اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و دوم :
- دست نزن به اونا...
ایرج بی هوا سر بلند کرد و همان وقت با دیدن چهره ی عصبی ناهید چشمان نمناکش را با آستین لباس سیاهش پاک کرد. بغضش را فرو برد و همین طور که برگه ها را دسته میکرد سرد و بی ربط جواب داد:
- صدات کردم نبودی! فکر کردم کسی خونه نیست.
نگاه ناهید هنوز به وسایل روی میز بهار بود. انگار اصلا صدای ایرج را نشنیده بود که با همان لحن عصبی تکرار کرد:
- چرا وسایلش رو جابجا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
