیانه ای که قرار نبود تا این حد پیش برود و حالا میان برزخی از احساسات ضد و نقیض معلق مانده بود، به همسر سابقش نادر و آن رفیق کزایی‌اش شاهین که مهلکترین ضربه ها را به او زدند، به تمام ناکامیهای زندگی اش و روزگاری که هرگز برای او نچرخیده بود و او این بار قصد نداشت مقلوب روزگار شود. پُک دیگری به سیگار زد و ذهنش کمی دورتر در حلقه های خاکستری رنگی که به آسمان میرفت به رقص درآمد. پیش‌ترها یک کارمند ساده بود. یک کارمند ساده ی سازمان ثبت اسناد که مثل هر آدم دیگری برای محقق شدن رویاهایش دست و پا میزند. اما یکی از روزهای خوب خدا دری به تخته خورد و از بخت بلندش، همایون سرلک، صاحب اصلی هولدینگ هما در یک همایش  به او پیشنهاد همکاری داد. از روزی که بعنوان کارمند بخش تبلیغات و بعدها مدیر بازاریابی هولدینگ مشغول به فعالیت شده بود سالها میگذشت و حالا جایگاه مطمئن و ویژه ای در شرکت پیدا کرده بود. آنقدر مطمئن که نیمی از سرمایه داران مشهور به اعتماد او از فعالیتهای هولدینگ، سودهای کلان میبردند و فریبا هم این میان ذی نفع بود. از سرمایه گذاری در بازار سهام و اوراق بهادار گرفته تا زمین و ملک و واحدهای تجاری و غیره... . نفسی عمیق کشید و آخرین کام را گرفت و ته سیگارش را روی قاب پنجره خاموش کرد. روی پاشنه پا به پشت چرخید و نگاهش به مردی که با نیم تنه برهنه زیر ملحفه ی سفید خوابیده بود ثابت ماند. این آدم از کی برایش این همه عزیز شده بود؟! کنارش روی تخت نشست و پیکر مرد روی تشک خوشخواب و بالش نرم تکان مختصری خورد. نگاهش را متفکر و دقیق روی صورتش چرخاند. تارهای نقره ای شقیقه ها و پنجه کلاغی های گوشه ی چشمش چیزی از جذابیت چهره‌ی این مرد کم نمیکرد. با پشت دست ته ریش روی صورتش را نوازش کرد و انگشتان بلند لاک زده اش را لای موهای جوگندمی مرد فرو برد و بوسه ای آرام روی گونه اش نشاند. لبهایش از تیزی موهای نوک زده روی صورتش گزگز شد. مرد با چشمان بسته دستش را باز کرد و همینطور که او را به رختخواب میکشید با لبخندی اغواگرانه کنار گوشش لب زد:
- از وقتی محرمم شدی زندگی نذاشتی برام. به من رحم کن نازبانو. اینهمه دلبری واسه سن و سال من یه کمی زیاد نیست؟...
فریبا با نازی دلفریب نچی کرد و ابرویی بالا انداخت. بعد به نیم رخ جذاب مرد خیره شد:
- نچ... زیاد نیست. تازه کجاشو دیدی؟... صبر داشته باش... بذار خیالم از بابت پروژه ی الماس راحت بشه، اون وقت نشونت میدم دلبری یعنی چی.  
صدای ایرج میان خنده ی صدادارش بم و خش دار بود:
- باشه تو بردی. من صبرم زیاده.
این بار لحن فریبا کمی جدی تر از قبل بود:
- پاشو ایرج . امروز کلی کار داریم و تو هنوز خوابیدی.
با صدایی گرفته و خواب آلود پرسید:
- مگه ساعت چنده؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی جامع و خلاصه رمان اگر باران ببارد

رمان اگر باران ببارد، اثری عمیق و پرکشش به قلم است. این رمان که در ژانر اصلی عاشقانه و با درونمایه‌ی اجتماعی به رشته‌ی تحریر درآمده، روایتی نفس‌گیر از درهم‌تنیدگی عشق، انتقام و فساد مالی را به تصویر می‌کشد و مخاطب را با خود به قلب رازهای خانوادگی و ممنوعه می‌برد.

