لیست کلیه پارتهای رمان تلالو هور : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان تلالو هور - پارت 41
«مهرو» دلم میخواست وسط همین پارک، زیر آسمان سیه رنگ خدا و روی همین زمینِ بیرحم، زار زار گریه کنم و اشک بریزم. راحت زیستن برای من تا این حدّ دشوار شده بود! آیا یک زندگیِ بیدغدغه حق من نبود یا شاید، چون یک دخترم این حق برایم ناحق شده بود؟ اگر با آن مرد ناشناس میرفتم چه میشد؟ اگر باز ضربه...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 42
آن پیرمرد، قامت بلندی داشت اما کمر خمیدهاش بیرحمانه این موهبت را انکار میکرد. موهای کمپشتش تماماً سپید رنگ دیده میشد و پوست سبزهی صورتش، بهدستِ زمخت زمانه خطاطی شده بود. شلوار پارچهای سیه رنگش با آن پیراهن چهارخانه، مرا یاد پیرمردهای داستانهای خیالیام میانداخت. سرم را پایین انداخ...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 43
صدای غزل لحظهای جایش را بهسکوت داد، او نمیدانست چه بگوید و گفتههایش را، چهگونه برایم بیان کند! - من... من بهخاطرِ خودت به خودت دروغ گفتم مهرو، الان وقتِ این نیست که لجبازی کنی یا از عالم و آدم بترسی تو باید... میان حرفهایی که از نظر او دلانگیز بود و از نظر من زجرآور، پریدم و با حُزن گ...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 44
درب شیشهای اتاق مدیریت را بدون ذرّهای درنگ باز کردم و نگاهم را به پدری دوختم که هیچ شباهتی به پدر بودن نداشت یعنی؛ این کلمه هیچ به این مرد نمیآمد. همانطور که وارد اتاق خود شدم و درب شیشهای را پشتسرم بستم، بهحرف آمدم: - راه گم کردی یا دلت برای پسرت تنگ شده؟ روی مبل چرم سیه رنگ نشسته ب...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 45
حرفهای زنندهاش، نگاه مکار و قِسر در رفتن از مرگ دانیال یکی از شگردهای این مرد بود. همیشه همینگونه، تمام فرصتها را بهنفع خودش عوض میکرد و من دیگر خیلی خوب او را میشناختم. صدای تقّههای پیدرپی به درب شیشهی اتاق، نگاه خیرهی مرا از فندق تلخِ نگاه بابا ربود. خانم مروانی تا توجهی مرا د...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 46
«مهرو» از گرسنگی، معدهی بینوایم عربده میکشید و صدای این درد و نفرین، آنقدر بلند بود که حتی قُلقُل قرمهسبزی هم نمیتواست آن را لاپوشونی کند. دیشب تا صبح مدام کابوس میدیدم و اصلاً نتوانستم اندکی راحت بخوابم. پشت پلکهایم میسوخت و انگار این سوختنها و آوار شدنهایم، داشت برایم یک عادت م...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 47
تمام لباسهایم را از داخل کولهپشتیام بیرون آورده بودم و تمامش را داخل کمدِ شکلاتی رنگ گوشهی اتاق، چپانده بودم. با اینکه لباسهایم بهدرد نمیخورد اما بازهم جای شکرش باقی بود که همینها را نیز با خود آورده بودم. روی تخت فلزی نشستم، زانوانم را درآغوش کشیدم و به فضای اطرافم خیره ماندم. اتاق ...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 48
سه روزی میشد که من دراین خانه مانده بودم و دراین سه روز، دیگر هیچ خبری از داوین نبود و چه از این بهتر! سه روزی میشد که من صبحها از خانه بیرون میرفتم و همانند آوارهها درکوچه پسکوچههای شهر تهران میچرخیدم. سه روزی میشد که غمِ دلتنگی در جانم ریشه دوانده بود و من برای مامان و بابا، بیتابتر ا...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 49
لبهای داوین گاه میخندید و گاه از درد به خودش میپیچید، گاه کف دستهایش را روی پیشانی عرقکردهاش میفشرد و گاه از دردهایی که درسرش میپیچید، خشمگین میشد. او هیچ درحال خودش نبود و انگار نمیدانست کجاست و چه میکند! اما من باحالی زار، روی فرش قرمز رنگِ سالن افتاده بودم و حتی نای برخاستن نیز ن...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 50
تا آن هنگام که آسمان سیه رنگ شب، سپید رنگ شد حتی اندکی خواب به چشمهایم نیامد. دلم شور میزد و این شوریدگی دور از انتظار نیز نبود. اگر داوین به من مشکوک میشد و میفهمید آن طراحی زیبا کار من بوده چه؟ اگر شک او به واقعیت میپیوست چه؟ دختر تو حتی سرسوزن عقل داخل سرت نیست انگار واقعاً منتظر دردس...
