اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و نهم :
حلقه ی سفیدش را در انگشتش چرخی داد و با لبخندی محو نگاهش کرد. انگار مایعی گرم و شیرین توی دلش فرو ریخت و آرامش کرد. کمی بعد دستانش را در جیب شلوار کتان مشکی اش فرو برد و از میان مبلمان چرمی و میز و صندلیهای کلاسیک وسط سالن رد میشد و همراه عرفان زمزمه میکرد:
«باران که آمد من را خبر کن / تا اوج رویا با من سفر کن/ مثل همیشه عاشق شو و باز/ مثل همیشه از من گذر کن... بیقرارم ای نگارم تو کجایی خØ

لطفا صبر کنید...

شادان
0واای حس میکنم باران اگه پارسا رو ول کنه دیگه خیلی .. نمیدونم بزرگترین اشتباه زندگیش میشه