پارت بیست و هشتم :

وارد خونه که شدیم انگار وارد بهشت شدم.
بوی فسنجون عزیز کل خونه رو برداشته بود.
خونه‌ی کوچیک اما با صفایی که هرجا رو نگاه می‌کردی پر بود از گل‌های مختلف رنگارنگ. اما بیشترین چیزی که به چشم می‌خورد گل بابا آدم بود که به زیبایی و درست روبه‌روی مبل توی وردی قرار داشت.
به امیر نگاه کردم که معذب شده بود. با لبخند به سمتش رفتم و در اتاقم‌و بهش نشون دادم و گفتم:
-اونجا اتاق منه. مÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    3

    عاشق این حرف عزیزجونم: هروقت بخوای دروغ بگی هیچی نگی بهتره ..کنار هیجانی که رمان بهمون میده درس هم بگیریم خوبه.😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️