لیست کلیه پارتهای رمان تلالو هور : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 177
-
رمان تلالو هور - پارت 141
دستی که پشتِ کمرم چسبیدهبود را بالا برد، شالم را از روی موهای آشفتهام کنار زد و عطر گیسوانم را عمیق بوئید. - ببخشید مهرو. نگاهش نکردم، نمیخواستم از آغوشش حتی یک سانتیمتر هم تکان بخورم. - من خوبم، چرا اینجوری حرف میزنی؟ روی موهایم را بوسید و باصدای بَم و خشدارش، پاسخم را نجوا کرد: -...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 142
«داوین» از دیشب که بهتهران رسیده بودیم تا بهحالا، تمام دیوارهای این خانه برایم غریب و طاقتفرسا بهنظر میآمدند. دوست داشتم تمام مدت، مهرو را در آغوشم حبس کنم اما با وجود پدر و غزلی که مدام در هر بحثی سرکشی میکردند، این خواستهام محال و دور از انتظار بود. خورشید در آسمان سرد زمستانی دلبر...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 143
میدانستم کسالت آقابزرگ برای چهکسی مهم بوده و هست! پدر من، فرزند آقابزرگ که شاید از همین حالا برای ارث و میراث فراوانی که قرار است برجای بماند، همانند آتشِ زیر خاکستر شعله میکشد! آن مردی که من میشناسم بهخاطر پول و ثروت دست به هرکاری میزند. حتی در ذهن خودش چاله را کنده، مُرده را داخلش چ...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 144
مهرو نگاهِ شرمزدهای بهچشمان کلافهی پدرش انداخت، نمیدانست با نگاه خیره و عصبی پدرش کلنجار برود یا تمام و کمال، این گل را بپذیرد! میان دوراهی بزرگی مانده بود. همگی لبخند بهلب داشتند جز مهرو و پدرش که نمیدانستند در این موقعیتِ حساس، چه واکنشی باید نشان بدهند! آقابزرگ دیگر نمیتوانست بی...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 145
آنقدر عصبی بودم که ناخودآگاه، خندهای دیوانهوار روی لبانم نشست. چندین بار عکسها را مرور کردم تا بفهمم از کدام زاویه گرفته شدهاند اما این عکسهای زوم، این عکسهایی که تنها روی صورتِ ما تمرکز داشتند، فقط بهخشم درونم اضافه میکردند. جهت عکسها از جانب عمارت نبودند و کسی جز آقاناصر آنروز، د...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 146
میدانستم این مرد چهقدر برای دخترش ناراحت و مغموم است. میدانستم هر اندازه که از دست دخترکش عصبی و ناراحت باشد، باز هم از او دست نمیکشد... تنهایش نمیگذارد. این پدر عاشق و نگران دخترش است. میدانستم چهچیزهایی در قلبِ طوفانی این مرد میگذشت اما، او نیز هنوز خوب مرا نشناخته بود. عشقِ من ...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 147
دو دستم را کلافه پشت گردنم گذاشتم. در قعر خشم و سیاهی دست و پا میزدم و انگار، همهچیز از همهطرف داشت مرا متلاشی و منهدم میکرد! برخاستم و آقاناصر نیز بهتبعیت از من برخاست. قبل از اینکه از اتاقکش بیرون بروم، دستور دادم: - فردا اولین کاری که میکنی، یکی رو میاری و برای در پشتی یه دوربین نص...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 148
نفسی تازه کردم و گرچه، هوای اتاق اندکی اکسیژن برای تنفس نداشت. باید شرم و حیا را کنار میگذاشتم؛ اگر بابا ذرّهای بهعلاقهی من شک میکرد، همهچیز را برهم میزد. مجدد روی تخت، کنار بابا نشستم. خجل سرم را زیر انداختم و با سر آستینهایم بازی کردم. حرف زدن از علاقهام سخت بود آنهم مقابل بابا....
