لیست کلیه پارتهای رمان تلالو هور : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 177
-
رمان تلالو هور - پارت 21
بازهم مُهر سکوت بر لبهایم نشست و گویی کلمات، از نگاه شرمگینم پایین میچکید! چهقدر سخت است آنهمه فریادی که دقایق قبل، حنجرهام را میشکافت تمامش سکوت شود و سکوت. چه ظالمانهاست آن همه اتفاق تلخ تنها در وجود من خلاصه شود و اینگونه به اتمام برسد. اصلاً مگر پاشا بیگناه بود؟ چرا تمام این گناه...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 22
او میخواست مرا به قعر سیاهی بسپارد؟ او میخواست دردانهاش را بهخاطر اتفاقات غیر عمد دیشب به طناب زمخت دار پیشکش کند! چهطور این حجم از اتفاقات اخیر را هضم کنم! مگر این دختر دیگر قدرتی برای زنده ماندن هم داشت؟ لبهایم را با دو دست فشردم تا صدای ضجههای گوشخراشم از خانه به بیرون درز نکند، تا د...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 23
مامان سدّ راهم شد و صورت غرق در اشکم را میان دستهای منجمد شدهاش، قاب گرفت. - مرگ من... مهرو... مرگ من... نرو... بابا هم تا سدّ بزرگی برای قدمهایم دید، سنگ عظیم الجثهی دیگری مقابل گامهایم قرار داد. - اگه پاهام سالم بود، اگه جونی برای راه رفتن داشتم دستت رو میگرفتم، نمیذاشتم از پیشم بری. ...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 24
غزل تا مخالفت و ترس مرا از رفتن به تهران شنید، بهسرعت سعی کرد آنهمه تشویشی که درونم رویانده بود را از ریشه، قطع کند. - مهرو من یه ساعت پیش داشتم برای دیوار حرف میزدم؟ اگه نفس پاشا قطع بشه میخوای چیکار کنی هان؟ با پلیسا بشینید دور هم وسط خرمای مراسم ختم پاشا گردو بذارید؟ یکم عاقل باش مهرو خ...
بروزرسانی در : ۸۰۰ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 25
«داوین» تبر فریبندهتر از همیشه میان انگشتان دستم میلغزید. ماهر بودم و این تجربه از عصیان روحم نشأت میگرفت. این هنر تماماٌ از طغیان زهر کشندهی جانم، رنگ میگرفت. ضربات پیدرپی و سقوط جسم برّندهی تبر، تمام هیزمهای این اطراف را از اعماق جان تکّهتکّه کرده بود. اکنون جزء تلف کردن قدرت ...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 26
بیتوجه به ذرّات ریزِ خاکی که روی تشک سپید رنگ تجمع کرده بودند، سرم را چرخاندم و روی همین خاکی که بهظاهر آن را تمیز کرده بودم، گذاشتم. در این شب، من تمام آرامشهای این عالم هستی را میخواستم. نمیدانستم با این احوالات تکیده، اصلاً فردایم را چهگونه سپری خواهم کرد اما این را خوب میدانستم که این...
بروزرسانی در : ۷۹۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 27
میدانستم بردیا دوباره میخواهد ذهن مرا از آن همه گرد و غبار پاک کند، سعی داشت فکر مرا از بند و زنجیر آزاد کند اما حتی دیگر او هم موفق نبود. این سعی و جدال برای زدودن افکارم بیفایده بود. تکان محکمتری به صندلی دادم که صدای قیژقیژش همانند هشدار، داخل کلبه پیچید. - مرثیه نخون بردیا، حالا که تا ...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 28
بردیا مات و مبهوت، با دهانی نیمهباز مرا مینگریست. حرفهای گُنگ و سربستهای که به زبان آورده بودم را گویی، بهسختی هضم میکرد! سخن گفتن برایش سخت و دشوار بهنظر میآمد و هنوز، داخل شوک عظیمی که نثارش کرده بودم میغلتید. بردیا اکنون درست شبیه به من شده بود، من هم زمانی که به سخنان پروانه گوش س...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 29
بردیا بدون آنکه حرف دیگری بزند یا سؤالات ذهنش را از من بپرسد، بعد از اتمام سیگارش از روی زمین برخاست و با تُن آرام صدایش نجوا کرد: - میرم جوجهها رو آماده کنم، تو یکم استراحت کن. شیشهی خالی شده از الکل را کنار گذاشتم و سرم را به لبهی تخت چسباندم. از درون آتش بودم و تکتک ارگانهای بدنم از ...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 30
از جنگلهای شمال که حتی در پاییز هم زیبا و دلفریب بود، دل کندن سخت و مشکل به حساب میآمد. هنوز برای آسمانِ آلودهی تهران و غبار اغبرش، آماده نبودم و دلم میخواست سالهای سال در آن کلبهی متروکه و هوای سالم آن جنگل بمانم. آن کلبه، قدیمی و شاید کمی تخریب شده بود اما همان اتاقک کوچک، برایم از هزار...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 31