قصه‌ی این رمان از دل یک معامله‌ی پرسود آغاز می‌شود؛ جایی که دکتر ایرج محمودی با پیشنهاد مدیریت پروژه‌ی الماس وارد بازی‌ای زرین اما باطناً تاریک می‌شود. در میانه‌ی یک فساد بزرگ مالی و قدرت‌طلبی آدم‌ها، دو جوان (باران و پارسا) بی‌آنکه بدانند، به هم دل می‌بازند؛ عشقی که به قلب همین توطئه‌های پیچیده گره خورده است و آن‌ها را مجبور می‌کند از مرزهای ممنوعه عبور کنند. در این میان، زخم‌خوردگانی از گذشته‌ی تاریک در کوچه‌پس‌کوچه‌های شیراز، خاموش و قدم‌به‌قدم به سوی انتقام پیش می‌روند تا در نهایت، تقدیر، برنده‌ی این بازی بی‌رحم را روی مرز باریک عشق و جنون مشخص کند.

اطلاعات تکمیلی: نگارش این اثر بین سال‌های ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۴ انجام شده است. با توجه به بررسی مفاهیم رئال اجتماعی، فساد، خیانت و روابط پیچیده‌ی انسانی، مطالعه‌ی این رمان برای رده سنی +۱۶ سال مناسب است. برچسب‌های اصلی این اثر شامل عاشقانه های باران و پارسا، برملا شدن راز، پسری حامی و دختری جسور، معمای خانوادگی، قوس رستگاری، انتقام، پایان خوش، رئال اجتماعی و خانواده محور می‌باشد.

تحلیل و بررسی درونمایه و هدف داستان

درونمایه‌ی اصلی «اگر باران ببارد»، تقابل عشق پاک با جامعه‌ای آلوده به پنهان‌کاری است. هدف نویسنده از خلق این اثر، به تصویر کشیدن سفری میان عشق‌های زخمی و انسان‌هایی است که برای بقا نقاب می‌زنند؛ جایی که روابط انسانی زیر سایه‌ی قدرت و پول له می‌شود. اما پیام امیدبخش داستان این است که درست در دل همین تاریکی، عشق و حقیقت دوباره جوانه می‌زنند و عدالت، از دل کوچک‌ترین آدم‌ها راه خود را باز می‌کند.

این رمان برای چه کسانی پیشنهاد می‌شود؟

مطالعه‌ی این رمان به علاقه‌مندانِ داستان‌های رئال اجتماعی و عاشقانه‌های پُرتنش به شدت توصیه می‌شود. اگر از خواندن رمان‌هایی با محوریت برملا شدن رازهای خانوادگی، وجود یک شخصیت مردِ به شدت حامی (مثل پارسا) در کنار دختری جسور، و داستان‌هایی که در آن‌ها شخصیت‌ها دچار «قوس رستگاری» عمیق می‌شوند لذت می‌برید، «اگر باران ببارد» با پایان خوش و روایت معمایی‌اش، انتخابی ایده‌آل برای شما خواهد بود.

مقدمه رمان

هیچ‌کس نمی‌دانست مردی که میلیاردها از سرمایه‌ی مردم را بلعید و یک کشور را به آشوب مالی کشاند، حالا کجاست؟
خبر غرق‌شدن همایون در آب‌های کیش، مرهمی بود بر زخم‌های جامعه‌ای که از خیانت و ویرانی خسته بود. امّا کسی از حقیقت آگاه نبود؛
در همان روزهایی که مردم دنبال عدالت گم‌شده‌شان بودند، یک پدر بی‌گناه در زندان پوسید و دختری تمام امیدش را به فلشی بسته بود که رازهای یک امپراتوری فاسد را در خود نگه داشته بود؛ فلشی که اگر به دست ‌کسی برسد، تنها یک نام سقوط می‌کند، اما اگر حقیقتش فاش شود، تارهای پوسیده‌ی یک قدرت قدیمی را از هم می‌درد.

این کتاب درباره‌ی آدم‌هایی‌ست که هرکدام زخمی از گذشته دارند:
مادری که سال‌ها پیش برای نجات پسرش عشقش را سوزاند، و دختری که قرار است بفهمد زندگی‌اش بر پایه‌ی کدام دروغ ساخته شده.
دختری دیگر که برای نجات پدرش باید در دل فساد قدم بگذارد، و مردی که همه‌چیز را می‌خواهد جز حقیقت.
و این میان عشق آنقدر قدرتمند عمل میکند که تمام پرده های راز آلود ممنوعه را از هم می‌درد.

