اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و یک :
برای چند ثانیه در سکوت به چهره ی پارسا خیره شد. به آنچه میشنید مطمئن نبود.
- یعنی چی؟ ... ازم دلخور نیستی؟
پارسا جرعه ای از شیر قهوه اش نوشید و در حالیکه سعی میکرد آرام باشد سری نامحسوس جنباند و گفت:
- در مورد دلخوریِ من بعدا حرف میزنیم ... اما رفاقتمون سرجاشه.
چشمانش برق زد و نه تنها لبانش که چشمانش هم از آنچه شنیده بود میخندید. و حالا میان آنهمه احساسات ضد و نقیضی که ت
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ستاره
1عزززیزم پارسای خوب🌸