لیست کلیه پارتهای رمان تلالو هور : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 176
-
رمان تلالو هور - پارت 121
میخواستم اندکی بیشتر برایش احترام خرج کنم اما او خودش را برایم یک آدم بیلیاقت نشان دادهبود. او دیگر برای من، محترم و قابل احترام نبود. اکنون دیگر پدری مقابلم نمیدیدم، او یک انسانِ خودخواه و پلید شده بود و من، بهتازگی این خصلتِ کهنهاش را شناخته بودم. انگشت اِشارهام را مقابل صورتش گرف...
بروزرسانی در : ۴۶۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 122
باتردید و قدمهای آهسته، با پاهایی که انگار روی میخهای تیز گام برمیداشتند، بهسمت دختری رفتم که اشکهای درشت و غوطهورش، همانندِ خنجری برّنده روی قلبم، رَد زخم را برجای میگذاشت. روی مبل دونفره نشستهبود و من درست کنارش جای گرفتم. دیگر نگاهم نمیکرد و بغکرده، باگوشهی پتوی بنفش رنگ میان دس...
بروزرسانی در : ۴۶۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 123
«مهرو» مات و مبهوت، همانند چوبی خشکیده و بیحرکت میان دستانِ مردانهی داوین محبوس مانده بودم. جزبهجز بدنم، از حرارت بالای درونم درحال سوختن بود و من، نمیدانستم میان این آغوش بمانم یا نمانم! بوسههای ریز و درشتی روی صورتم میکاشت و من در وسعتِ بیکران بوسههای او، معلق مانده بودم. - مهر...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 124
*** پلکهایم را روی هم فشرده و سرم را بهپشتی صندلی ماشین تکیه دادم. بهیاد دیشب و لازانیایی که همراهِ داوین درست کرده بودیم، افتادم. با اینکه هیچجوره نمیشد آن را خورد اما من دیشب، کنار داوین بهترین شب زندگیام را گذراندم. میان غمِ سنگینی که از بیماری آقابزرگ در قلبش داشت اما دیشب لحظها...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 125
باد سردِ زمستان وزید و جان باقیماندهی مرا نیز باخود برد. لرزهای از این سرما، شایدهم از دیدن این غریبه بهجانم افتاد و من، بیاراده به بدنهی سوزناک ماشین چسبیدم. لبهایم تکان نمیخورد، میخواستم بپرسم مادرم کجاست؟ چرا مثل همیشه با آن چادر سپید گلگلیاش بهاستقبالم نیامد؟ پدرم کجاست؟ چرا ...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 126
عطرِ دلانگیز لباسهای مادرم، مانند دو دستِ مهربان آمد و مرا در آغوش کشید، تازه فهمیدم چهقدر بهاین آغوش محتاج بودم! چهقدر بیاو، من سرگردان و آواره بودم. نقطهی اَمن من همینجاست، آغوش مادرم. شالم پایین افتاده بود و مامان بهخاطر حضور داوین، آن را بالا کشید و مادرانه، پیشانیام را بوسید...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 127
دقیقهای از نشستنم نگذشته بود که بهسرعت ایستادم، رگ گردنم چنان گرفتهبود که حتی تکان دادن سرم نیز فایدهای نداشت. هیزم خشمِ درونم، در کورهی سوزان دلم میسوخت و آبی که با پیام سهراب روی تنم ریختهبود حتی، شعلههای برافروختهی این آتشِ فروزان را خاموش نمیکرد. شمارهی سهراب را لمس کردم و هما...
