پارت سی و ششم :

مغزم از یورش اتفاقاتِ اخیر درمانده شده بود. نمی‌دانستم چرا سرنوشت تا این حدّ متلاطم و بی‌نظم، مقابلم قد عَلم کرده بود!
میان توفانِ زندگی‌ام، تنها همین مرد دیوانه را کم داشتم که آن هم تکمیل شد.
میان این منجلاب، تنها حس ضایع شدن را کم داشتم که آن هم نصیبم شد.
نگاه سنگین آن مرد را دوست نداشتم گویی، احساسات ناخوشایندی از چشم‌های سیه رنگش بر من می‌تابید!
نگاه شرمگینم را اØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    3

    بحران روحی مهرو خیلی زیبا به تصویرکشیده شده آدم قشنگ لمسش می کنه،هممون این حالتاروتوزندگی تجربه کردیم! ممنون نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مهرو الان واقعا تو شرایط سختیه، به قدری این شرایط برای یه دختر طاقت فرساست که حتی میتونه تو روحیاتش، اخلاقش تاثیر بذاره🥲و مهرو هم همینه🥀

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    با چه کسی هم داره کل کل میکنه ،زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد ممنونم نویسنده جان 💓💔

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا این ضرب المثل حکایت مهروه و زبون سرخش😁🌸مرسی از نگاه زیبات😍🍀

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    🙏🌼🌸🌼

    ۲ سال پیش
  • هستی

    3

    ای دادبیدا

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    🙏❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️