پارت سی و پنجم :



دلم شور می‌زد. کم‌کم دردم داشت شروع می‌شد. چرا این طوری شد همه چی؟ من که جز کمک کاری نکردم! یعنی واقعا کمک کردن فایده نداره؟ آدما دیگه خوبی رو نمی‌فهمن و فقط باید بدی کنی تا آدم خوبه باشی؟!
با صدای با‌ز شدن در برگشتم سمتش. به خیال این که عزیز اومده لبخند روی لبم نشست منتظر عزیز بودم، اما با دیدن شیوا که با چشم گریون بهم نگاه می‌کرد لبخند از لبم پر زد.
الآن در شرایط عادی بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    لباس سیاهاتو آماده کن یتیم شدی الفاتحه واسه روح عزیز😔😔😔😔

    ۸ ماه پیش
  • Aa

    0

    وای عزیز طوریش نشده باشه؟!🙏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️