لیست کلیه پارتهای رمان اگر باران ببارد : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 171
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 21
کیف کولی اش را روی شانه بالا کشید و کمی جدی تر ادامه داد: - صبح دیدم چرخ عقبش پنچره. دیرم شده بود مجبور شدم با تاکسی بیام. مروارید سیاه قشنگم خونه ست. - چه خوب که پنچره ... تا ده بشماری اونجام. دلم برات تنگ شده فرفری. هر چه برای دور شدن از پارسا بیشتر تلاش میکرد ناموفق تر بود. تماس با یک خدا...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 22
وارد پیجش شد و پیام مشتری را خواند. یک شال نخی صورتی خواسته بود. برگشت و به انبوه شالهای رنگی پشت سرش نگاه کرد. یک بسته ی صورتی رنگ از لابلای حجمی از پارچه های رنگارنگ بیرون کشید و برای مشتری نوشت« سفارش شما ثبت شد» گوشی را کنار گذاشت و دوباره به صفحه ی لپتاپ و اطلاعات مربوط به هولدینگ هما خیره ش...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 23
نفسش تنگ شده بود. به دنبال همایون سمت پنجره رفت و کنار او ایستاد. هوای تازه را به درون ریه هایش فرستاد و با لحنی که کمی نگران به نظر میرسید گفت: - یادم نرفته مهندس. حواسم هست - اما ظاهرا حواست نیست! اشاره اش به حال بد و رنگ سفید چهره اش بود و فریبا را از آنچه بود معذب تر کرد. از پنجره دور شد...
بروزرسانی در : ۳۰۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 24
نگاه بهمن روی فریبا چرخیده بود و با اطمینان گفته بود« ما برای این کار یه آدم معتمد و کاربلد داریم مهندس. کی بهتر از خانم سجادی برای جلب اعتماد دکتر ایرج محمودی؟...» و فریبا همان وقت تنش یخ کرده بود. کسی از رابطه ی مخفیانه ی او و ایرج اطلاعی نداشت و حالا این رک گویی بهمن چیز دیگری میگفت. اما آن رو...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 25
ناهید دل به دلش داده و گفته بود« غصه نخور دورت بگردم. خدامون بزرگه ماهی جون» اما ماهرخ عاشق یونس بود و جای خالیاش آزارش میداد. میترسید از تنهایی و بی کسیِ روزهای نه چندان دوری که برایش روشن نبود. باز لب برچیده و گفته بود« کاشکی لا اقلا یه همساده ای داشتیم که شو و نصف شو یه بلویی سرمون اومد یکی ب...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 26
دوباره ذهنش عقب رفت. آن شب صدای مهمانان همسایه از زیر زمین خانه به گوش میرسید. ماهرخ و نسرین با همراهی ثریا به زیارت شاهچراغ رفته بودند و ناهید توی اتاقش روی کاغذ الگو و پارچه ای که به آن سنجاق کرده بود خم شده بود و تلاش میکرد تا الگوی دامنی که بریده درست و دقیق کوک بزند. کمرش از بی حرکت ماندن...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 27
ایرج دور از آنها خودش را پشت بوفه ی شیشه ای کشیده بود اما نگاهش به گونه های سرخ دختری بود که همان وقت رنگ به رنگ میشد و لبخند عجولانه و پوچش را از روی بهمن جمع میکرد. نمیدانست کسی که همین حالا با یک نگاه دلش را لرزانده همان دختریست که رفیق دوران نوجوانی و جوانی اش را شیفته ی خود کرده. شاید هم م...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 28
لحظه ای مکث کرد و قبل از اینکه ایرج مکالمه را تمام کند اضافه کرد: - امشب خورشت کرفس پخته بودم. ایرج بی ربط جواب داد: - یه مدت با خواهرت برو شیراز یه سری به خونه اجدادیت بزن . برای روحیه ی خودتم خوبه . تو خونه کسل شدی. سکوت ناهید طولانی شد. از این رابطه ی سرد و بی روح خسته بود اما حس مسئ...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 29
ابروان مرد بالا پرید و با پوزخندی که گوشه ی لبش را نرم بالا میکشید پرسید: - وقت قبلی دارید با ایشون؟ - اممم... نه. یعنی ... از آشناهاشون هستم. - خب اسمتون رو بفرمایید من بهشون اطلاع بدم. - نه.. ایشون منو به اسم نمیشناسن. یعنی ... کلافه و مستاصل نفسش صدادار بیرون پرید و گفت: - ببینید آ...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 30
- معرفت کی بوده؟ لحظه ای مردد به رفعت که نگاهش هنوز توی صفحه ی پرنور دستگاه میچرخید نگاه کرد و بزاق دهانش را آهسته قورت داد. بعد بلافاصله جواب داد: - دکتر ایرج محمودی. نگاه رفعت از روی صفحه ی لپتاپ کنده شد و برای اولین بار سرتاپای سامان را ورانداز کرد. بعد گوشی را از روی میز برداشت و حین...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 31
سامان کمی بلندتر از قبل جواب داد: - عرض کردم سامان شکری هستم - چند سالته؟ - بیست و یک - دانشجویی؟ - بله مهندس. دانشجوی کامپیوترم. نرم افزار. رتبه کنکورم دورقمی بوده. - الان چیکار میکنی؟ جایی شاغل نیستی؟ برای گفتن این حرف کمی تردید داشت. اما ترجیح داد صادقانه جواب دهد. پس به افکا...
