لیست کلیه پارتهای رمان حسرت با هم بودن : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 101
نمیدانستم باید چه کار کنم. عقلم کار نمیکرد. توی راه آنقدر در فکر بودم که متوجه ماشینی که برایم بوق میزد، نشده بودم. صدای زنی را از کنارم شنیدم: ـ مسیرتون کجاست؟ به کنارم نگاه کردم و همان زن را که اسمش مهشید بود دیدم. چشمان عسلیاش هنوز سرخ بود. با گیجی گفتم: ـ من... من... نمیدونم... ...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 102
بهاره با تعجب گفت: ـ دخترتو دادی به پرستاره؟ ـ گفتم که... تجربه داشت. الانم زنگ زدم و بهم اطمینان داد حال نیلوفر خوبه. صدای نیلوام شنیدم. گریه نمیکرد. ـ خیلی دل شیر داری! بهاره رفت و من ماندم و حجم کارهای زیادم و نگرانی برای نیلوفر. چقدر روز پر کاری بود. چهار بیمار مرخص شدند و دو نفر با سر ...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 103
نیلوفر را داخل خانه گذاشتم و دوباره رفتم جلوی در. صدای شوهرش را شنیدم: ـ برو صداش کن بیاد. سرفهای کردم تا متوجه حضورم شوند. هر دو برگشتند و رنگ از روی مهشید پرید. نگاهی به شوهرش انداختم و کمی ترسیدم. خیلی جدی و خشن به نظر میرسید و بر عکس صدای مسنش چهرهاش جوان بود. اصلاً به او نمیآمد ...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 104
فصل 47 پنج سال مثل برق و باد گذشت. نیلوفر پنج ساله شده بود. چقدر خوشحال بودم که مهشید را کنارم داشتم. رابطه ما در این سالها مثل دو دوست نبود. مثل دو خواهر بود. گذشته از همه اینها حامد به معنای واقعی کلمه یک مرد بود. خیلی هوای من و دخترم را داشت و در قبالمان احساس مسئولیت میکرد. حامد مرد آرا...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 105
صبح مهشید صبحانه همه را آماده کرد. خجالت زده تشکر کردم. مهشید گفت: ـ کاری نکردم الهام جون. هنگامه جدی بود. زیر لب گفت: ـ دلم نمیخواد بیام بیمارستان. ـ جواب خانم امیدی رو چی میدی؟ به ناچار بلند شد. نیلوفر خواب بود. صورتش را بوسیدم و همراه هنگامه پایین رفتیم. داخل ماشین هنگامه گفت: ـ تمام...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 106
شب شام را همگی دور هم خوردیم و گفتیم و خندیدیم. نیلوفر که خوابید هوا ابری شد و باران شروع به باریدن کرد. مهشید در حالی که به پشتی تکیه زده بود گفت: ـ این روزا حس میکنم حامد خیلی دلتنگ خوانوادشه. ـ آقا حامد باید غرورش رو بذاره کنار و بره دنبال مادرش. فرزند در مقابل پدر و مادرش حق به گردن داره....
بروزرسانی در : ۸۸۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 107
هنگامه گونههایش را بوسید و خندان گفت: ـ چطوری تو؟ چقدر دلم برات تنگ شده! ـ منم همینطور خاله! هنگامه در حالی که نیلو را در آغوش داشت به طرفم آمد و به من دست داد: ـ سلام. ـ سلام. خوبی؟ ـ خوبم؟! از خونه مادرم فرار کردم. اخمی کمرنگ کردم: ـ چی شده؟! هنگامه روی فرش نشست و من مقابلش. نیلوفر...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 108
هنگامه در حال خنده گفت: ـ این دخترت انقدر زرنگه که به این راحتیا نمیشه گولش زد! نیلوفر از خنده ما سوء استفاده کرد. بلند شد و دست به کمر و با لبخند شیطنت باری که تهدید در آن آمیخته بود گفت: ـ اگه عمو دکترو دیدم بهش میگم خاله هنگامه ازش بدش میاد! خندههایم را قطع کردم و اخم تصنعی کردم: ـ ...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 109
دکتر شهریار کاملاً مسئله صحبت با هنگامه یادش رفته بود و درگیر نیلوفر و کارهای با مزهاش شده بود. در حالی که به پشت او نگاه میکرد که میرفت، گفت: ـ ای جاسوس دو جانبه! و رو به من گفت: ـ به کی رفته این دختر کوچولوی شیطونت؟ لبخند زدم. دکتر نمیدانست همه این کارهای نیلوفر به خود من رفته. حتم...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 110
فصل49 داخل ناهارخوری بیمارستان با هنگامه حرف میزدم: ـ دیشب چطور راضی شدی بری؟ هنگامه قاشق را داخل برنجش فرو برد و لبخند زد: ـ حرفت خیلی اثر گذار بود. ـ کدوم حرفم؟ ـ همین که فرید آدم منظور داری نیست و از نظر شخصیتی آدم خونگرمیه. دارم سعی میکنم خودم رو با این موضوع سازگار کنم و کمتر بهش گ...
