پارت شصت و دوم :

- دست نزن به اونا...
ایرج بی هوا سر بلند کرد و همان وقت با دیدن چهره ی عصبی ناهید چشمان نمناکش را با آستین لباس سیاهش پاک کرد. بغضش را فرو برد و همین طور که برگه ها را دسته میکرد سرد و بی ربط جواب داد:

- صدات کردم نبودی! فکر کردم کسی خونه نیست.
نگاه ناهید هنوز به وسایل روی میز بهار بود. انگار اصلا صدای ایرج را نشنیده بود که با همان لحن عصبی تکرار کرد:

- چرا وسایلش رو جابجا Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    آخ چقد این ایرج پروئه .. ناهید که داره تقاص شکستن دل اون بهمن بیچاره رو میده ..

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    👌🏼👌🏼بله هیچ چیز بی‌جواب نمیمونه

    ۲ ماه پیش
  • شادان

    0

    چه عجب ناهید خانم بالاخره زبون باز کرد.. 😒😒

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    اینم که حرف میزنه از داغ دلشه وگرنه بازم لال میموند

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️