پارت سی و هشتم :

«داوین»
مسکوت و بی‌حوصله روی مبل دونفره‌ی سدری رنگ، لم داده بودم. دینا مدام حرف می‌زد و همانند سنباده مغزم را می‌خراشید. آقابزرگ نیز مدام با موبایل خود سخن می‌گفت و معلوم نبود با چه‌کسی گفت‌وگو می‌کرد!
با وجود این‌که نمی‌خواستم بیشتر از یک ساعت خانه‌ی آقابزرگ بمانم اما او همانند همیشه، مرا برای شام نگه داشت. با این موضوع چندان مخالفتی نداشتم، چند روزی می‌شد که یک غذای د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    الان میرین دینا خواهرشو میبینه😂

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید آره شایدم نه😂😁🌹

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    چه شود

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂🌹

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم از لطف شما🌹

    ۲ سال پیش
  • محیا

    1

    قیافه هردو شون دیدن داره😁

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا قیافه‌ی مهرو و داوین دیدن داره😂

    ۲ سال پیش
  • محیا

    0

    قیافه داوین🤣 وقتی مهرو میبینه دیدنیه

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خیلی دیدنیه😂😂

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    0

    باباایول به خودِخودم..دیدی داوین میره دنبالش😁مااینیم دیگه...

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    آفرین به خودِ خودت، درست حدس زدی😍🌱

    ۲ سال پیش
کپی شد!