لیست کلیه پارتهای رمان تلالو هور : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 177
-
رمان تلالو هور - پارت 101
کلافه و پریشان دست روی پیشانیام گذاشته و بهسمت دینا که حالا کیفش را روی تختم میگذاشت، چرخیدم. خانم مروانی از این جشن بهمن اطلاع داده بود و من، همان روزی که از این ماجرا مطلّع شدم، تصمیمم را گرفتهبودم. باوجود پاشا در آن مراسم، من جنازهام را هم بهآن جشن نمیفرستادم. روی تخت نشستم و به ...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 102
سکوت و عصبی از باختنم در برابر استقامت دینا، محزون روی صندلی فلزی نشسته و به آرایشی که دمبهدقیقه روی رخسارهام پررنگتر میشد نگریستم. نمیدانم چرا اما، احساسِ منفور گناه در تکتک ارگانهای بدنم میچرخید! تمام بدنم سرد و قطرات ریز و درشت عرق روی پوست کمرم، میغلتید. استرس همیشگی اینبار خو...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 103
داخل ماشین داوین نشستهبودیم و نگاه سرکشِ من، گهگاهی از آینهی ماشین روی صورت جدی و مردانهی او مینشست. داوین با همیشه فرق میکرد، این تیپ و این شکل و شمایل، او را جذابتر از همیشه نشانم میداد. او تمام حواسش پی مسیر مقابلش بود و حتی سایهی سنگین نگاهم را حس نمیکرد. بهقول دینا، داوین با رفتا...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 104
«داوین» لیوان لیموناد را از روی میز برداشته و بهمهروی بیقرار، نگاهی انداختم. دلیل این رنگپریدگی و نامتعادل بودنش در ایستادن را نمیدانستم. - بیا بخور، تو بیشتر از من به این نوشیدنی احتیاج داری. لیوان شفاف لیموناد را بهسمتش گرفتم و او خیلی محترمانه، بیمخالفت لیوان را از دستانم گرفت. ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 105
بیاختیار بندبند انگشتان دستم، از پارچهی نازکِ پیراهنش جدا شدند. آنچه را که میشنیدم، باور نداشتم. آنچه را که میدیدم، حقیقت نمیدانستم. نگاهِ حیرانم میان مهروی گریان و پاشای خندان میچرخید. - اون... اون یه آشغاله... داره چرت م... میگه. این را مهرو گفت، از اعماق جان زار میزد و روی سرامیکه...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 106
مهرو میان گریههایش، تلخ خندید و فریاد زد: - هیچ میفهمی چی داری میگی؟ من از اون آشغال متنفرم. کف دستم را پرقدرت بهدیوار سپید رنگ کنارِ مهرو، کوباندم و بهتبعیت از مهرو، خروشیدم: - دِ لعنتی زبون باز کن، حرف بزن نذار همینجا... یه بلایی سر خودم و خودت بیارم. بهچشمانم خیره ماند، آنقدر چش...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 107
دوست داشتم ساعتها، روزها و شایدهم سالها مهرو در آغوشم ماندگار باشد. دوست داشتم عطر گیسوان ابریشمیاش تا ابد میان شیارهای مغزم بچرخد و بازهم بچرخد. او چهگونه مرا به این حالِ وخیم دچار کرده بود؟ چهزمانی مرا از خودم دور کرده بود؟ این دختر چه در وجودش داشت که درعین سادگی، قلبم را از بام بلن...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 108
بااینکه نمیتوانستم نگاه از چهرهی بانمکش بگیرم اما، بهناچار بهسمت آشپزخانه چرخیده و گفتم: - گشنه که نیستی؟ بهیک «نه» اکتفا کرد و سپس ادامه داد: - بیزحمت میشه فقط یه لیوان آب بهم بدی؟ چند سرفهی نمادین کرد و گلویش را با اینکار صاف کرد. - یکم گلوم خشک شده. درسکوت، با ذوقی که نمید...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 109
بهاصرار آقا قدیر یک استکان چایِ خوشعطر و طعمی که دَم کرده بود را نوشیدم. اگر میگفتم درونم آتشفشانی سهمناک درحال فوران بود، اغراق نکرده بودم. مدام بهساعت نقرهای رنگ مچیام مینگریستم تا بلکه این عقربههای لعنتی، سریعتر بروند و بدوند. شاید خیلی زود، آتشِ این کینه روشن شده بود و من اگر با...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 110
«مهرو» بافتِ سورمهای رنگی که برتن داشتم را بیشتر از قبل، دور اندام ضعیفم پیچانده و روی صندلی فلزیِ سپید رنگ ایوان نشستم. برف میبارید و من از همان بچگی عاشق دانههای مرواریدی برف بودم، اگر مهروی قبلی وجود داشت اکنون، مشغول ساختن یک آدمبرفیِ زیبا بود. یاد حرفهای دیشبِ داوین، اتفاقاتی که اف...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 111
