ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت بیست و هفتم :
گلوش رو صاف کرد و گفت:
-میذارید برم مدرسه؟!
با تعجب بهش نگاه کردم. یعنی چی؟ مگه مدرسه رفتن اون دست من بود؟!
با ادامهی حرفش اخمام رقت تو هم:
-اگر یه کار برام پیدا کنید میرم کار میکنم، مدرسه هم میرم که آبجی شیوا آزاد شد بتونم یه زندگی معمولی برای جفتمون بسازم.
این بچه با پونزده، شونزده سال سن تا کجاها رو فکر کرده بود!
جای اخماخمو با یه لبخند عوض کردم و گفتم:
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
زهرا
40پارت گذاریش خیلی دیره رمانش قشنگه ولی یهو خیلی سریع همچی جمع وجور شده (خلاصه) الان مثلا یه شخص دیگه ای بود پارت سنگسار وتوخونه خان موندن مهوا سه چهار تا پارت طول میکشیدبا کلی هیجان ومعماو...
۱۲ ماه پیشروژان کاردان | نویسنده رمان
میتونید از نویسنده های دیگه که نوع قلمشون طولانی تره بخونید😊
۱۲ ماه پیشفاطمه
00رمان جالبیه🌹
۱۲ ماه پیشZarnaz
00عالی عالی مرسی❤️😘😍
۱ سال پیشسیتا
00مگه یه بچه شیش هفت ساله نبود الان شد پانزده شانزده ساله یا من اشتباه متوجه شدم؟
۱ سال پیشروژان کاردان | نویسنده رمان
سنی گفته نشده بود براش
۱ سال پیشطنین
00منم تصورم از برادرش همین سن بود چون توی پارت ۵ گفته بودید یه پسر نهایتا ۹ ساله
۱ سال پیشروژان کاردان | نویسنده رمان
سن ۵سال؟نه ولی خب در برابر مهوا و پندار بچه حساب میشه شاید سر همون حس کردید
۱ سال پیشروژان کاردان | نویسنده رمان
اره الان چک کردم اشتباه تایپی بوده که تو ویراست رمان شده❤️🙏🏻سنش ۱۶هستش
۱ سال پیشAa
10👏👏👏💐👌
۱ سال پیشاسرا
10ای دادبیدا د
۱ سال پیش
علی
00خوبه