دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه تلالو هور از نازنین هاشمی نسب در دنیای رمان https://novelonline.ir

رمان تلالو هور

  • زبان فارسی
  • 184.1K 👁
  • 540 ❤️
  • 2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان درام تلالو هور

تازیانه‌ی زمختِ نگون‌بختی، بی‌رحمانه بر وجودش می‌تازید. آن شب وحشی، آن سیه آسمانِ مخوف، دنیای سپید رنگش را به خاکستری سوزنده مبدّل کرد. او تنها ازخود و دنیای خود مراقبت می‌کرد اما با این اتفاق شوم، ازخود و دنیای خود متواری شد. در این دریاچه‌ی مذاب به‌ناگه‌ حسِ عشق فوران کرد. جوشید و طمع عصیان‌ها را به‌خود برانگیخت.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

«مقدمه»
در همان شب‌های ناگوار، تو آمدی و ماندی.
همان شبی که رَد غلیظ خون، بر بوم سفید رنگ زندگانی‌ام فریبنده می‌رقصید.
همان شبی که ریشه‌ام، برق برّنده‌ی تیشه‌ای تیز را نظاره‌گر بود.
قلب تپنده‌ام درهمان شب رفت و بی‌معرفت بازنگشت.
من در آن شب کذایی، سیاه شدم.
مرا با دستانِ حیله‌گر دیگری رنگ زدند.
من این‌گونه نبودم.
سیاهی برازنده‌ام نبود.
تو اما...
سفید بودی.
به‌اندازه‌ی دانه‌های درشت برف.
شاید هم به‌اندازه‌ی اَبرهای پنبه‌ای در آسمان!
مضحکانه است.
منِ سیاه را چه به سفیدی!
***
چشم‌های فرسوده‌ام به‌خاطرِ هجوم بی‌رحمانه‌ی خستگی مثل همیشه نمی‌دید انگار، پرده‌ای مات و کدر به دیدگانم آویخته شده بود!
با انگشتان دست، چشم‌های سرکشم را نوازش کردم.
حسِ شیرین خواب نگاهم را آلوده کرده بود و این احساسِ مزاحم، مغزم را برای لحظه‌ای آرام نمی‌گذاشت.
صدای باشفقّت غزل، به وصلت انگشتانِ دست و چشم‌های ملتهبم پایان بخشید.
- اون دستای کثیفت رو به چشمات نزن تو آخرش کور میشی.
روی صندلی بی‌انصاف چوبی کمی جابه‌جا شدم و با این حرکت کوتاه، صوت ناکوکِ مهره‌های کمرم ناله‌وار شروع به نواختن کرد.
نگاه ماتم گرفته‌ام را به غزل سپردم و درمانده‌تر از همیشه نجوا کردم:
- امروز خیلی خسته شدم، خوابم میاد.
غزل ردیفِ دندان‌های سفید رنگش را به نمایش گذاشت و شکلات شیرین نگاهش را از چهره‌ی بغ کرده‌ام، ربود.
مثل لحظات قبل، مشغول چسباندن آستین‌های آماده شده به مانتوی نیمه‌کاره‌ی مقابلش شد.
- تو همیشه‌ی خدا خسته‌ای، موضوع جدیدی نیست.
لب‌های آویزانم را مغموم‌تر از همیشه به‌رُخ کشیدم و دستانم را روی شکم معترضم قرار دادم.
- دلت میاد اِنقدر ساده از تلف شدن من بگذری؟ اصلاً میدونی الان چه‌قدر گشنمه؟
غزل بی‌توجه به چهره‌ی تکیده‌ی من، خودش را با چرخ خیاطیِ سفید رنگش مشغول کرد. مثل همیشه غُر زدن‌های من را به‌جان می‌خرید و بی‌شک این احساساتِ کرختم، برایش تکراری شده بود!
- به‌جای غر زدن یه ذرّه بجنبی کارت تمومه.
شال یشمی رنگم را کمی جلو کشیدم، نگاه دلخورم را از غزل گرفتم و معصومانه پچ زدم:
- من بنده‌ی مظلوم خدام، می‌دونستی خیلی گناه دارم؟
صدای خنده‌ی متعجب غزل، مظلومیت مرا انکار کرد.
