پارت سی و هشتم :

«داوین»
مسکوت و بی‌حوصله روی مبل دونفره‌ی سدری رنگ، لم داده بودم. دینا مدام حرف می‌زد و همانند سنباده مغزم را می‌خراشید. آقابزرگ نیز مدام با موبایل خود سخن می‌گفت و معلوم نبود با چه‌کسی گفت‌وگو می‌کرد!
با وجود این‌که نمی‌خواستم بیشتر از یک ساعت خانه‌ی آقابزرگ بمانم اما او همانند همیشه، مرا برای شام نگه داشت. با این موضوع چندان مخالفتی نداشتم، چند روزی می‌شد که یک غذای دØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    الان میرین دینا خواهرشو میبینه😂

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید آره شایدم نه😂😁🌹

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    چه شود

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂🌹

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم از لطف شما🌹

    ۲ سال پیش
  • محیا

    1

    قیافه هردو شون دیدن داره😁

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا قیافه‌ی مهرو و داوین دیدن داره😂

    ۲ سال پیش
  • محیا

    0

    قیافه داوین🤣 وقتی مهرو میبینه دیدنیه

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی دیدنیه😂😂

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    0

    باباایول به خودِخودم..دیدی داوین میره دنبالش😁مااینیم دیگه...

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    آفرین به خودِ خودت، درست حدس زدی😍🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️