اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت و نهم :
حلقه ی سفیدش را در انگشتش چرخی داد و با لبخندی محو نگاهش کرد. انگار مایعی گرم و شیرین توی دلش فرو ریخت و آرامش کرد. کمی بعد دستانش را در جیب شلوار کتان مشکی اش فرو برد و از میان مبلمان چرمی و میز و صندلیهای کلاسیک وسط سالن رد میشد و همراه عرفان زمزمه میکرد:
«باران که آمد من را خبر کن / تا اوج رویا با من سفر کن/ مثل همیشه عاشق شو و باز/ مثل همیشه از من گذر کن... بیقرارم ای نگارم تو کجایی خ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