- تو مظلومی؟ عمراً.
جسم نحیفم را به سمت چرخِ خیاطی مختص به خود سوق دادم و مثل دقایق قبل، مشغول دوختنِ قسمتی از مانتوی آجری رنگِ مقابلم شدم.
لب باز کردم تا جواب دندان شکنی نثارش کنم اما با ریخته شدن کوهی از پارچه روی میزِکارم، لب‌هایم به‌اجبار به‌هم دوخته شد.
نگاه متحیرم را از سیلابِ پارچه‌های سرخابی رنگِ گرفتم و به چهره‌ی مستبد و عبوسِ آقای فرزامی خیره شدم.
- تو آخرش آبروی منو، اعتبار برند منو خراب میکنی.
صدای کوبش کفش‌های آکسفوردش، برای لحظه‌ای نگاهم را به زمین دوخت. مثل همیشه دقیق و منظم بود و حتی، برق برّنده‌ی کفش‌های مشکی رنگش نگاهم را تحقیر می‌کرد.
از روی صندلیِ چوبی برخاستم و بی‌توجه به ریتم تندِ تپش‌های قلب چموشم، پرسیدم:
- چی... چی‌ شده آقای فرزامی؟
با فریادِ سهمگین آقای فرزامی برای لحظه‌ای یکّه خوردم و بی‌شک، توجه‌ی تک‌تک خیاط‌ها به سمت ما جلب شد.
- من امشب باید کارها رو تحویل بدم اما ببین...
از مابین پارچه‌های سرخابی رنگ، یکی را از روی میز برداشت و مقابل چشم‌های حیرت زده‌ام تکانش داد، با لحنی ملایم‌تر از قبل ادامه داد:
- کارای تو هنوز آماده نیست.
حیرتی که سفاکانه داخل وجودم زبانه می‌کشید بیشتر از ثانیه‌های قبل، وجودم را می‌سوزاند.
من را می‌گفت؟ منی که انگشتان دستم از لمس پارچه عُقش می‌گرفت، منی که نگاهم از رُخساره‌ی تکراریِ پارچه به سطوح آمده بود!
خستگی مانند پیچک‌های سمی یقّه‌ام را سفت و سخت چسبیده بود اما برای چه؟ این احساسات منزجر کننده چه چیزی را حکم می‌کرد؟ مگر کارهای من به اتمام نرسیده بود پس این مرد چه می‌گفت؟ اصلاً مغزش کار می‌کرد!
بزاقی که سّد بزرگی برای کلمات حنجره‌ام شده بود را قورت دادم و مصمّم نجوا کردم:
- آقای فرزامی من هر کاری که متعلق به من بوده رو دوختم، این کارا برای من نیست.
با انگشتانِ مردانه‌‌اش، آن تار موی قهوه‌ای رنگِ مزاحم را از پیشانی‌اش کنار زد و خودش را بیشتر به میز کارم نزدیک کرد.
قهوه‌ی تلخ نگاهش کامِ مرا نیز تلخ می‌کرد.
- این‌جا همه چی حساب و کتاب داره...
یقه‌ی پیراهن سفید رنگش را مرتب کرد و کلافه‌تر از قبل ادامه داد:
- تا این‌کارها دوخته نشده تو حق نداری از این‌جا بری.
زانوهایم سست شد و مجدد روی آن صندلیِ بی‌معرفت نشستم، این حجم از پارچه و تبدیل آن‌ها به لباس چندین ساعت طول می‌کشید و بی‌شک من زیر فشار خستگی، مچاله می‌شدم.
- آقای فرزامی این کارای من نیست، من نمی‌تونم اینارو بدوزم.
این‌بار به‌جای صوتِ مستحکم آقای فرزامی، صدای غزل برخاست:
- آقای فرزامی من کمکش می‌کنم، شما نگران نباشید دو ساعت دیگه کارها آماده‌است.
نگاه خون‌آلودِ آقای فرزامی، غزل را نشانه گرفت و تیر پوشالی‌اش را به سمتش پرتاب کرد.
- اگه می‌خوای اخراج بشی مشکلی نداره کمکش کن.
آن نگاه رقّت انگیزش را به من دوخت و طعنه‌وار ادامه داد:
- خودش سهل‌انگاری کرده خودشم باید جبران کنه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان تلالو هور