صدای دینا همیشه پر از شور و شعف بود اما میدانستم این سرزندگی، برایش تنها یک حس مبهم محسوب میشد. میان یک دوراهی محبوس مانده بود و نمیدانست کدام یکی از این مسیرها را باید انتخاب کند! تا اندکی شاد میشد، اتفاقات تلخ گذشته گلویش را سفت و سخت میفشرد. شاید اوضاع من، کدرتر و وخیمتر از دینا بود!...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 32
تأییدِ سوالات بردیا نه تنها برایم مشکل بود بلکه جواب دادن به این پرسش، سخت مرا رنجیده خاطر میکرد. چهگونه از عداوتی میگفتم که حتی گفتنش، شرمسارم میکرد؟ چهگونه تمام ماجرا را مو به مو، رج به رج برایش میبافتم و ذرّهای بیتاب نمیشدم؟ چهگونه از نیرنگی میگفتم که همخون من، معتمد من اینگ...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 33
«مـهرو» چندین ساعت از حضور من داخل تاکسی میگذشت. چندین ساعت بود که مغزم مدام مرثیه میخواند و مرا به هر گناهی محکوم میکرد. چندین ساعت بود که استخوانهای بدنم بیحرکت همانند مجسمهای ساکن، مات و مبهوت مانده بودند. داخل این ماشین پلکهایم مدام روی هم میافتاد و خواب، تازیانهاش را بر وجودم م...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 34
"لبخند" تنها واکنش من به سخنان آن پیرمردِ باعطوفت بود، اگر میتوانستم بیشتر کنارش میماندم و از این غریبه میخواستم بازهم برایم حرف بزند، ازش میخواستم بازهم با فلسفههای پدرانهاش مرا دلداری دهد؛ او خیلی مرا یاد پدرم میانداخت. با اینکه میلی به رفتن نداشتم اما با وجود جبر زمانهای که با من سر...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 35
چهره و آن نگاه دیکتاتورش مرا یاد سریالهای جنایی میانداخت. با اینکه خوشپوش و چهرهی کاملاً مردانهای داشت اما چشمهایش زمین تا آسمان با رُخسارهاش فرق میکرد، عجیب بود و غیرقابل فهم. هیچ حرفی نمیزد و انگار اصلاً حضور من برایش اهمیّتی نداشت! اندکی به عقب گام برداشتم و ریسهی شالم را میان انگ...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 36
مغزم از یورش اتفاقاتِ اخیر درمانده شده بود. نمیدانستم چرا سرنوشت تا این حدّ متلاطم و بینظم، مقابلم قد عَلم کرده بود! میان توفانِ زندگیام، تنها همین مرد دیوانه را کم داشتم که آن هم تکمیل شد. میان این منجلاب، تنها حس ضایع شدن را کم داشتم که آن هم نصیبم شد. نگاه سنگین آن مرد را دوست نداشتم...
بروزرسانی در : ۷۷۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 37
روی نیمکت چوبیِ پارک نشستم و درب بطری شیرکاکائو را باز کردم، به قدری دلضعفه داشتم که دلم میخواست همین نیمکت را ببلعم. در این چند ساعتی که گذشت، هیچ چیزی نخورده بودم و همین موضوع سخت معدهام را آزار میداد. باید کمی انرژی میگرفتم و نیرویی که از دست داده بودم را جبران میکردم و چه راهی، بهتر ا...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 38
«داوین» مسکوت و بیحوصله روی مبل دونفرهی سدری رنگ، لم داده بودم. دینا مدام حرف میزد و همانند سنباده مغزم را میخراشید. آقابزرگ نیز مدام با موبایل خود سخن میگفت و معلوم نبود با چهکسی گفتوگو میکرد! با وجود اینکه نمیخواستم بیشتر از یک ساعت خانهی آقابزرگ بمانم اما او همانند همیشه، مرا بر...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 39
تا ماشین را مقابل ورودیِ پارک متوقف کردم بیتعلّل، بهسمت دینا چرخیدم و با تکان دادن اَبروانم از او خواستم تا از ماشین پیاده شود و به دنبال آن دختر برود. تا همینجا هم که آمده بودم تنها بهخاطر احترامِ به آقا بزرگ بود و هیچ دلیل دیگری نداشت. دینا بیتوجه به من، همچنان روی صندلی نشسته بود و ق...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 40
صدایم آنقدر بلند و مهیب بود که لحظهای انعکاس فریادم، کل فضای این اطراف را در برگرفت. با قدمهای کوتاه و پیوستهام، همانطور که از سیگار میان لبهایم کام میگرفتم به سمت آن مرد حرکت کردم. آن مرد تا فریاد من را شنید، ایستاد. مهرو نیز تا قیافهی آشنای مرا نگریست، سراسیمه و بیدرنگ پشت آن مرد پ...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