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 149
داوین بادی به غبغب انداخت و بهسرعت، کتابِ فال حافظ را داخل کتابخانه برگرداند. خداروشکر هنوز دینا متوجهی برعکس بودن کتاب نشده بود وگرنه، حسابی ضایع میشدیم. داوین به بدنهی چوبی کتابخانه تکیه داد و گفت: - خوابمون نمیاومد گفتیم همراه هم، یه کتابی هم بخونیم. دینا لبخندش را بزرگتر از قبل ساخت ...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 150
دستدست کردنم، چندثانیهای طول کشید. داشتم در ذهنم، تمام این ماجرا را از ابتدا مرور میکردم. آمدن داوین و حس شیرین عشق، میان بُحبوحهی ترسناکِ خونی که ریخته شده بود، زیبا بود. ماندن کنار داوین، مرا سرشار از احساس زیبای امنیت میکرد. از روزی که ریشهی عشق، در باغچهی خشکیدهی قلبم جان گرفت، منِ...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 151
داوین، بافت نازکی که برتن داشتم را کنار کشید و شانهی سردم را بوسید انگار، سکوت مرا طبق خواستهاش ترجمه کرده بود! تا نفسهای پرحرارتش بهگودی گردنم خورد، همانند جن گرفتهها خودم را تکانی دادم و باهمین تکان، چانهام بهفرق سرش برخورد کرد. با این حرکت ناگهانیِ من، صددرصد داوین از چالهی احساساتش ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 152
بهمهرو اطلاع دادم تا برای رفتن آماده شود تا باهم، بهمکانی که من از قبل تعیین کردهبودم، برویم. وارد حیاط شدم، تا چند روزِ آینده فصل زیبای بهار از راه میرسید و این زمین، هنوز در سرمای ناخواندهی زمستان دستوپا میزد. پاکت سیگار را از جیب شلوار طوسی رنگم بیرون آوردم و یکنخ از سیگار را میان لبه...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 153
دیگر تا رسیدن به مقصد، هیچ سخنی میان من و مهرو رد و بدل نشد. موسیقی، تنها نوایی بود که در ماشین میچرخید همانند یک پرندهی آزاد، درست برعکس من... منی که در اِسارت مغزم اسیر بودم و فکرهای لعنتیام، بیانصافها شلاق بارانم کردهبودند. مقابل ساختمانی دوطبقه، ماشین را متوقف کردم و بهسمت مهروی متعجب...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 154
تا آخرشب با مهرو، در خیابانهای تهران چرخیدیم و در رستورانی لوکس، شامی خوشطعم خوردیم. در تمام این ساعاتی که با خوشی گذشت، لبخند از روی لبان مهرو کنار نمیرفت انگار حسابی از کاری که برایش انجام داده بودم، شادمان مانده بود! - خستهای؟ مهرو که مشغول باز کردن پوست شکلات کاکائوییاش بود، سری بهنش...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 155
یک روز مانده بود تا بهار دلنشین، قدم روی زمین سرد و دلمرده بگذارد. یک روز مانده بود به فصلی که دست سبزش، همهجا را شکوفهباران میکرد و درختانِ منتظر را به ثمر دادنشان نزدیکتر و نزدیکتر میکرد. ساعت ده صبح بود و من در شرکت، مشغول دیدن نقشههای پروژهی چالشبرانگیزم بودم. بُرجی که انگار سرمای...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 156
باسرعتِ نور از شرکت خارج شدم و با گامهایی پرشتاب خودم را به پارکینگ شرکت رساندم، سنگینیِ زیر پایم را احساس نمیکردم انگار، میان جایی عجیب معلق بودم. درست میان زمین و آسمان. فکرهای خوبی در سرم نمیچرخید، اینکه پاشا بلایی سرِ سهراب آورده باشد مثل یک خورهی لعنتی مغزم را میخورد. من اشتباه فکر می...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 157
نیمساعتِ دیگر نیز بهکندی سپری شد. زیر دستان غزل، حسابی خسته و تکیده شده بودم. نه میگذاشت لحظهای رخسارهی خودم را درون آینه بنگرم و نه اجازه میداد در انتخابِ رنگ لوازم آرایشیها، دستی داشته باشم. - خب دیگه بهسلامتی تموم شد. «بسمالله» گویان بهسمت آینهی مربعی شکلِ پشتسرم چرخیدم. هرآن...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 158
*** دیشب آنقدر خسته شدهبودم که هیچ نفهمیدم در چه ساعتی از بامداد، خوابم برده بود! بدون آنکه چشمانِ سوزناکم را باز کنم، خمیازهای بلندبالا کشیدم و با پشت دست، دریاچهی گوشهی لبم را پاک کردم. غلتی روی تخت زده و بهاجبار، باکمری خمیده و بدنی سنگین روی تخت نشستم. با انگشتان مشتشده، چشمانم را ...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 159
«سه ماه بعد» در این سه ماهی که گذشت، تمامِ روزهایم بهخوشی سپری شدهبودند. در ظاهر همهچیز گل و بلبل بود، عشقِ میان من و داوین از حد معمول فراتر رفتهبود. همهچیز عالی بود البته اگر حالِ خراب آقابزرگ و غیب شدنِ عجیب پاشا را فاکتور میگرفتیم. بابا چندینبار با آقابزرگ، تلفنی حرف زده بود. قرار...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 160
کاغذی که میان دستانم، میلرزید را با خشمی سرسامآور تکّهتکّه کردم. دیگر چشمانم، گوشهایم پر شده بود از این حرفها، از این تهدیدهای تکراری. من از پاشا ترسی نداشتم، من از دختری میترسیدم که بزرگترین نقطهضعفم شده بود. با ویبرهی موبایل داخلِ جیبم، جرعهای دیگر از مشروبِ سرخِ درون بطری را نوشیدم...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
