پارت سی و هفتم :

روی نیمکت چوبیِ پارک نشستم و درب بطری شیرکاکائو را باز کردم، به قدری دل‌ضعفه داشتم که دلم می‌خواست همین نیمکت را ببلعم. در این چند ساعتی که گذشت، هیچ چیزی نخورده بودم و همین موضوع سخت معده‌ام را آزار می‌داد.
باید کمی انرژی می‌گرفتم و نیرویی که از دست داده بودم را جبران می‌کردم و چه راهی، بهتر از پر کردن معده‌ی بی‌نوایم!
اگر بیشتر از حالا گرسنه می‌ماندم، بی‌شک به مردم این پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    نگو اون آدمی که دنبالش میاد داوینه که همینجا خودمو خفه می کنم🤪😅

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نه صبر داشته باش😂😂به خودت آسیبی نزن🥲😂🥀

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    تو بدشانسی افتاده🫠

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    واقعا🥲 دلم برای مهرو کبابه🥀

    ۲ سال پیش
  • صحرا

    0

    من که چشمم اب نمیخوره اشتباه کرده باشه🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    پارت جدید معلوم میکنه اشتباه یا نه😁😂🌹

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    غزل خیلی دوست خوبیه

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره خیلی🥹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️