دوست داشتی؟
رمان اگر باران ببارد اثر ویدا چراغیان؛ رمان عاشقانه کاور اصلی

رمان اگر باران ببارد

  • زبان فارسی
  • 71.2K 👁
  • 229 ❤️
  • 455 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان اگر باران ببارد، داستانی عاشقانه و اجتماعی درباره عشق، انتقام، خیانت و زخم‌هایی است که از گذشته بر جای مانده‌اند. ماجرا با یک قرارداد پرسود و پروژه‌ای مهم آغاز می‌شود؛ اما پشت ظاهر پرزرق‌وبرق این معامله، رازهایی تاریک و حساب‌های قدیمی پنهان شده است. در این میان، مردی که از گذشته‌ای تلخ فرار می‌کند و مردی زخم‌خورده که برای گرفتن انتقام عشقی قدیمی قدم به این بازی گذاشته، در مسیری پیچیده و پرتنش قرار می‌گیرند. خیانت و حسادت، سرنوشت انسان‌های بی‌گناه را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد و مرز میان عشق و انتقام روزبه‌روز کمرنگ‌تر می‌شود. با چرخش روزگار، حقیقت‌های پنهان یکی پس از دیگری آشکار می‌شوند و شخصیت‌ها باید بهای تصمیمات گذشته خود را بپردازند. اما آیا عشق می‌تواند پیش از آنکه انتقام همه‌چیز را نابود کند، راهی برای نجات پیدا کند؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

فصل اول***
هوای شرجی و دمای چهل درجه خرداد ماه حتی در مجلل‌ترین هتل کیش هم نفسگیر و طاقت فرسا بود. ساختمانی عظیم با معماری مدرن و چشم اندازی بی نظیر . سوئیت رویال در طبقه پنجم هتل، برای اقامتِ زن و مردی که میخواستند شب رمانتیکشان را بدون هیچ هیاهو و به دور از چشم هر غریبه و آشنایی به صبح روز بعد کوک بزنند زیادی شیک و لاکچری بود. شهر یکپارچه در آرامش و سکونی وصف ناپذیر آرمیده بود.
گوونه های برجسته ی فریبا گل انداخته بود و پوست صورتش نرم و لطیف شده بود. هوای شرجی به پوستش میساخت. پاپوشهای  حوله ای را پوشید و با حوله  تنی سفید از حمام بیرون آمد و به سمت پنجره رفت. نگاهی به آسمان آبی انداخت و پنجره را باز کرد. انوار طلایی خورشید، که از لابلای ساختمانها و خیابانهای شهر به دیوار شیشه ای «هتل مرمره» رسیده بود قدرت آفتاب صبحگاهی را دوچندان میکرد. پشت شیشه ی اتاق خواب ایستاد و سیگاری گیراند. کامی عمیق از سیگار گرفت و دود غلیظ خاکستری رنگش را از لای پنجره ی نیمه باز اتاق به آسمان جزیره دمید. نگاهش به دوردست ها خیره بود اما ذهنش به همه جا سرک میکشید. به جلسه‌ی روز قبل و پروژه ای که اگر پا میگرفت شاید همه چیز جور دیگر ی رقم میخورد ، به رابطه‌ی مخفیانه ای که قرار نبود تا این حد پیش برود و حالا میان برزخی از احساسات ضد و نقیض معلق مانده بود، به همسر سابقش نادر و آن رفیق کزایی‌اش شاهین که مهلکترین ضربه ها را به او زدند، به تمام ناکامیهای زندگی اش و روزگاری که هرگز برای او نچرخیده بود و او این بار قصد نداشت مقلوب روزگار شود. پُک دیگری به سیگار زد و ذهنش کمی دورتر در حلقه های خاکستری رنگی که به آسمان میرفت به رقص درآمد. پیش‌ترها یک کارمند ساده بود. یک کارمند ساده ی سازمان ثبت اسناد که مثل هر آدم دیگری برای محقق شدن رویاهایش دست و پا میزند. اما یکی از روزهای خوب خدا دری به تخته خورد و از بخت بلندش، همایون سرلک، صاحب اصلی هولدینگ هما در یک همایش  به او پیشنهاد همکاری داد. از روزی که بعنوان کارمند بخش تبلیغات و بعدها مدیر بازاریابی هولدینگ مشغول به فعالیت شده بود سالها میگذشت و حالا جایگاه مطمئن و ویژه ای در شرکت پیدا کرده بود. آنقدر مطمئن که نیمی از سرمایه داران مشهور به اعتماد او از فعالیتهای هولدینگ، سودهای کلان میبردند و فریبا هم این میان ذی نفع بود. از سرمایه گذاری در بازار سهام و اوراق بهادار گرفته تا زمین و ملک و واحدهای تجاری و غیره... . نفسی عمیق کشید و آخرین کام را گرفت و ته سیگارش را روی قاب پنجره خاموش کرد. روی پاشنه پا به پشت چرخید و نگاهش به مردی که با نیم تنه برهنه زیر ملحفه ی سفید خوابیده بود ثابت ماند. این آدم از کی برایش این همه عزیز شده بود؟! کنارش روی تخت نشست و پیکر مرد روی تشک خوشخواب و بالش نرم تکان مختصری خورد. نگاهش را متفکر و دقیق روی صورتش چرخاند. تارهای نقره ای شقیقه ها و پنجه کلاغی های گوشه ی چشمش چیزی از جذابیت چهره‌ی این مرد کم نمیکرد. با پشت دست ته ریش روی صورتش را نوازش کرد و انگشتان بلند لاک زده اش را لای موهای جوگندمی مرد فرو برد و بوسه ای آرام روی گونه اش نشاند. لبهایش از تیزی موهای نوک زده روی صورتش گزگز شد. مرد با چشمان بسته دستش را باز کرد و همینطور که او را به رختخواب میکشید با لبخندی اغواگرانه کنار گوشش لب زد:
- از وقتی محرمم شدی زندگی نذاشتی برام. به من رحم کن نازبانو. اینهمه دلبری واسه سن و سال من یه کمی زیاد نیست؟...
فریبا با نازی دلفریب نچی کرد و ابرویی بالا انداخت. بعد به نیم رخ جذاب مرد خیره شد:
- نچ... زیاد نیست. تازه کجاشو دیدی؟... صبر داشته باش... بذار خیالم از بابت پروژه ی الماس راحت بشه، اون وقت نشونت میدم دلبری یعنی چی.  
صدای ایرج میان خنده ی صدادارش بم و خش دار بود:
- باشه تو بردی. من صبرم زیاده.
این بار لحن فریبا کمی جدی تر از قبل بود:
- پاشو ایرج . امروز کلی کار داریم و تو هنوز خوابیدی.
با صدایی گرفته و خواب آلود پرسید:
- مگه ساعت چنده؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی جامع و خلاصه رمان اگر باران ببارد

