لیست کلیه پارتهای رمان تلالو هور : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان تلالو هور - پارت 1
«مقدمه» در همان شبهای ناگوار، تو آمدی و ماندی. همان شبی که رَد غلیظ خون، بر بوم سفید رنگ زندگانیام فریبنده میرقصید. همان شبی که ریشهام، برق برّندهی تیشهای تیز را نظارهگر بود. قلب تپندهام درهمان شب رفت و بیمعرفت بازنگشت. من در آن شب کذایی، سیاه شدم. مرا با دستانِ حیلهگر دیگ...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 2
چه میتوانستم بگویم! در برابر این مرد خودکامه کلامی از حنجرهام ساطع نمیشد، نمیتوانستم مجدد مخالفت خود را بروز دهم انگار آن نگاه قلدرش، هدف خود را به ثمر نشانده بود! تا سکوتم را دید ریسمان سخنانش را مجدد به دست گرفت. - دست بجنبون، وقت نیست. به سرعت به سمت اتاق مدیریتش چرخید و باقدمهای ...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 3
آن نگاه حریصش برای لحظهای، لرز بر اندامم انداخت. نمیدانستم هدف او از گفتههایش چیست انگار مغز زوال رفتهام، قدرت تحلیل و بررسی را نداشت. روی میز یکی از خیاطها نشست، همچنان خیره نگاهم کرد و آن سیگار نگونبخت را به انتها رساند. فک منقبض شدهام را تکانی دادم و پرسیدم: - جریان چیه! مشکلی هس...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 4
لبخندی عمیق روی لبهایش نشاند و این کِشش لبها مانند پُتک، بر سرم کوبیده شد. خشم و ترس مانند گردآبی عمیق، حریصانه همهی وجودم را میبلعید و من، هیچ مسیری برای رهایی از این خفهگی پیدا نمیکردم. با کف دست، چند ضربهی پرقدرت به قفسهی سینهاش کوبیدم و جیغی مهیب سر دادم. - باتوأم عوضی... میگم چ...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 5
پاشا مرا روی سرامیکهای سرد و سخت پرت کرد. خویِ وحشیگریش بیدار شده بود. از همین میترسیدم. دردی شدید مچ پایم را دربرگرفت اما، دردی که قلبم را میتراشید فجیعتر از هر دردی بود. درد پایم درمان داشت اما قلبم چه! اصلاً مرهمی داشت؟ همان قلب سابق میشد؟ صدایش از فرط خشم، گویی زمختتر از قبل ...
بروزرسانی در : ۷۸۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 6
نفسهایم گویی در حال تحلیل رفتن بود، پردهای مات و زمخت ناجوانمردانه دیدگانم را تار میکرد. صدای نفسهای کِشدارم، همانند پرندهای زخمی داخل فضای آشپزخانه میچرخید و از این آزادیِ اجباری، لذت میبرد. - دختر خوبی باش، قول میدم همهچیز رو جبران کنم... از جبرانِ قصورش دَم میزد اما همان انگشتا...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 7
انگشتانِ خونآلودم، روی دستهی سبز رنگ چاقو میلغزید. جرئت تکان دادنِ چاقو را نداشتم، چاقو داخل بدنِ ورزیدهاش مانده بود و خونی غلیط، پیراهن سفید رنگش را سرخِسرخ کرده بود. نگاهم را بالا کشیدم و بهچهرهی رنگ پریدهاش چشم سپردم. از نگاهش، چیزی جز نفرت نمیتابید. آن نگاه آمیخته به دردش، گو...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 8
اگر ثانیهای دیگر مقابل این پیکر بیجان میایستادم بیشک خود قاتل روحِ زخم دیدهام میشدم. پاهایم را به قصد فرار حرکت دادم اما نگاهم قصد متواری شدن نداشت. من همچنان خیره به بدنِ خونآلودش، چشم سپرده بودم تا تکان خوردنش را ببینم اما گویی محال بود! او انگار دیگر در این آشپزخانهی لعنتی نفس نمیک...
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 9
خونِ پاشا توسط قطرات باران، از روی صورتم شسته شده بود اما هنوز، رَد چرکینش بر رخسارهی ترسیدهام سلطهگری میکرد. شیر آب سرد را چرخاندم و با تمام وجود، از اعماقِ ریشهی خود صورتم را شستم و قطراتِ مزاحم خون را از روی دستهایم زدودم. شال یشمی رنگم دیگر یشمی نبود، حال خیس و خونآلود بهنظر میرس...
