لیست کلیه پارتهای رمان اگر باران ببارد : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 170
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 1
فصل اول*** هوای شرجی و دمای چهل درجه خرداد ماه حتی در مجللترین هتل کیش هم نفسگیر و طاقت فرسا بود. ساختمانی عظیم با معماری مدرن و چشم اندازی بی نظیر . سوئیت رویال در طبقه پنجم هتل، برای اقامتِ زن و مردی که میخواستند شب رمانتیکشان را بدون هیچ هیاهو و به دور از چشم هر غریبه و آشنایی به صبح روز بعد...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 2
هشت. دوساعت دیگه پرواز داریم هنوزم صبحونه نخوردیم. ایرج سرش را توی گردن فریبا فرو برد و عطر شامپو و لوسیون مشامش را پر کرد. بوسهای نرم روی گلویش گذاشت و برای فرار از حس غلیظ مردانهای که در تنش بیدار میشد به آرامی خودش را عقب کشید. خمیازه ای کشید و به سختی از روی تخت بلند شد. کش و قوسی به ت...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 3
لقمه ی سرشیر و عسل را به دهان گذاشت و با دهان نیمه پر جواب داد: - دارم بهش فکر میکنم. بعد به تایید افکارش سری تکان داد و مغرورانه گفت: - قراره یه برج تجاری تفریحی عظیم نزدیک ساحل خلیج فارس ساخته بشه که حتی تصورش هم قند تو دل آدم آب میکنه. قیمت زمینش هر لحظه داره بالاتر میره. جرعه ای از چا...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 4
حواسش به همه جا بود جز چهره ی گلگون ناهید. به زنی که داخل آشپزخانه میوه میشست، دختر جوانی که روی استند کنج دیوار را با گلهای مریم و رز نباتی و رازقی زینت میکرد و زنی که مشغول تمیز کردن سنگهای مرمرین کف سالن بود. همه جا جز نگاه منتظر ناهید. جواب سلامش زیر لب و آهسته بود. در حالیکه کتش را هم به د...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 5
سلام عزیزم. تا من دوش میگیرم سریع آماده شو که ببرمت آرایشگاه. هنوز از اتاق دور نشده بود که باران با صدایی نسبتا بلند جواب داد: - من آرایشگاه نمیرم ایرج. حوصله ندارم شش ساعت برم تو آرایشگاه علاف بشم. خودم بلدم درستش کنم. ایرج قدم رفته را دوباره برگشت و در آستانه در ایستاد. با اشاره به سر و وض...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 6
دقیقه ای پیش ناهید به اتاق باران رسیده بود و با نگرانی از پشت سر به دخترش علامت میداد که سکوت کند. ایرج با غیظ کلامش را برید: - مگه من شماها رو به چارمیخ کشیدهم؟ تا حالا بد زندگی کردین؟ نصف مردم این شهر آرزوی یه لحظه ی زندگی شما رو دارن. تو این اوضاع خراب مملکت نمیفهمین از کجا میاد، چجوری میگذر...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 7
ناهید ساکت شد و بهار از پشت، باران را بغل کرد و روی گونه اش را بوسید. - توروخدا اینجوری نگو باران. بابا اخلاقش بده اما تو دلش که مارو دوست داره! باران پشت چشمی نازک کرد و نگاهش را با حرص از بهار گرفت. - باز وکیل مدافعش اعلام حضور کرد. دوباره نگاهش را سوی بهار کشید و با همان حال ادامه داد: ...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 8
اینکه چیز مهمی نیست. در کنار درسِت طراحی هم بکن. در جواب توصیه ی ناهید پوزخندی کنار لب باران نشست: - باشه اون مهم نیست، به درَک که آرزوهامو تو دلم خفه کردم، اما انتخاب همسر آیندهم که مهمه!... - کسی نگفته خودت انتخاب نکن! ما دیدیم رابطه ت با پارسا خیلی خوبه به همین خاطر پدرت تصمیم گرفت به خوا...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 9
جناب دکتر ایرج محمودی، فوق تخصص بیماریهای قلبی، عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران، اینقدر قدرت درک نداره که بفهمه آدما برای خودشون شخصیت دارن. اینجوری نیست که برای هر موضوعی فقط یه نفر تصمیم بگیره و بقیه بگن چشم. و دوباره روی تخت دراز کشید و هندز فری را داخل گوشش چپاند. حال خراب ناهید با ی...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 10
نه خواب درستی داشت و نه تغذیه ی مناسبی. انگار محوریت همه ی دنیا روی ورود او به دانشکده ی پزشکی بنا شده بود. از مقابل آینه کنار رفت و گوشی موبایلش را از داخل کشوی میز تحریر برداشت. چرخی توی تلگرام زد و روی یکی از پروفایلها ثابت ماند. ضربه ای روی آن زد و تصویر پروفایل برایش باز شد. جوانی با چشمانی ...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 11