بروزرسانی در : ۴۴۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 128
خیره در چشمان یکدیگر، گم شده بودیم. مهراد اَبروان پُرپشتش را درهم پیچاند. کلافه دست روی تهریشِ بلندشدهاش کشید و استکان چایاش را روی سینی نقرهای رنگ برگرداند. حتی یک حرکت کوچک از جانب او برایم مهم بود. - الان وقت این حرفا نیست. این یعنی« ساکت باش، صدات رو خفهکن!» هیچ دلم نمیخواست...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 129
مادرِ مهرو چندباری سعی کرد تا مرا برای شام نگه دارد اما، مهراد با زبان بیزبانی مخالفت خود را نشان میداد. نمیدانم اخلاقِ جدیدِ مهراد طبیعی بود یا خیر! شاید اگر من نیز جای او بودم، شرایط بدتری را ایجاد میکردم! شاید اگر مردی در مقابلم به دینا، ابراز عشق و علاقه میکرد من نیز، سگرمههایم را ...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 130
بیدار شدن از خوابِ سبکی که درآن گرفتار شدهبودم، کارِ سخت و طاقتفرسایی نبود. تمامِ دیشب، روی این تختِ سفت و سختتر از سنگ، بیدار مانده بودم. باجسمی تکیده روی تخت نشستم؛ نورِ پرقدرت آفتاب از پشت پنجرهی مستطیلی شکل، پردهی حریر را رَد کرده و مستقیماً، بهسمت چشمانم میخزید. انگار نه انگار، ...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 131
بعد از اندکی پیادهروی در شهرِ زیبای اصفهان، سوار ماشین شده و کُت چرم مشکیام را روی صندلی کنارم پرت کردم. ماشین را روشن کردم و صدای موزیکِ ملایم بیکلامِ را تا حد امکان بالا بردم. فرمان را چرخانده و با حرکت جیغکشان لاستیکها، ماشین را چرخاندم. از میانبر دور زده و وارد خیابان اصلی شدم. می...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 132
تا سینیِ نقرهای رنگ چای مقابلم قرار گرفت، نگاهم را از گلهای درشت قالی گرفته و سرم را بلند کردم. دلم میخواست این سینیِ چای را میان دستان مهرو ببینم اما اینبار هم مهراد، نخود نپختهی این آش شده بود. بیمیل استکانِ چای، که عطر گل محمدیاش آدم را مدهوش میکرد؛ برداشته و آن را روی پیشدستیِ شی...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 133
دستهایم را داخلِ جیبهای شلوارم پنهان کردم. این مرد خیلیخوب بلد بود حرف بزند، این مرد خیلی عالی برایم، فلسفه و منطق زندگیاش را میگفت! با شنیدن حرفهایش، فهمیدم که کجای کار ایستادهام. فهمیدم که هنوز، دلش با مهروی بیگناه صاف نشده است! اگر پشت دخترش میایستاد شاید، کارم آسانتر میشد اما ح...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 134
خوددار بودن سخت بود؛ اینکه میخواستم درکمال احترام، حرفمم را بهکرسی بنشانم دشوار بود. این مردِ لجوج مقابلم، هیچجوره مرا و گفتههایم را باور نمیکرد. اگر مهروی بیگناهم را اسیرِ بند پلیسها میکرد، بیتوجه به همهچیز، بیتوجه به آدمهای مهم زندگی مهرو، خون بهراه میانداختم. - با این کارِ ش...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 135
همانند دانه برفی بودم که تا روی آسفالت زمخت این زمین مینشست، آب میشد. انگار از همان ابتدا، نباریده بود. - باورم نمیشه یه آدم بیعقل عاشقِ خواهر کمعقل من شده باشه. با فِر بیرون آمده از کِش مویم، بازی کرده و خندهخنده، جواب لطفِ بیکرانش را دادم. - بهفکر خودت باش مهراد، یکم دیگه میشی پیرپسر...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 136
صدای مهراد اینبار، آرامتر از لحظاتِ قبل شنیده میشد اما همین صدا، همین لحنِ مرتعش کلامش همانند سرمای ریشهکن زمستان، سوز داشت. - بابا خواهش میکنم نذار حرفای مسخرهی مردم، دخترت رو آواره و بدبختتر از این بکنه. همین یهبار پشتش باش... فقط همین یهبار. هیچ صدایی از جانب بابا، بهگوشهای تیزم ن...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 137
مسیر نیمساعته، باحضورِ مهراد دلقک و بذلهگو برای من اندازهی چندین ساعت گذشت. بههر دَری میزد تا روحیاتِ تلخ مرا کنار بریزد، موفق هم بود. بعد از آن ماجرا، اولین بار بود که کنار خانوادهام، در شهر کودکیام احساس امنیت میکردم. - خسیس نکرد مارو ببره یه رستورانی چیزی، آخه کافه هم شد جایی برای...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 138
شرمگین چایام را تاقطرهی آخر نوشیدم، نمیتوانستم ذوقِ آشکارم را پشت نقابِ بیتفاوتی، پنهان کنم. - پرستیدنِ تو، قشنگترین حسیِ که میتونم داشته باشم. روحیاتم، احساساتم از این حرفهای قشنگِ داوین ضعف میکرد. مهرو تو نیز باید حرف بزنی، باید از قلبِ پرتلاطم و بازیگوشی که عاشق شدهاست بگویی. - ...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 139
داوین، ماشین را در مسیرِ آشنایی بهحرکت درآورده بود؛ مسیری که انتهایش، غزل بود. گاهی آدرس را اشتباه میکرد و من، خودم را از میان دو صندلی، جلو کشیده بودم و برای داوین یک راهنمای دقیق شده بودم. بابا سکوت کرده و فقط از پشت شیشهی ماشین، بهفضای سوزناکِ خیابانها خیره ماندهبود. گفتن ذکر و تسبی...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 140
داوین با مهارت بالای رانندگیاش، جوری درون پارکینگ خانهی آقابزرگ پیچید که کممانده بود من در آغوش غزل پرت شوم و غزل در آغوش برادر آرامش، شایان. قبل از اینکه از این خانه دل بِکنم حتی، فکرش را هم نمیکردم دوباره به این آشیانهی اَمن برگردم آنهم با پدرم، پدری که سرسخت و آرام بهنظر میرسید و مر...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
