لیست کلیه پارتهای رمان تلالو هور : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان تلالو هور - پارت 81
نگاهم به طوفانِ چشمان داوین خیره مانده بود و افکارم، در کوچه پسکوچههای تاریکی پرسه میزد. نه توانِ دیدن رخسارهی سرمازدهی شهرزاد را داشتم و نه میتوانستم او را در این سرمای جانگداز تنها بگذارم. نه میتوانستم بیخیال آن دختربچهی معصوم بشوم و نه میتوانستم، سخن منطقیِ داوین را نادیده بگی...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 82
با اینکه ساده گذشتن از شهرزاد سخت بود اما حرفهای داوین، صحیحتر و صدالبته بیرحمانهتر از خواستهی من بود. اعتمادی که قرار بود تقدیم شهرزاد کنم او را بهمحبتها، بهرذالتها معتمد میکرد. کوچک بود و بهدنبال ذرّهای احساسِ خوشایند، به هر آدمی تکیه میکرد. نمیخواستم تمام انسانها را برایش مهر...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 83
نمیدانم چگونه مهراد را به اتاقی که مختص به من بود، بردم. دلم میخواست بااو تنها باشم و تا میتوانستم از اتفاقاتی که همانند یک دیوارِ مخروب، روی سرم آوار شده بودند، برایش بگویم. برایش از بدبختیهایی که بهتن کرده بودم و از مصیبتهایی که بهجان خریده بودم، بگویم. مهراد روی تخت نشسته و من کنارش...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 84
«داوین» زودتر از همیشه و هرروز بهشرکت آمده بودم، روی صندلیِ چرخان اتاقم لَم داده و ناشتا، سیگار میکشیدم. دستانم بهخاطر جدال با دیوار درد میکرد، آنقدر مُشتهایم را بهدیوار کوبانده بودم که رَد خونمردگی روی دستانم، هنوزهم بهوضوح برای دیدگانم قابل رویت بود. بهچیزهای فکر میکردم که فکر ک...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 85
با تقّههایی که بهدرب شیشهی اتاقم برخورد کرد، بهسرعت بسته را جمعوجور کرده و آنرا زیر میزم پنهان کردم. هول کرده بودم و نمیخواستم کسی از این کنجکاویِ بیموردم باخبر شود، کار بچهگانهای کرده بودم. تا روی صندلی نشستم، بهحرف آمدم: - بیا داخل. بهمحض باز شدن درب، حضور بیموقع مهرو مرا م...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 86
نمیدانم چهگونه خودم را بهخانهی پدریام رساندم! نمیخواستم بروم اما نمیشد بیخیال این موضوع شوم. آن مرد هیچگاه، حقّ پدری را برای من درست اَدا نکرده بود. دوست نداشتم به آن خانه بروم اما، مجبور بودم و این اجبارهای لعنتی مرا به چه کارهایی وا میداشت! او نام مقّدس پدری را لَکهدار کرده ب...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 87
بعد از نیمساعت ماندن کنار آرامگاه دانیال، با اینکه حوصلهی هیچ کاری را نداشتم اما بهاجبار بهسمت شرکت رهسپار شدم. آنقدر ذهنم آشفته بود که نمیتوانستم روی چیزی تمرکز کنم حتی در رانندگی! این ترافیکهای لعنتی هم آدم را از رانندگی پشیمان میکرد، اگر پیاده بهسمت شرکت میرفتم بیشک زودتر میرسید...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 88
مهرو انگشتان دستش را پشت کمرش، درهم تنید و نگاه آذرگونش را از چشمانِ خیرهی من گرفت. اندکی بهسمت خانم مروانی چرخید و هیچ، به حضور من توجهای نکرد. - شرمنده خانم مروانی، یهویی خوابم برد. دلم میخواست نادیدهاش بگیرم و بهسمت اتاقم گام بردارم اما انگار جاذبهایی که مهرو داشت، بسیار نیرومند ...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 89
تمام وجودم از حیرت و ناباوری میلغزید، بندبند جانم از هجوم این استرسها، دیگر به زوالش نزدیک شده بود. سینی میان دستانِ لرزانم، میرقصید و نگاه حیرانم مدام روی صورت پاشا مینشست. آن زخمِ روی گونهاش هنر دست من بود، آن نگاه حریصش که اکنون مرا مینگریست، بدتر از کابوسهایم بود. بدتر از سوختنم می...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 90
نمیدانم چند ساعت در سرمای جانسوز این شهر شلوغ، در خیابانهای تمامنشدنی تهران راه میرفتم و میگریستم! نمیدانم آسمانِ روشن ظهر، چهموقع تاریک و تا این اندازه دلگیر شده بود! همهچیز بوی دلتنگی میداد، همهچیز بوی تعفن و تنهایی میداد. دانههای اشکم، هرکدامشان دردی برای تعریف کردن داشتند....