بروزرسانی در : ۲۹۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 32
- من... از اقوامشون هستم... یعنی... خانم ایشون خاله ی من هستن. شب نامزدی دخترخالهم شما رو خونه دکتر دیدم. و از حرفاتون متوجه شدم آدم موفق و کاردرستی هستید. بعد... توی ... گوگل آدرس شرکت رو پیدا کردم و.... الانم ... خدمت شمام. همایون برای چند ثانیه در سکوت به او خیره شد. این جوان دقیقا گذشت...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 33
******* این روزها چیزی توی دلش جان گرفته بود و حضور موجودی ظریف و بی گناه وسط بلبشوی زندگی اش افکارش را از همیشه آشفته تر میکرد. آن روز مرخصی گرفته بود که با ایرج حرف بزند. کلی طرح توی سرش بافته بود و کلی دودوتا چهارتا کرده بود. ساعت ده صبح به سختی از رختخواب دل کند و تا غذا آماده شود بیش از...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 34
- حیف که الان باید برم مطب وگرنه با هم میرفتیم میخوابیدیم نازبانو... همان وقت گوشی همراه ایرج روی میز ویبره رفت و نگاه ایرج را سمت خود کشید. با انگشت اشاره علامت سکوت داد و گوشی را کنار گوشش گذاشت: - جانم؟ باران بود که عینک کائوچویی قرمزش را روی بینی گذاشت و سعی داشت اضطراب صدایش را پشت خ...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 35
- الان مگه چی شده حالا؟ گفتم خسارتت هر چی باشه میدم. یه دره دیگه.. . رانندهی فرصت طلب دوباره دستی به قسمت غری ماشین که چندان هم عمیق نبود کشید و باا تاسف سری تکان داد: - ای بابا... این در دیگه کلا باید عوض بشه دلش نمیخواست اما مجبور بود. وقتی با دستانی لرزان شماره ی پارسا را میگرفت مرد...
بروزرسانی در : ۲۸۷ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 36
دوباره چشمانش از پس قاب کائوچویی نمناک شد و سرش را پایین انداخت. پارسا فشار پایش را روی پدال گاز کم کرد و برای آرام کردن سوالات بیشماری که ته ذهنش روشن و خاموش میشد به یک سوال بسنده کرد: - میشه بپرسم چی شده؟ همین یک سوال کافی بود تا نفس باران را ببرد. به نیم رخ نگران و پریشان او خیره شد. سک...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 37
همینطور که به پشتی نرم کاناپه لم داده بود با لبخندی جذاب گفت: - مثلا چه جور اتفاقی نازبانو؟ بزاق دهانش را بی صدا فرو برد و دل به دریا زد و گفت: - یه بچه میبینم. یه بچه ی خیلی کوچولو و خوشگل و خوش قدم. عضلات صورت ایرج با خنده ای واضح از هم باز شد : - حتما قراره به زودی پدربزرگ بشم. یه ک...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 38
فصل سوم*** با یک دنیا اضطراب و هیجان به در خانه کلید انداخت و صدای بسته شدن در آهنی پشت سرش بلند شد. طول حیاط را تا پله های سنگی ایوان یک نفس دوید. پله ها را بالا رفت و وارد خانه شد. ناهید در آشپزخانه مشغول پخت و پز بود و عطر دانه های برنجی که داخل قابلمه میجوشید فضای خانه را پر کرد...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 39
عاقبت صفحهای با عکس و مشخصات دانش آموز بهار محمدی درست مقابل چشمانش باز شد. آن لحظه هیچ یک از حواس پنجگانه ی بدنش کار نمیکرد. انگار کور شده بود. بیش از ده بار صفحه را بالا و پایین کرد اما توان خواندن حروف و شمارش اعداد را نداشت. ناهید با نگرانی زیر لب پرسید: - چی شد جون به لبم کردی؟... - مام...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 40
کلام ناهید از میان صداهای مختلفی که توی سرش میچرخید قابل فهم نبود. بغضی شکیبانه راه نفسش را بسته بود و داشت خفه اش میکرد. مستاصل و نومید گفت: - میشه بهش بگی تا قبل از اینکه بابا برسه، بیاد خونه؟ تمام نگرانی اش واکنش تند و غیر اخلاقی ایرج بود و ناهید این را خوب میدانست. دلش برای اینهمه معصومیت...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