معرفی شخصیت‌های داستان

باران

جسور و عاشق

🌧️ دختری زیبا، مهربان و در عین حال خودرأی که عشق او را وادار می‌کند تا برای کشف حقایق زندگی‌اش در مسیرهای خطرناکی قدم بگذارد.

پارسا

حامیِ تمام‌عیار

🛡️ مردی باشخصیت، متین، موقر و عاشق که در سخت‌ترین شرایط، مانند یک سپر حمایتی قدرتمند برای دختری که دوستش دارد عمل می‌کند.

ایرج

کمال‌گرا و خودشیفته

🩺 پزشک قلب؛ مردی خودبزرگ‌بین و خودخواه که درگیر تصمیماتی می‌شود که زندگی خود و اطرافیانش را به لبه‌ی پرتگاه می‌کشاند.

فریبا

فرصت‌طلب و آسیب‌دیده

🎭 زنی زیبا که پس از شکست در ازدواج اولش، برای رسیدن به اهداف خود وارد یک رابطه‌ی غیراخلاقی و پر از پنهان‌کاری شده است.

سامان

باهوش و مصمم

🏆 جوانی مهربان، ثابت‌قدم و رتبه دوم کشوری که در طول داستان دچار یک قوس شخصیتی عمیق شده و نقشی کلیدی ایفا می‌کند.

برشی جذاب از متن داستان

لحنش این بار ملایم تر از قبل بود.ملایم تر و دلسوزانه تر...
- چی قراره درست بشه ایرج؟ یه کم واقع بین باش. باران نامزدیشو با پارسا بهم زده. از دانشگاه انصراف داده. خودت میگی ناهید مدام بهونه میگیره... اینا یعنی چی؟ چرا جایی که نمیخوانت موندی؟
[...]
- ایرج بخدا من هیچی ازت نمیخوام. نه پول نه موقعیت نه ملک و املاک... اصلا تمام اموالت رو به نام باران و ناهید کن. اونام اینجوری راضی ترن. من یه کم پس‌انداز دارم . زیاد نیست اما برای جفتمون کافیه. میریم کانادا. پسرمو از نادر میگیرم. زندگیمونو با هم از صفر میسازیم. یه زندگی نو ...
لحظه ای مکث کرد و به چشمان ایرج خیره شد تا بازتاب حرفی که میخواست به زبان بیاورد مستقیم و بی‌حاشیه ببیند:
- شاید حتی بچه دار بشیم... یه دختر ناز... اسمشو میذاریم بهار یا ... یا هر چی دیگه که تو بخوای.
[...] آرام سوی فریبا چرخید و به چشمان میشی فریبنده ای که آن شب عمیق تر از همیشه به نظر میرسید خیره شد. لبانش را روی گونه ی او چسباند و تنگ در آغوشش گرفت. سرش را توی گردنش فرو برد و لاله ی گوشش را بوسید و توی گوشش زمزمه کرد« چقدر دلم برات تنگ شده بود».
[...] لحظه ای بعد دستانش آرام و پر احساس زیر پلیور گشاد فریبا سر خورد و روی اندامهای برجسته‌ی بدنش لغزید و کمی پایینتر روی شکمش نشست. اما همان جا ثابت ماند. نفس فریبا در سینه اش حبس شد و صدای کوبش پرقدرت قلبش گوشهایش را پر کرد.
ایرج برای چند ثانیه شکم برآمده ی او را لمس کرد و بعد مثل جن زده ها از او فاصله گرفت و با همان حال به چشمان فریبا که حالا پر از ترس و نگرانی بود خیره شد. وقتی لب باز کرد صدایش از ته چاهی عمیق به گوش می‌رسید، بهت زده و ناباور:
- تو... حامله‌ای؟‍‍!...
این سوالی بود که ایرج با یک دنیا استیصال پرسید.
[...] خون زیر پوستش دوید و رنگ چهره اش از فرط خشم کبود شد. قدمی جلو تر رفت و دستش روی یقه‌ی پولیور فریبا مشت شد. دندانهایش از حرص کلید شده بود و صدایش عصبی و مرتعش به گوش میرسید:
- آخر کار خودتو کردی؟... بهت نگفتم نباید این اتفاق بیفته؟ نگفتم فکر بچه رو از سرت دور کن؟ گفتم یا نه؟...