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 91
با انگشتان لرزانم، تماس را قطع کرده و گوشی را به قفسهی سینهام فشردم. پاشا از جانم چه میخواست؟ مگر این دوئل را خودش شروع نکرده بود؟ مگر از قدیم نمیگفتند چشم دربرابر چشم؟ چرا پاشا این موضوع را قبول نمیکرد؟ چرا نمیخواست بپذیرد که او روح دخترانهام را آزرده بود و من درتقابل، چارهای جز آزردن ...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 92
*** با طلوع سپیدهدَم، حتی دقیقهای خواب به چشمانم نیامد. آنقدر لبهی پنجره نشسته و بهآسمان نگریسته بودم که احساس میکردم آسمان زیر نگاه سنگینم، سخت در عذاب است. تا میآمدم ذرّهای آرام بمانم، یاد و خاطرهای که پاشا برایم ساختهبود، از پشت پلکانم، از میان شیارهای مغزم رفتنی نبود که نبود. ...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 93
اینکه آقاناصر نسبت به سخنان آن پسرِ جوان واکنشی نشان نمیداد، عجیب بود. تنها سگرمههای دَرهم رفتهاش را بیشتر از قبل، درهم تنید و دستمال خاکآلودش را درون سطلِ زرد رنگ مقابلش شست. پسر جوان که سکوت آقاناصر، برایش همانند یک نیش و یک کنایه محسوب میشد، لگدی به سطل زرد رنگِ مقابل آقاناصر زد و اینب...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 94
بهوضوح تا رُخسارهی شوم و پلیدش را دیدم، بندبند جانم درجا خشکید. من او را مینگریستم و او محو صفحهی روشن موبایلش مانده بود. آنقدر بیسر و صدا بالا آمده بودم که او هنوز متوجهی حضور من نشده بود؛ شایدهم، صدای موزیک ملایمی که فضای بزرگ کافه را دربرگرفته بود نیز، بیتاثیر نبود! جز پاشا، هیچ آدم...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 95
میان بغضِ سنگین گلویم، تلخ خندیدم. شاید تنها این لبخندها، فریادی بود که از میان لبهایم بیرون میریخت! چهخیال کردی دختر؟ مگر این مرد بههمین راحتیها، دست از سرت برمیدارد؟ مگر خونریخته شدهاش را بههمین راحتیها، پایمال میکند؟ کور خواندی مهرو، این مرد بیشرفتر از این حرفهاست. این مرد...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 96
«داوین» جرعهای از قهوهی داغِ غوطهور در فنجان یشمی رنگِ میان دستانم را نوشیدم و با انگشت اِشاره، اندکی پردهی کرکرهای را بهسمت پایین متمایل کردم. به درب باز اتاقِ منشی خیره ماندم، بعد از دوساعت از شروعِ ساعات کاری، خبری از مهرو نبود. هنوز نیامده بود. تا لحظهای پشت میزم مینشستم، تمام هو...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 97
یعنی حضور من، برای مهرو زیاد خوشایند نبود؟ یعنی، نگاه خیرهی من آنقدر ضایع و واضح بود که مسبب سوختن انگشتِ دستش شده بود! بهسمت کابینت پشتِسرم چرخیدم و درب آن را باز کردم، بعد از پیدا کردن جعبهی کمکهای اولیه بهسمت مهرو برگشتم. لُپهای لالهگونش را پر از اُکسیژن کرده بود و مدام، انگشت س...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 98
بااینکه میشد فهمید مهرو خیلی به آمدن بامن راضی نیست اما، بدون مخالفت دنبالم آمد. از شرکت بیرون آمدیم و تمام این مدت، مهرو همانند یک جوجهاردک سرگردان، دنبالم قدم برمیداشت. سوار ماشین شدم و بهنشستن مهرو کنارم، نگریستم. زودتر از خودش، بوی بابونهی وجودش داخل فضای سرد ماشین پیچید. - اومدن من ...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 99
با یک لبخند مسخره، بهسخنانِ بیربط و بیرحم پاشا پایان بخشیدم. اینکه با مداخلههایش، عاشق شدنم را بر سر و صورتم میکوبید را دوست نداشتم. اینکه هردقیقه و هرلحظه، بیشتر از قبل این ماجرا را کِش میداد را نمیپسندیدم. چرای این سخنانش را نمیفهمیدم، اگر بحث شراکت درمیان نبود بیشک، پاسخِ جالبی ا...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 100
«مهرو» وقتی داوین از دیدرس دیدگانِ پرتمنایم دور شد، گویی قلبم و آن احساس اَمنی که برایم ساخته بود از ریشه و از بیخوبُن، ویران شد! تنها دلخوشیام اکنون، حضور آقای رسولی بود. بدون آنکه بهسمت پاشا که مشغول سخنگفتن با آقای رسولی بود برگردم؛ از این ارتفاع، مشغول نگریستن و بهمنظرهی مقابلم ش...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
