اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت هفتاد و یک :
برای چند ثانیه در سکوت به چهره ی پارسا خیره شد. به آنچه میشنید مطمئن نبود.
- یعنی چی؟ ... ازم دلخور نیستی؟
پارسا جرعه ای از شیر قهوه اش نوشید و در حالیکه سعی میکرد آرام باشد سری نامحسوس جنباند و گفت:
- در مورد دلخوریِ من بعدا حرف میزنیم ... اما رفاقتمون سرجاشه.
چشمانش برق زد و نه تنها لبانش که چشمانش هم از آنچه شنیده بود میخندید. و حالا میان آنهمه احساسات ضد و نقیضی که ت
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

ویدا چراغیان | نویسنده رمان
ای جانم موفق باشی 🥰
۲ ماه پیششادان
0باز خوبه بین این دوتا پارسا عاقلتر از این حرفاس که با این دیوونه بازی های باران بهم بریزه همه چی رو
۲ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
پارسا گلی ست از گلهای بهشت
۲ ماه پیشستاره
2عزززیزم پارسای خوب🌸
۱۰ ماه پیش
ویدا چراغیان | نویسنده رمان
پسر نجیب من🥰❤️
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0تازه داشت جالب میشد ..حیف باید برم سرکار دیگه 😓😓