پارت سی و دوم :

-مهوا!
با شنیدن اسمم از صدای آشنایی چشمام‌و باز کردم. سرم‌و بلند کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای آبیش بود که بهم زل زده بود. اون اینجا چیکار می‌کرد؟ چی می‌خواست؟
با تعجب بلند شدم. اول سعی کردم یه‌کم مانتو شلوارم که خاکی شده بودن رو بتکونم بعد
با تعجب گفتم:
-آقا پندار شما اینجا چیکار می‌کنید؟
لبخندی زد و گفت:
-اومدم دیدن شما.
با تعجب به قبرستون اشاره کردم:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.