رمان اگر باران ببارد، اثری عمیق و پرکشش به قلم است. این رمان که در ژانر اصلی عاشقانه و با درونمایه‌ی اجتماعی به رشته‌ی تحریر درآمده، روایتی نفس‌گیر از درهم‌تنیدگی عشق، انتقام و فساد مالی را به تصویر می‌کشد و مخاطب را با خود به قلب رازهای خانوادگی و ممنوعه می‌برد.

قصه‌ی این رمان از دل یک معامله‌ی پرسود آغاز می‌شود؛ جایی که دکتر ایرج محمودی با پیشنهاد مدیریت پروژه‌ی الماس وارد بازی‌ای زرین اما باطناً تاریک می‌شود. در میانه‌ی یک فساد بزرگ مالی و قدرت‌طلبی آدم‌ها، دو جوان (باران و پارسا) بی‌آنکه بدانند، به هم دل می‌بازند؛ عشقی که به قلب همین توطئه‌های پیچیده گره خورده است و آن‌ها را مجبور می‌کند از مرزهای ممنوعه عبور کنند. در این میان، زخم‌خوردگانی از گذشته‌ی تاریک در کوچه‌پس‌کوچه‌های شیراز، خاموش و قدم‌به‌قدم به سوی انتقام پیش می‌روند تا در نهایت، تقدیر، برنده‌ی این بازی بی‌رحم را روی مرز باریک عشق و جنون مشخص کند.

اطلاعات تکمیلی: نگارش این اثر بین سال‌های ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۴ انجام شده است. با توجه به بررسی مفاهیم رئال اجتماعی، فساد، خیانت و روابط پیچیده‌ی انسانی، مطالعه‌ی این رمان برای رده سنی +۱۶ سال مناسب است. برچسب‌های اصلی این اثر شامل عاشقانه های باران و پارسا، برملا شدن راز، پسری حامی و دختری جسور، معمای خانوادگی، قوس رستگاری، انتقام، پایان خوش، رئال اجتماعی و خانواده محور می‌باشد.

