پارت هفتاد و یک :

برای چند ثانیه در سکوت به چهره ی پارسا خیره شد. به آنچه میشنید مطمئن نبود.

- یعنی چی؟ ... ازم دلخور نیستی؟
پارسا جرعه ای از شیر قهوه اش نوشید و در حالیکه سعی میکرد آرام باشد سری نامحسوس جنباند و گفت:

- در مورد دلخوریِ من بعدا حرف میزنیم ... اما رفاقتمون سرجاشه.
چشمانش برق زد و نه تنها لبانش که چشمانش هم از آنچه شنیده بود میخندید. و حالا میان آنهمه احساسات ضد و نقیضی که ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    عزززیزم پارسای خوب🌸

    ۷ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    پسر نجیب من🥰❤️

    ۷ ماه پیش
کپی شد!