تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت سی و هشتم :
«داوین»
مسکوت و بیحوصله روی مبل دونفرهی سدری رنگ، لم داده بودم. دینا مدام حرف میزد و همانند سنباده مغزم را میخراشید. آقابزرگ نیز مدام با موبایل خود سخن میگفت و معلوم نبود با چهکسی گفتوگو میکرد!
با وجود اینکه نمیخواستم بیشتر از یک ساعت خانهی آقابزرگ بمانم اما او همانند همیشه، مرا برای شام نگه داشت. با این موضوع چندان مخالفتی نداشتم، چند روزی میشد که یک غذای د
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
شاید آره شایدم نه😂😁🌹
۲ سال پیشآیرین
0چه شود
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂🌹
۲ سال پیشAa
0ممنون زیبا بود🙏🌹
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم از لطف شما🌹
۲ سال پیشمحیا
1قیافه هردو شون دیدن داره😁
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره واقعا قیافهی مهرو و داوین دیدن داره😂
۲ سال پیشمحیا
0قیافه داوین🤣 وقتی مهرو میبینه دیدنیه
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
خیلی دیدنیه😂😂
۲ سال پیشلیلی
0باباایول به خودِخودم..دیدی داوین میره دنبالش😁مااینیم دیگه...
۲ سال پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
آفرین به خودِ خودت، درست حدس زدی😍🌱
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلا
0الان میرین دینا خواهرشو میبینه😂