تحلیل و بررسی درونمایه و هدف داستان

درونمایه‌ی اصلی «اگر باران ببارد»، تقابل عشق پاک با جامعه‌ای آلوده به پنهان‌کاری است. هدف نویسنده از خلق این اثر، به تصویر کشیدن سفری میان عشق‌های زخمی و انسان‌هایی است که برای بقا نقاب می‌زنند؛ جایی که روابط انسانی زیر سایه‌ی قدرت و پول له می‌شود. اما پیام امیدبخش داستان این است که درست در دل همین تاریکی، عشق و حقیقت دوباره جوانه می‌زنند و عدالت، از دل کوچک‌ترین آدم‌ها راه خود را باز می‌کند.

این رمان برای چه کسانی پیشنهاد می‌شود؟

مطالعه‌ی این رمان به علاقه‌مندانِ داستان‌های رئال اجتماعی و عاشقانه‌های پُرتنش به شدت توصیه می‌شود. اگر از خواندن رمان‌هایی با محوریت برملا شدن رازهای خانوادگی، وجود یک شخصیت مردِ به شدت حامی (مثل پارسا) در کنار دختری جسور، و داستان‌هایی که در آن‌ها شخصیت‌ها دچار «قوس رستگاری» عمیق می‌شوند لذت می‌برید، «اگر باران ببارد» با پایان خوش و روایت معمایی‌اش، انتخابی ایده‌آل برای شما خواهد بود.

مقدمه رمان

هیچ‌کس نمی‌دانست مردی که میلیاردها از سرمایه‌ی مردم را بلعید و یک کشور را به آشوب مالی کشاند، حالا کجاست؟
خبر غرق‌شدن همایون در آب‌های کیش، مرهمی بود بر زخم‌های جامعه‌ای که از خیانت و ویرانی خسته بود. امّا کسی از حقیقت آگاه نبود؛
در همان روزهایی که مردم دنبال عدالت گم‌شده‌شان بودند، یک پدر بی‌گناه در زندان پوسید و دختری تمام امیدش را به فلشی بسته بود که رازهای یک امپراتوری فاسد را در خود نگه داشته بود؛ فلشی که اگر به دست ‌کسی برسد، تنها یک نام سقوط می‌کند، اما اگر حقیقتش فاش شود، تارهای پوسیده‌ی یک قدرت قدیمی را از هم می‌درد.

این کتاب درباره‌ی آدم‌هایی‌ست که هرکدام زخمی از گذشته دارند:
مادری که سال‌ها پیش برای نجات پسرش عشقش را سوزاند، و دختری که قرار است بفهمد زندگی‌اش بر پایه‌ی کدام دروغ ساخته شده.
دختری دیگر که برای نجات پدرش باید در دل فساد قدم بگذارد، و مردی که همه‌چیز را می‌خواهد جز حقیقت.
و این میان عشق آنقدر قدرتمند عمل میکند که تمام پرده های راز آلود ممنوعه را از هم می‌درد.

معرفی شخصیت‌های داستان

باران

جسور و عاشق

🌧️ دختری زیبا، مهربان و در عین حال خودرأی که عشق او را وادار می‌کند تا برای کشف حقایق زندگی‌اش در مسیرهای خطرناکی قدم بگذارد.

پارسا

حامیِ تمام‌عیار

🛡️ مردی باشخصیت، متین، موقر و عاشق که در سخت‌ترین شرایط، مانند یک سپر حمایتی قدرتمند برای دختری که دوستش دارد عمل می‌کند.

ایرج

کمال‌گرا و خودشیفته

🩺 پزشک قلب؛ مردی خودبزرگ‌بین و خودخواه که درگیر تصمیماتی می‌شود که زندگی خود و اطرافیانش را به لبه‌ی پرتگاه می‌کشاند.

فریبا

فرصت‌طلب و آسیب‌دیده

🎭 زنی زیبا که پس از شکست در ازدواج اولش، برای رسیدن به اهداف خود وارد یک رابطه‌ی غیراخلاقی و پر از پنهان‌کاری شده است.

سامان

باهوش و مصمم

🏆 جوانی مهربان، ثابت‌قدم و رتبه دوم کشوری که در طول داستان دچار یک قوس شخصیتی عمیق شده و نقشی کلیدی ایفا می‌کند.