از متن رمان اگر باران ببارد - قلم ویدا چراغیان

پرسش‌های متداول (FAQ)

این داستان روایتی از درهم‌تنیدگی عشق دو جوان (باران و پارسا) در میانه‌ی یک فساد بزرگ مالی و رازهای تاریک خانوادگی است که آن‌ها را مجبور به عبور از مرزهای ممنوعه و مواجهه با گذشته‌ای انتقام‌جویانه می‌کند.

این رمان در ژانر عاشقانه و اجتماعی با فضای رئال نوشته شده است. با توجه به مفاهیمی نظیر خیانت، فساد و پیچیدگی‌های روابط انسانی، رده سنی مناسب برای مطالعه آن +16 سال است.

بله، با وجود تمام تاریکی‌ها، توطئه‌ها و چالش‌هایی که شخصیت‌ها تجربه می‌کنند، عدالت مسیر خود را پیدا کرده و داستان با رستگاری و پایان خوش همراه است.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان اگر باران ببارد

  • نگین

    0

    همایون که یه ریگی به کفش داره اما بهمن هم ابن وسط داره دودوزه بازی می کنه

    ۴ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 410

    ای بابا این ناهید خانمم نذاشت بهار حرفشو بزنه .. خب حالا یه دو دقیقه دیگع زنگ میزدی 🫢🫢

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😁😁

    ۷ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂😂 ناهید کلا استاد تماس‌های بی موقع است

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 470

    ان شالله باد همه پولهای ایرج رو ببره ..مردک فاسق ..

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    😂😂😂جز جیگر بزنه

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 470

    عاشقی برای خودش فقط مجازه .. به بقیه میرسه دیگه فقط پول و پول مهمه

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 470

    واقعا حیف ناهید..حیف که خودشو حروم همچین ادمی کرد..

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    موافقم

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 460

    کاش واقعا باران هرچی لایقه ایرج هست رو بهش بگه .. 🤬🤬 اینم از راه حل های پدرانه اش..

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    👍🏼👍🏼

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 450

    وقتی ناهید خانوم هرچی میشه به روی خودش نمیاره همین میشه دیگه .. تحویل بگیر مردک خیانتکار چه توهینی میکنه به خانواده اش اونم ماست هیچی نمیگه

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    گاهی زنها خودشون به خودشون ظلم میکنن با همین گذشتهای بیمورد

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 440

    کاش خبر بچه دار شدنش همه جا پخش میشد بلکه یکم میفهمید همچین آدم خوش آوازه ای هم نیست.. مردک خیانتکار ..

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    شایدم بشه 😁

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 430

    واای ما اینجا یه اقای دکتر معروفی داریم فکر کن سال کنکور دخترش بالای سرش تو اتاق دوربین گذاشته بود که تایم هایی سرکاره چکش کنه درس بخونه .. عملا دختر بیچاره رو زندانی کرده بود و چکش میکرد تا درس بخونه

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ای وااای🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 430

    واای باران چه اعصابی داره کل کل میکنه با ایرج .. اینجور ادمهایی هیچی نمیبینن جزو خودشون..

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    آخه باران هم یه جورایی شبیه ایرجه . دو تا آدمی که شبیه هم باشن سخت با هم کنار میان

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 420

    چقد مردایی مثل ایرج رو اعصابن.. آدم دلش میخواد فقط بزنشون 🤦 ♀️🤦 ♀️

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    👌🏼👌🏼

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 400

    قلبم برای پارسا خیلی درد میکنه گناه داره عاشق این باران شده که تکلیفش با خودش مشخص نیس..

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    پارسا خیلی نجیبه

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 390

    باز خداروشکر بابت سامان خیالمون راحت شد 🥰

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    👌🏼👌🏼

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 390

    واای بیچاره بهار .. دلم خیلی براش سوخت..

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دخترک معصوم و مظلوم من

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 380

    کی بشه خانواده ها اینقد با رشته های هنری مخالف نباشن.. بخدا مملکت به هنرمندم نیاز داره

    ۱۰ ساعت پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    امیدوارم

    ۷ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