بروزرسانی در : ۷۷۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 10
لباسهای نَمزده و به خون آغشته شدهام را درون پلاستیکیِ مشکی رنگ قرار دادم و زیر تخت فلزیِ خود، پنهانش کردم. دیگر نمیخواستم رنگِ این لباسها را ببینم. مرا یادِ پاشا میانداخت. مرا در این خزان مهلک، اسیر میکرد. برایم مهم نبود که مادرم از نبودِ این لباسها باخبر شود. این پارچههای من...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 11
لبهای خشکیدهام را با زبانم، نمناک کردم و به بخار برنج خیره ماندم. انگار در خلاء بهسر میبردم. گویی جانم در این کالبد بود و روحم در مردابِ کابوس میچرخید و مدام میچرخید. بوی خوشِ قورمه سبزی، زیر مشامم میدوید و گرسنگی وحشیانهتر از قبل به معدهام چنگ میانداخت اما من، چیزی جزء غم از گلوی...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 12
پتوی کِرمی رنگ را دور خود پیچاندم و درست مرکز تختم نشستم. فضای تاریک اتاق درست مثل قلبم بود، تیره و سرشار از ترس... آرام و قرار نداشتم، باز هم همان دلپیچهی لعنتی سراغم آمده بود و من بهخاطر این اضطراب، زیر شکنجههای گوناگون جان میدادم. باریکههای نور ماه از لابهلای پردهی حریر یاسی رنگ، ر...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 13
صدای غزل مثل همیشه رنگ داشت. رنگ درخشان شیطنت و سرزندگی از لحنِ کلامش به وضوح داخل گوشهایم میپیچید. او درست مثل قبلِ من بود. رنگ کلام و صوت شادمانش، کاملاً از آموزشهای من نشأت میگرفت. از منِ قدیم حتی یک روز هم نگذشته بود اما در همین مدت کوتاه این من، دیگر من نبود. پلیدانه ریز خندید...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 14
این صدای پاشا نبود، نه... این صوت کریه و ضارب حقیقت نداشت. باز هم مثل قبل، صدایش نه تنها در گوشم بلکه در همهی جانم پیچید. - مهرو، قایم شدی عزیزم! جسم مرتعش خود را در آغوش کشیدم و همراه با ضجههای دردناکم، فریاد زدم: - گمشو... گمشو... صدای تقتق پاشنههای آن کفش، مدام به اتاقم نزدیک و ن...
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 15
مابین تعصبهای برادرانه و خط و نشانهایی که برای علت اشکهایم میکشید، به ناچار لبخندی نمادین روی لبهایم نشاندم و بحث را تغییر دادم. - وایسا ببینم من تو خواب خروپف میکنم؟ رکب نخورد، باید هم گول این لبخند ظاهرساز را نمیخورد. این لبخند، مابین تاخت و تاز اشکهایم گویا بیمعنیترین لبخند ای...
بروزرسانی در : ۷۷۰ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 16
پیدرپی حجم زیادی از آب سرد را به پوست برافروختهی صورتم هدیه دادم تا با این روش، کمی خاکستر غم را از چهرهام دور کنم. به سیمای رنجورم در آینهی کدر سرویس بهداشتی خیره ماندم. پلکهای پف کردهام، چشمهای کشیدهام را ریزتر از همیشه برملا میکرد. مردمکهای سبز تیرهام، مابین خونابههای غلیظ نگاه...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 17
نمیدانستم قلب سرکشم را در مشتهایم پنهان کنم یا از افشای این حقیقت بترسم. این قلب چموش هم که دیگر برایم قلب نمیشد... مقطعانه، لب زدم: - بیرونم... چی... چی... شده؟ اگر حتی یک درصد هم غزل حقیقت را نمیدانست من با این صدای لغزان و وحشتی که به کلامم رخنه کرده بود، همه چیز را افشا میکردم. ...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 18
نمیدانستم کلمهی "خب" چهگونه از مابین لبهایم به بیرون درز کرد اما من، همین صوتی که از حنجرهام برخاست را نشنیدم. فقط میخواستم غزل زودتر به حرف آید، تا بگوید و من دردهایم را در کفهی ترازو قرار دهم. مگر حُزن دیگری هم سنگینتر از دیشب وجود داشت! فکر نکنم، نداشت. من جامهی درد را دیشب بر...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 19
کاغذ را کف دستهایم مچاله کردم و در همان حین با آستین بارانیام، نم اشک را از نگاهم پس زدم. دیگر نمیدانستم چهچیزی درست است و چهچیزی غلط! دیگر نمیدانستم باید بمانم یا این گونه وهمآلود از این شهر متواری شوم! دلم به ماندن نبود و مغزم هم با رفتن مشکل داشت. از طرفی نمیدانستم اگر پدر غزل ای...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 20
گلولههای بیاَمان باران، مجالی برای دیدن تصویر غمانگیز مقابل را به چشمهایم نمیداد و فقط، بر وجود این دخترک مغموم شلیک میکرد و شلیک. شعلههای برافروختهی روحم، گویی هیچگاه درمانی نداشت و هرگز از هیزم این آتش، کاسته نمیشد! لغزش اندامهای منجمد شدهام بهکل از کنترلم خارج شده و حتی این د...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
