پارت سی و چهارم :

"لبخند" تنها واکنش من به سخنان آن پیرمردِ باعطوفت بود، اگر می‌توانستم بیشتر کنارش می‌ماندم و از این غریبه می‌خواستم بازهم برایم حرف بزند، ازش می‌خواستم بازهم با فلسفه‌های پدرانه‌اش مرا دلداری دهد؛ او خیلی مرا یاد پدرم می‌انداخت.
با این‌که میلی به رفتن نداشتم اما با وجود جبر زمانه‌ای که با من سر ناسازگاری داشت، از ماشین پیاده شدم.
- خدا به همراهت دخترم.
لبخند کج و معوج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پارمیدا

    0

    سلام کاش امروز هم دو پارت میذاشتین🌹

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    سلام گل، یه کوچولو مشغله داشتم وگرنه حتما دو پارت می‌ذاشتم. مرسی از نگاه زیبات✨🌹

    ۲ سال پیش
  • آوا

    1

    به به👏👏

    ۲ سال پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😍✨🌹

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    1

    خووووب دیگه خسته نباشید انتظارهای پایان رسید این دوتا به هم رسیدن مبااااارکه😁😆

    ۲ سال پیش
کپی شد!