پارت سی و پنجم :



دلم شور می‌زد. کم‌کم دردم داشت شروع می‌شد. چرا این طوری شد همه چی؟ من که جز کمک کاری نکردم! یعنی واقعا کمک کردن فایده نداره؟ آدما دیگه خوبی رو نمی‌فهمن و فقط باید بدی کنی تا آدم خوبه باشی؟!
با صدای با‌ز شدن در برگشتم سمتش. به خیال این که عزیز اومده لبخند روی لبم نشست منتظر عزیز بودم، اما با دیدن شیوا که با چشم گریون بهم نگاه می‌کرد لبخند از لبم پر زد.
الآن در شرایط عادی ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    00

    وای عزیز طوریش نشده باشه؟!🙏🌹

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.