پارت سی و هفتم :

روی نیمکت چوبیِ پارک نشستم و درب بطری شیرکاکائو را باز کردم، به قدری دل‌ضعفه داشتم که دلم می‌خواست همین نیمکت را ببلعم. در این چند ساعتی که گذشت، هیچ چیزی نخورده بودم و همین موضوع سخت معده‌ام را آزار می‌داد.
باید کمی انرژی می‌گرفتم و نیرویی که از دست داده بودم را جبران می‌کردم و چه راهی، بهتر از پر کردن معده‌ی بی‌نوایم!
اگر بیشتر از حالا گرسنه می‌ماندم، بی‌شک به مردم این پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    نگو اون آدمی که دنبالش میاد داوینه که همینجا خودمو خفه می کنم🤪😅

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نه صبر داشته باش😂😂به خودت آسیبی نزن🥲😂🥀

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    تو بدشانسی افتاده🫠

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا🥲 دلم برای مهرو کبابه🥀

    ۲ سال پیش
  • صحرا

    0

    من که چشمم اب نمیخوره اشتباه کرده باشه🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    پارت جدید معلوم میکنه اشتباه یا نه😁😂🌹

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    غزل خیلی دوست خوبیه

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره خیلی🥹

    ۲ سال پیش
کپی شد!