کمی دورتر پیامک کوتاه باران روی صفحه ی گوشی در دستان پارسا لرزشی خفیف داشت. گوشه ی لبش تیک کمرنگی زد و در حالیکه نگاهش به آینه کنسول بزرگ گوشه ی سالن بود کراواتش را روی یقه مرتب کرد. مادرش مقابل میز توالت اتاقش نشسته بود و در حالیکه گوشواره های برلیانش را به گوش می اویخت با تلفن حرف میزد. . همان...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 12
ایرج را بغل کرده و عطر آشنایی که بوی نارفیقی گرفته به مشام کشیده بود و مطمئن نبود بتواند همه چیز را با یک ملاقات ساده و خوش و بش دوستانه فراموش کند و برای زندگیِ رفیق دوران جوانی و زنی که از جان بیشتر میخواستش آرزوی خوشبختی کند. بعدها همین ملاقات کوتاه باب آشنایی خانواده و همسران و فرزندانشان شده...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 13
یکی از شاخه های مجعد سیاهی که کنار شقیقه رها بود با دو انگشت عقب کشید و وقتی رها کرد درست مثل فنر قری داد و روی گونه اش رقصید. نگاه باران در چشمان بی تاب پارسا میلرزید. لبخندش رفت. نفسش هم ... حتی تصورش را هم نمیکرد اینهمه احساسات ضد و نقیض را یکجا تجربه کند. حس ناامنی، تردید، گیجی و حتی ترس آنهم...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 14
اینقدر همه چیز سریع و ناگهانی پیش میرفت که مجالی برای تردید باقی نمیگذاشت. انگار قرار بود طبق یک قانون نانوشته همه چیز همانطور که ایرج میخواست پیش برود.. کمی دورتر از سالن رقص، میان آوای موسیقی و فریادهای شاد مهمانان، همایون سرلک در حالیکه گوشی گران قیمتش را کنار گوشش نگه داشته بود، قدم زنان به ط...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 15
تو هم از همین لحظه مدیر اجرایی شرکتی . عضلات منقبض صورت بهمن از هم باز شده و نفس راحتی کشیده بود. دوباره همایون طعنه زده بود: - فقط امیدوارم کارِ طاقت فرسای رستورانت رو برای من بهانه نکنی . اگه بناست اینجا مشغول به کار باشی یه فکری واسه رستورانت بکن. پسرت بزرگه، عاقله، بهش مسئولیت بده. پرسنل اس...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 16
موقعیت خوبیه. جای رشد داره. البته ... همایون بلافاصله کلامش را برید: - من اینجور موقعیتها رو به هر کسی پیشنهاد نمیدم. وقتی بهمن گفت ایرج دنبال یه موقعیت مطمئنه، گفتم کی بهتر از رفیق بهمن؟... این بهترین فرصته برات. هولدینگ ما جزء معتمدترین و شناخته شده ترینهاست. خودت که میدونی سالهاست داریم بیشت...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 17
آخرین قطره ی سرخ رنگ که از گلوی همایون پایین رفت حس و حال بهتری داشت. انگار بخش عظیمی از وزنه ی سنگینی که روی شانه هایش داشت برداشته شده بود و حالا با خیال آسوده تری شب را سپری میکرد. کمی بعد هردو لیوانهای خالی را روی میز گذاشتند و همراه هم قدم زنان به سمت ساختمان رفتند. همان وقت صدای نفسهای حبس...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 18
این بار چشمان سامان با نور رنگی چراغها برقی زد و باخنده پرسید: - چه ربطی داره خوشگل من؟ - بابا بهم قول داده اگه پزشکی قبول بشم هر چی ازش بخوام نه نمیگه. سامان عاشقانه نگاهش کرد و نیشگونی از گونه های پرخونش که زیر نورهای رنگی گلگون تر شده بود گرفت. بعد با لبخندی گرم و پرمهر گفت: - میشه لطف...
بروزرسانی در : ۳۱۵ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 19
کمی خودش را بالا کشید و کنار بهار به تنه ی نازک درخت تکیه داد. شاخه های بلند و پر برگوبار مثل آبشاری سبز رنگ آنها در حصار گرفته بود. دست دراز کرد و حبه ای توت از شاخه ی درخت کند و به دهان بهار گذاشت. کفش دوزک حالا روی موهای تیره ی بهار مثل سنجاقی سرخ رنگ نشسته بود و پوست خال خال تنش از نور رنگی...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان اگر باران ببارد - پارت 20
سرش را با شرم پایین انداخت و لبش را به دندان گرفت. در سکوت پشت سر مادرش به سمت ساختمان پا تند کرد اما همه ی حواسش به درخت توت پشت سرش بود. لحظه ای بعد سامان از پشت شاخه های مجنون و سر به زیرِ درخت و برگهای سبزی که زیر نور چراغها هزار رنگ میشد، رفتن انها را با حسرت تماشا میکرد. و به این فکر میکرد ...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
