ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت بیست و سوم :
حدود یک ساعتی تو راه بودیم تا به بیمارستان رسیدیم.
نمیدونم چرا استرس عجیبی داشتم! همهش دلم گواه یه اتفاق بد رو میداد. پندار ماشینو پارک کرد و پیاده شد، اما من نمیتونستم. انگار یه انرژیای مانع رفتنم میشد.
در ماشین سمت من باز شد و پندار با ابروهایی بالا رفته و چشمایی ریز شده و با تعجب گفت:
-پاهات خوابیدن؟یا مشکلی پیش اومده که نمیای؟
زیر لب و با صدای آرومی گفتم نه و Ù
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

روژان کاردان | نویسنده رمان
🥲😍🤣
۸ ماه پیشکلثوم سادات
0عالی بود
۳ سال پیشسیتا
1بیچاره مونس خانم کشتنش مادر بیچاره تکلیف اون پسر کوچک اش چی میشه
۳ سال پیشطنین
0سلام خانم کاردان،رمانتون رو شروع کردم و تا اینجا بسیار جالب بود،بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم.
۳ سال پیشAa
1چه بد اخلاق😉👏🙏💐
۳ سال پیشZarnaz
3عالی عالی مرسیییی❤️❤️😘😘
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الناز
0بیا تازه میگفتم چ جنتلمن و منطقیه که افسار *** کرد😒😒😒😒😒😒طفلک مونس جون😭😭😭😭😭😭