پارت بیست و نهم :

بردیا بدون آن‌که حرف دیگری بزند یا سؤالات ذهنش را از من بپرسد، بعد از اتمام سیگارش از روی زمین برخاست و با تُن آرام صدایش نجوا کرد:
- میرم جوجه‌ها رو آماده کنم، تو یکم استراحت کن.
شیشه‌ی خالی شده از الکل را کنار گذاشتم و سرم را به لبه‌ی تخت چسباندم. از درون آتش بودم و تک‌تک ارگان‌های بدنم از سرما می‌لغزید. جواب بردیا را ندادم و لحظه‌ای پلک‌هایم را برهم فشردم.
صدای قدم‌هاÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آیرین

    0

    عالییییی

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😍🌸

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    واقعا برای عشق ناکام دانیال متأسف شدم ،پدرش چطور دلش اومد اون کار رو با پسرش بکنه ،از اینور هم داوین داره با شکنجه هایی که به خودش روا میداره خودشو از بین می بره ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    داوین هنوزم که هنوزه نتونسته مرگ برادرش رو هضم کنه و اتفاقاتی میفته که تو پارت‌های بعدی مشخص‌تر میشه😁مرسی از نگاه پرمحبتت🌸🌹

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    واقعا کنار اومدن با مرگ عزیزا سخته ..:( عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️