برشی جذاب از متن داستان

لحنش این بار ملایم تر از قبل بود.ملایم تر و دلسوزانه تر...
- چی قراره درست بشه ایرج؟ یه کم واقع بین باش. باران نامزدیشو با پارسا بهم زده. از دانشگاه انصراف داده. خودت میگی ناهید مدام بهونه میگیره... اینا یعنی چی؟ چرا جایی که نمیخوانت موندی؟
[...]
- ایرج بخدا من هیچی ازت نمیخوام. نه پول نه موقعیت نه ملک و املاک... اصلا تمام اموالت رو به نام باران و ناهید کن. اونام اینجوری راضی ترن. من یه کم پس‌انداز دارم . زیاد نیست اما برای جفتمون کافیه. میریم کانادا. پسرمو از نادر میگیرم. زندگیمونو با هم از صفر میسازیم. یه زندگی نو ...
لحظه ای مکث کرد و به چشمان ایرج خیره شد تا بازتاب حرفی که میخواست به زبان بیاورد مستقیم و بی‌حاشیه ببیند:
- شاید حتی بچه دار بشیم... یه دختر ناز... اسمشو میذاریم بهار یا ... یا هر چی دیگه که تو بخوای.
[...] آرام سوی فریبا چرخید و به چشمان میشی فریبنده ای که آن شب عمیق تر از همیشه به نظر میرسید خیره شد. لبانش را روی گونه ی او چسباند و تنگ در آغوشش گرفت. سرش را توی گردنش فرو برد و لاله ی گوشش را بوسید و توی گوشش زمزمه کرد« چقدر دلم برات تنگ شده بود».
[...] لحظه ای بعد دستانش آرام و پر احساس زیر پلیور گشاد فریبا سر خورد و روی اندامهای برجسته‌ی بدنش لغزید و کمی پایینتر روی شکمش نشست. اما همان جا ثابت ماند. نفس فریبا در سینه اش حبس شد و صدای کوبش پرقدرت قلبش گوشهایش را پر کرد.
ایرج برای چند ثانیه شکم برآمده ی او را لمس کرد و بعد مثل جن زده ها از او فاصله گرفت و با همان حال به چشمان فریبا که حالا پر از ترس و نگرانی بود خیره شد. وقتی لب باز کرد صدایش از ته چاهی عمیق به گوش می‌رسید، بهت زده و ناباور:
- تو... حامله‌ای؟‍‍!...
این سوالی بود که ایرج با یک دنیا استیصال پرسید.
[...] خون زیر پوستش دوید و رنگ چهره اش از فرط خشم کبود شد. قدمی جلو تر رفت و دستش روی یقه‌ی پولیور فریبا مشت شد. دندانهایش از حرص کلید شده بود و صدایش عصبی و مرتعش به گوش میرسید:
- آخر کار خودتو کردی؟... بهت نگفتم نباید این اتفاق بیفته؟ نگفتم فکر بچه رو از سرت دور کن؟ گفتم یا نه؟...

از متن رمان اگر باران ببارد - قلم ویدا چراغیان

پرسش‌های متداول (FAQ)

این داستان روایتی از درهم‌تنیدگی عشق دو جوان (باران و پارسا) در میانه‌ی یک فساد بزرگ مالی و رازهای تاریک خانوادگی است که آن‌ها را مجبور به عبور از مرزهای ممنوعه و مواجهه با گذشته‌ای انتقام‌جویانه می‌کند.

این رمان در ژانر عاشقانه و اجتماعی با فضای رئال نوشته شده است. با توجه به مفاهیمی نظیر خیانت، فساد و پیچیدگی‌های روابط انسانی، رده سنی مناسب برای مطالعه آن +16 سال است.

بله، با وجود تمام تاریکی‌ها، توطئه‌ها و چالش‌هایی که شخصیت‌ها تجربه می‌کنند، عدالت مسیر خود را پیدا کرده و داستان با رستگاری و پایان خوش همراه است.

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 230 رای
5 ★
65%
4 ★
31%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان اگر باران ببارد

  • تمنا

    در پارت 900

    امشب پارتها طولانی بودن.سپاس..انقد خوشم میاد زودتر بقیه داستان رو بدونم🥲

    ۳ روز پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    عزیزم خوشحالم برات دوست داشتنی بوده

    ۲ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    خیلی پایان این رمانتون جوری بود که انگار قراره ما یه فصل دو داشته باشیم که اونجا بیشتر با کارای جاوید و ادمهای پشتش اشنا بشیم، شاهد دیدن به ارامش رسیدن فرهاد باشیم که چقد تلاش کرد اما اخرش فهمید چه زندگی بی حاصلی داشته شاید هم اندکی از درس گرفتن ایرج خان که این بار اینده دخترشو خراب نمیکنه

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    اهنگ پایانی هم خوب بود .. حس قشنگی داشت هم خوانی اهنگ و خوندن حال و هوای پارسا و باران توی قشنگترین تایم باهم بودنشون..