بروزرسانی در : ۸۷۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 111
فصل 50 صبح از خواب بیدار شدم و نیلوفر را صدا زدم: ـ نیلوفر اگه بیداری پاشو ببرمت خونه خاله. چشمانش را باز کرد و گفت: ـ نمیشه خاله بیاد اینجا؟ ـ دیروز بهم گفت فردا تو بری بالا. زود باش میخوام در خونه رو قفل کنم و برم. بلند شد و رفت دست و صورتش را شست. لباسهایش را تنش کردم و طبق معمول س...
بروزرسانی در : ۸۷۷ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 112
تلفن زنگ میخورد. گوشی را برداشتم و جواب دادم. در همین هنگام یک مریض بد حال آوردند و هنگامه به طرفش رفت. دقایقی بعد هم گروه پزشکی از راه رسید و مریض را به اتاق عمل انتقال دادند. ساعت یازده بود که فشار کار بالا رفت. اینقدر کارها زیاد شد که فکرم از حال و هوای مهشید و نیلوفر بیرون آمد و درگیر کارها...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 113
فصل 51 سجادهام را جمع کردم و بلند شدم و از نماز خانه بیمارستان بیرون رفتم. چشمم به هنگامه افتاد که در حال صحبت با دکتر شهریار بود و پشتش به من. دلم برایش تنگ شده بود. امروز اصلاً نتوانسته بودیم همدیگر را ببینیم. از بس که کار داشتیم. روی دکتر به طرفم بود. داشت با چشمان نگرانی به هنگامه نگاه م...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 114
به راه افتاد و پخش را روشن کرد و موسیقی سنتی فضای ماشین را پر کرد. با کنجکاوی از آینه نگاهش کردم. در پس چهره خونسردش انگار طوفانی بر پا بود. چشمم به تابلوی مهد کودک افتاد. شاید بهتر بود این مسئله را با حامد در میان بگذارم. گفتم: ـ ببخشید آقا حامد! خودش را مشتاق شنیدن نشان داد. گوشه لبم را گزید...
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 115
هنگامه پس از چند بوق جواب داد: ـ الو... ـ سلام هنگامه جون. ـ سلام الهام. ـ حالت بهتره؟ ـ آره اومدم خونه دارم استراحت می کنم. ـ استراحت مطلق؟ ـ فرید گفته حق ندارم از خونه بیرون برم. معلوم نیست خانم امیدی بهش چی گفته. حتی یه متخصص زنان هم باهاش حرف زده. ـ به حرفشون گوش بده. بدت رو که نمیخ...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 116
حامد هم نگاه نگرانی به مهشید انداخت و همراه من و نیلو شد. نیلو را توی مهد کودکی نزدیک خانه ثبت نام کردم. چون نام خوانوادگی نیلوفر نام خوانوادگی خودم بود، حامد مشکوک نشد. نیلو هنوز توی بغل حامد بود. حامد توی گوشش حرفهایی زد که لبخند روی لبش آمد. از بغلش پایین آمد و با او خداحافظی کرد. رو به نیلو...
بروزرسانی در : ۸۷۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 117
فصل 53 تمام فکرم شده بود مهشید. شاید اگر از خانه مجید میرفتم حساسیت مهشید به من و حامد کم میشد اما آخر چطور میتوانستم از این خانه دل ببرم؟! سرم را که درد میکرد گرفتم و بلند شدم که حمام بروم. نیلوفر داشت بازی میکرد. به طرف حمام رفتم و با صدای بلند گفتم: ـ نیلوفر من حمومم! صدایش را شنی...
بروزرسانی در : ۸۷۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 118
فصل 54 در حال تایپ مطلب روی صفحه کامپیوتر بودم. چقدر دلم میخواست زیر پتوی گرم و نرم خانهام کنار دخترک نازم بخوابم و کسی نگوید چه کار کنم و چه کار نکنم. به یاد نیلوفر افتادم. چه کار میکرد توی مهد؟ معلم مهدش گفته بود خیلی خونگرم و شیرین زبان است و کلی برای خودش دوست پیدا کرده. در دل گفتم: ...
بروزرسانی در : ۸۷۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 119
آَشپزخانه رفتم و صورتم را شستم. ازش پذیرایی کردم و پرسیدم: ـ حالت بهتره؟! ـ آره خدا رو شکر خیلی بهترم. راستش اومدم ازت معذرت خواهی کنم به خاطر اون حرفا... واقعاً دست خودم نبود. ـ عزیزم! اشکالی نداره! برای هر کسی پیش میاد! ـ یه خبر خوب دارم. یعنی به خاطر همون خبرم انقدر حالم خوبه! کنجکاو پرسی...
بروزرسانی در : ۸۶۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 120
شب تا صبح را با کابوس سپری کردم. یا خواب شکوه را دیدم که دوباره توی زندگیام پیدا شده یا فریماه و مجید توی بیمارستان کنار همدیگر. صبح به زحمت پلکهایم از هم باز شد و نیلوفر را که کنارم خواب بود، تکان دادم: ـ نیلو پاشو مامان. باید بری مهد. به طرفی چرخید و گفت: ـ خوابم میاد! ـ بلند شی خوابت م...
بروزرسانی در : ۸۶۸ روز پیش
