اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و ششم :
- نترس مامان از پس خودم برمیام.
لحظه ای سکوت کرد و این بار وقتی لب باز کرد نفسش سنگین شده بود.
- کاش تو رفته بودی مامان... خیلی وقت پیش... همون وقتی که فهمیدی دیگه جایی تو زندگی ایرج نداری.
با صدایی آهسته و بغض آلود گفت:
- فکر میکنی بهش فکر نکردم؟ به حرف راحته باران. دل کندن از تو و بهار کار سختی بود برام.
نگاه پر از افسوس باران به چهره ی ویران و نومید ناهید لبخندی تلخ پ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
