پارت شصت و نهم :

حلقه ی سفیدش را در انگشتش چرخی داد و با لبخندی محو نگاهش کرد. انگار مایعی گرم و شیرین توی دلش فرو ریخت و آرامش کرد. کمی بعد دستانش را در جیب شلوار کتان مشکی اش فرو برد و از میان مبلمان چرمی و میز و صندلیهای کلاسیک وسط سالن رد میشد و همراه عرفان زمزمه میکرد:

«باران که آمد من را خبر کن / تا اوج رویا با من سفر کن/ مثل همیشه عاشق شو و باز/ مثل همیشه از من گذر کن... بیقرارم ای نگارم تو کجایی خØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    واای حس میکنم باران اگه پارسا رو ول کنه دیگه خیلی .. نمیدونم بزرگترین اشتباه زندگیش میشه

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دیگه باید دید چه تصمیمی میگیره

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️