ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت سی و دوم :
-مهوا!
با شنیدن اسمم از صدای آشنایی چشمامو باز کردم. سرمو بلند کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای آبیش بود که بهم زل زده بود. اون اینجا چیکار میکرد؟ چی میخواست؟
با تعجب بلند شدم. اول سعی کردم یهکم مانتو شلوارم که خاکی شده بودن رو بتکونم بعد
با تعجب گفتم:
-آقا پندار شما اینجا چیکار میکنید؟
لبخندی زد و گفت:
-اومدم دیدن شما.
با تعجب به قبرستون اشاره کردم:
-ا