تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت سی و نهم :
تا ماشین را مقابل ورودیِ پارک متوقف کردم بیتعلّل، بهسمت دینا چرخیدم و با تکان دادن اَبروانم از او خواستم تا از ماشین پیاده شود و به دنبال آن دختر برود.
تا همینجا هم که آمده بودم تنها بهخاطر احترامِ به آقا بزرگ بود و هیچ دلیل دیگری نداشت.
دینا بیتوجه به من، همچنان روی صندلی نشسته بود و قصد پیاده شدن هم نداشت.
طلبکار و مثل همیشه حاضر جواب بود.
- تو اینجا لم بدی اونâ
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
هیجان رمان به اینه که پر از کنجکاوی باشه😁مرسی از صبرت گل🌸🌱
۲ سال پیشلیلا
0ادم باید خیلی بی وجدان باشع این صحنه رو ببینه چیزی نگع
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا🥲🥀مرسی از نگاه زیبات🌸
۲ سال پیشAa
0زیبا بود ممنون💐
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون از شما🌱🌹
۲ سال پیشسهیل
0جالب شد
۲ سال پیشآیرین
0👏👏👏👏👏👏
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
🌹🌸✨
۲ سال پیشلیلی
1میگم نویسنده جان اینقد این مهروی بدبختو خنگش کردی گناه ادره واااا!!!!!😁😆😂🤣
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
خنگ جذابه🤣باید از خداش باش انقدر خنگ آفریدمش😂🌹
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

صحرا
0اوه اوه تا پارت بعد یعنی من چطوری صبوری کنم اخه کسی درمان این کنجکاوی منو تا پارت بعد میدونه☹️