نازنین هاشمی نسب : ۲ سال پیش

سلام به‌خواننده‌های عزیز رمان تلألو هور🪻☀
یادتون نره رمان رو به‌کتابخونه اضافه کنید و راستی... نظرات زیباتون رو هم ازم دریغ نکنید🌕✨
منتظر انرژی‌های بی‌شمار شما هستم و مثل همیشه از همراهان همیشگی رمان تلألوهور ممنونم🩷🌷

نظرات رمان تلالو هور
  • aram

    0

    یه ماهه نیومدی گل من☹️☹️

    ۱۹ ساعت پیش
  • aram

    0

    نویسنده جونی چرانمیای پارت بذاری هی میام چک میکنم 5روزه ک نذاشتی دلم اب شدبیادیگ

    ۱ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ارام جون یکم کسالت دارم ولی درحال اماده سازی پارت جدیدم زیبا♥

    ۴ هفته پیش
  • aram

    1

    امیدوارم زودخوب شی نویسنده مهربون...منتظرم پنجه طلا😉

    ۴ هفته پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم ارام جان♥🌹، شنبه پارت جدید قرار داده میشه🙏🏼

    ۳ هفته پیش
  • aram

    0

    ان شاالله زودخوب شی بیای

    ۱ هفته پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی ارام قشنگم، ممنون بابت درک و صبرتون♥🙏🏼

    ۳ روز پیش
  • راحله

    0

    سلام خیلی وقته پارت نمیذارین یک ماه شده

    ۲ هفته پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام راحله جان، بخاطر مشکل چشمی که برام بوجود اومده یکم سرعت تایپم اومده پایین🥺، اما دارم چندپارت اماده میکنم تقدیمتون کنم🙏🏼🌹

    ۲ هفته پیش
  • راحله

    0

    انشاله بهتر باشید

    ۲ هفته پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم راحله جان، متن رو داخل کاغذ پیاده کردم اما فعلا طبق نظر پزشک باید از گوشی کمی دور باشم، ولی دارم تمام سعیم رو میکنم پارت رو کامل کنم، فکرم همش پیش شما مهربوناست🥲♥

    ۳ روز پیش
  • aram

    0

    سلام نازنین جونم حالت خوب شده چرانمیای☹️دلم پوسید

    ۳ هفته پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، دارم چندپارتو اماده میکنم باهم بذارم، چون یکم کسالت دارم نم نم درحال تایپم گلم

    ۲ هفته پیش
  • aram

    0

    ان شاالله ک کسالتتون زودتموم شه زودترپارت بذاری💝🫶🏻

    ۴ هفته پیش
  • سعادت

    1

    نویسنده عزیز پس کجایی قرار بود در هفته سه بار پارت بزارید ولی الان شش روزکه پارت نگذاشتی دقیقا کجایی کجایی دلمون تنگ شده فسیل شدیم از بی خبری ببینم داوین حالش چطوره 🫠🫠🫠🫠

    ۱ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز... یکم کسالت دارم و درحال اماده سازیه پارت جدید هستم🍃🌹

    ۴ هفته پیش
  • پری

    1

    پس چرا پارت جدید نمیدی عزیزم...😘

    ۱ ماه پیش
  • Ts

    در پارت 1230

    لذت بخش،بود

    ۱ ماه پیش
  • Ts

    در پارت 1180

    زیبا و دل نشین

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    در پارت 1752

    فکر کنم تله گذاشتن واسه گیر انداختن پاشا که این عوضی پیداش بشه ، البته امیدوارم. 💜💜💜💜

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 1750

    سپاس فراوان نازنین جان بابت رمان جذاب و بی نظیرت عالی بود عزیزم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞💞

    ۱ ماه پیش
  • Zoha

    در پارت 1750

    یا خدا.. نکنه مرگ آقابزرگ کار پاشای حرو*م لقمه س؟؟!!

    ۱ ماه پیش
  • راز

    در پارت 1750

    نه داوین نمرده فک کنم فاتحه مال آقا بزرگه

    ۱ ماه پیش
  • Zoha

    در پارت 1741

    وای وای..داوین..کجایی تو پس؟!!💔

    ۱ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    💔🥲

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 1740

    خدایا داوینو برسون خدا ازت نگذره پاشا.سپاس نازنین بانوی عزیز خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞

    ۱ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم♥♥♥

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