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    من یه همکاری دارم مثل این پارسا میمونه از این نظر که تو همه چی یه اشنایی داره .. بعد اینقد روابط عمومیش بالاست سریع زنگ میزنه و درخواستشو میگه . حالا من واای به دوستمم روم نمیشه زنگ بزنم بگم فلان کارو برام بکن

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    خسته نباشید واقعا بابت این رمان زیبا.. . با همه ی مشکلاتی که این زوج باران و پارسا تجربه کردن حقیقتا خوشحالم بینشون جدایی های تلخ و غمبار ندیدیم.. دلم برای اون امیر هم که در نقش یاس اینهمه کمک داد به پویایی رابطه اشون تنگ میشه کاش اونم دعوت میکردن واسه برنامه ی همصدا اینا

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    از همه ی اینا بگذریم به نظرم اگه رمان ادامه داشت قطعا جذابترین بخش هاش میرسید به شخصیت ایرج خان که حالا باید تنهایی دخترشوبزرگ کنه.مثلا جاهایی که این بچه بهونه میگیره و اروم نمیشه و ایرج واقعا ندونه دیگه چیکار کنه تازه بفهمه چقد زندگیش راحت بوده همه کارا گردن ناهید بوده و اون فقط امر و نهی میکرده

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    سهیلا خانم ..شما همونجایی که رفتی از اون خونه یعنی اینده بچه ات برات ارزشی نداشته دیگه خواهشا هوای و هوستو به بهونه اینده بچم لاپوشونی نکن..

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    راستش لقب منفورترین کارکترم میدم به اون مادر فرهاد ..اصلا من اینقد از اینایی که میرن دنبال هرکاری دلشون میخواد بعد میگن وای من به خاطر اینده بچه ام ولش کردم متنفرم ..

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    راستش درمورد شخصیت هایی که به نظرم برای پایان باید حالا یه اشاره ای بهشون میشد فرهاد و نجلا بودن یعنی الان فرهاد هم زندان میره دیگه قطعا با مخفی کردن همایون .. و نجلا کاش با اون همه عشقش فرصتی داشت تا بعد از این ماجرا ها کمی فرهاد رو اروم کنع وبهش بگه باهاش میمونه و..

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    بهار بیچاره خیلی مظلوم بود ..خیلی خیلی زیاد و این داغش هیچوقت برای خانواده اش سرد نمیشه .. حیف از جوونیش و صد حیف واقعا

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    ولی خب شوهرم میگه که نه با این اوضاع اقتصادی و کاری هم که پارسا نداره فقط انگار ضرر میکرد چون باید همینو میداد یه پولی هم میداد بعدیه چیز ظریفتر برمیداشت تا جبران اون هزینه ساخت و مالیات برمعامله و این چیزای طلافروش ها میشد. بهرحال ایشالله که این سری با خیر و خوشی دستشون کنن

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    خواستگاری پارسا رو خیلی دوست داشتم .. ان شالله که باران این سری دیگه قدرشو بدونه ..ولی خب من حقیقتا انتظار داشتم پارسا اون حلقه رو میبرد عوض میکرد .. بالاخره اون سری خاطرات بدی داشت با این حلقه کاش شروع جدید رو با حلقه جدید رقم میزد

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    شخصیت های مادرهای این رمان یعنی ناهید و فرزانه هیچکدومشون رو دوست نداشتم. یعنی اوکی بودم خیلی ادم های این مدلی زیادن ولی خب هیچکدومشون رو من پسند نکردم همه اشون خیلی بی زبون بودن مقابل شوهرهای حریفشون..

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    مثلا اینجوریم که سامان گفت پولا رو دادم خیریه خب راست گفته داده به خیریه ولی خیریه ی خودش چون درنظرش بدبخت تر و محتاج تر از خودش سراغ نداره 🫣🫣

    ۷ روز پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    راستش با تموم اتفاقاتی که برای سامان افتاده و ازار و اذیت های ایرج برای سامان داشت من واقعا خیلی از سامان خوشم نمی اومد. یعنی واقعا به نظرم ادم اب زیرکاهی بود از اینا که اب ندیده ولی شناگر قهاریه.. و با اینکه گفت به باران پولا رو داده خیریه من هنوزم باورم نمیشه

    ۷ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️