آقابزرگ دستِ لغزانِ راستش را روی قفسهی سینهاش کشید و نفسِ حبسشدهی میان گلویش را خیلی سنگین، بهبیرون دمید. - آقابزرگ، حالتون خوبه؟ آقابزرگ اما بیخیال نشد، دلش میخواست دوباره از گذشته حرف بزند اما تنفسهای نامنظمش، میان کلماتِ کوتاهش وقفه میانداخت. - نوههامو... برداشت برد... علی یه ق...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 112
با زبانِ سنگین و قلبی که گویی هزاران وزنهی سنگین را تحمل میکرد، احوال ناخوشِ آقابزرگ را برای دینا تعریف کردم و آن لبخند دلنشینِ دقایق قبلش را همانند یک پرندهی مسافر، از روی لبان گلبهی رنگش دور و دورتر کردم. آرامش کردم اما، آرام نشد. دلداریاش دادم اما، دلش آرام نگرفت. چشمانش همانند باران...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 113
شال را روی سرم انداختم و از انعکاس آینه به قامتِ بلند و هیبت مردانهاش خیره ماندم. میان چارچوب درب اتاق ایستاده بود و دستبهسینه، به بازتاب رخسارهی من درون آینه مینگریست. موهایش آشفته روی پیشانیاش ریخته بودند و آنقدر در نظرم جذاب بهنظر میرسید که حتی، نمیخواستم بپرسم او چرا بهاتاقم آم...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 114
داوین به احساسی که از میان لبانم خارج شدهبود، اعتماد نداشت انگار گوشهایش، حتی کلمهای را نشنیده بودند. درفاصلهای اندک از من ایستاد و با آوای مردانه و خواستنیاش، زمزمه کرد: - دوباره بگو. ریسهی شالم را رها کردم و اینبار دستانِ لغزانم را پشتکمرم پنهان کردم. آنقدر میلرزیدم که انگار، ...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 115
بعد از تمام شدن وقت ملاقات، بالأخره گیتیخانم نیز پیدایش شد. از بخش سیسییو بیرون آمده و صورتش از فشاری که متحمل شدهبود، بهسرخی میزد انگار فشارش سربهفلک کشیده بود! از روی صندلی فلزی سردِ بیمارستان برخاسته و دنبال داوین و دینا بهسمت گیتیخانم شتافتم. بهخاطر نبودِ دکتر هنوز از وضعیتِ در...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 116
اگر امکانش وجود داشت این دو مرد، همدیگر را میدریدند. زبان تند و تیزشان همانند سلاحی گرم بود که قلب را تکّه و پاره میکرد. پوستِ گندمگون صورت یزدان بهسرخی میزد و نفسهای عصبی داوین نیز درست زیر گوشم بود. یزدان تا آمد سخنِ تلخ دیگری بهزبان بیاورد، صدای دینا او را از گفتن حرفهای زهرآلودش ...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 117
درمانده و سرافکنده از زمین و زمان، دستانِ یخبستهام را روی پوستِ داغ و ملتهب صورتم کشاندم. هم تب کرده بودم و هم از این سرمای جانکاه میلغزیدم. حسهای متضادِ ترس و اعتماد در رجبهرج مغزم رژه میرفتند. داوین داشت خودش را بهمن اثبات میکرد اما نمیدانست من هنوز در چه لجنزاری دست و پا میزدم؟ نم...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 118
لباسهای سیهرنگی برتن داشتند و من چهرههای زننده و خط و خشدار آنها را هرگز ندیده بودم. آنقدر ترسیده و لرزیده بودم که کمکم داشتم از این پریشانی، از این گرفتاری جانم را از دست میدادم. فریاد زدم: - چیکار می... میکنید حیوونا؟ یکی از آن مردانی که سمت چپم نشستهبود، از جیب کاپشن چرم مشک...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 119
هیستریکوار پوزخندی روی لبانم نشاندم و وسط حیاط بیمارستان، بیتوجه بهنگاه خیرهی اطرافیان، فریاد زدم: - مطمئنی؟ نفسهای آقاناصر هنوزهم بهحالت نرمال بازنگشته بود. موهای کمپشت و جوگندمیِ پریشانش روی پیشانیِ بلندش، احوال او را ناخوشتر از قبل نشان میداد. بریدهبریده لبزد: - آره... آره....
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان تلالو هور - پارت 120
صحبت کردنم با دینا همیناندازه طول کشید، تنها چند ثانیهی کوتاه... . این زبان لعنتی گویی بهکام چسبیده بود، گلویم از فرط غمی که درونش آزادانه پرسه میزد، درد میکرد. بُغضی که درگلویم داشتم را بههر نحوی انکار میکردم. سخت بود اما من، قورت دادن بغضهایم را خیلی خوب بلد بودم. من به آقابزرگ قو...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