بروزرسانی در : ۶۶۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 51
«داوین» با آب سرد، با آب داغ پیشانیام را سابیدم اما انگار هیچ فایدهای نداشت، آن اخطارِ خرگرفتگی از روی پیشانیام پاک نمیشد که نمیشد. یعنی این کار من بود؟ این هنرنمایی بچهگانه، کار من بود! چرا چیزی از دیشب یادم نمیآمد! دو دستم را دوطرف لبهی روشویی سپید رنگ قرار دادم و نفسهای سنگینم را...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 52
اصلاً باورم نمیشد این دختر، کسی که فهمیده بودم خنگترین آدمِ روی کرهی زمین است، بتواند در بهترین دانشگاه تهران درس بخواند. اصلاً شخصیت او به آدمهای باهوش و نخبه نمیآمد. نمیدانم کاسهای زیر نیمکاسهاش بود یا من زیادی به او مشکوک بودم! جرعهای دیگر از چای سرد شدهام را نوشیدم و تحقیرانه، ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 53
برای توپیدن به مهرو آماده بودم، دلم میخواست دودستم را دورِ گلویش بگذارم و آنقدر گردنش را فشار دهم که نفسش از بیخ و بُن، قطع شود. از همجنسهای او هیچ خوشم نمیآمد. مهرو تا نگاه برزخیام را دید، سعی کرد وارد اتاقی شود که درست مقابلش قرار داشت اما؛ من نگذاشتم. بادستهایم مانعِ بزرگی برایش سا...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 54
خانم مروانی چند دقیقهی دیگر در اتاقم ماند و برایم از حسابها و روند ساخت پروژه سخنرانی کرد. این زن آنقدر منضبط و بانظم بود که اگر در این شرکت حضور نداشت، همهچیز برهم میریخت و آشفته میشد. با صدای درب شیشهای اتاقم، نگاهم را از خانم مروانی گرفتم و به آدمی که پشت درب اتاقم حضور داشت، چشم دو...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 55
«مهرو» در این یکهفته، از چرخیدن داخل خیابانهای بزرگ و پرتردّد تهران خسته شده بودم، صبحها زود از خانه بیرون میرفتم و عصرها، تا وقتی هوا تاریک میشد در خیابانها میچرخیدم. در این شهر بزرگ، چندجایی به دنبال کار گشتم اما یا شرایطها خیلی فضایی و عجیب بودند یا آنکارها، زیادی برایم سخت و دشوا...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 56
بهمحض سوار شدن در ماشین مدل بالای داوین، عطر سردِ و رایحهی تند سیگارش زیر بینیام جهید و نگاهم، ناخودآگاه به نیمرخ صورتش گره خورد، موهایش را مرتب به بالا شانه زده بود و تهریشهایش اندکی بلندتر از چند روز قبل دیده میشد. هودیِ مشکی رنگی بهتن داشت که آستینهای آن را اندکی بالا داده بود. صدای د...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 57
پاهایم انگار با دو میخ فولادین، روی زمین چسبیده بودند. نمیدانستم تصوّر من اشتباه بود یا واقعاً داوین گریه میکرد! چرا اشک ریختن او مرا میترساند؟ چرا حتی خیال اینکه او گریه میکند تا این حدّ برایم دلهرهآور بود! اصلاً مگر او چیزی از احساسات سرش میشد؟ با شنیدن صدای خدشهدارش، بیشتر از قبل پشت ...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 58
دینا تا مانتوی انتخاب شده را میان دستانم دید، لبخند رضایت بخشی زد و مرا بهسمت اتاق پرو هدایت کرد. - خیلی قشنگه، مطمئنم وقتی بپوشیش قشنگترم میشه. حتی نمیتوانستم اندکی لبخند میهمان لبهایم کنم. نمیدانستم چرا در این لحظات دلِ بیتابم اصلاً آرام و قرار نداشت، شاید به چیزی فکر میکردم که انجامش...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 59
آسمان اَبری بالای سرم درست همانند سقفِ بیرنگ و مبهم آیندهام شده بود. جوّ زمین را احساس نمیکردم و انگار کالبدم میان پوچی، پرسه میزد. تا صدای نفسهای بریدهبریدهام برخاست، غزل به حرف آمد. - اتفاقی نیافتاده مهرو، تو اول آروم باش... آرام که نشدم هیچ، روح و روانم بیشتر از قبل آشفته شد. حرف...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 60
لباسهای خیس و شال چروکیدهام را از تن سرما زدهام جدا کردم و لبهی تخت نشستم. گیسوان سیه رنگم دیگر همانند صبح، صاف و مرتب نبود و حالا مثل همیشه درهم تنیده و فِر دیده میشد. شلخته بودم و ایکاش میتوانستم در مراسم امروز شرکت نکنم. روح و روانم به اندازهی کافی منهدم شده و باید برای آرامشِ از د...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
