پارت صد و ششم :

شب شام را همگی دور هم خوردیم و گفتیم و خندیدیم. نیلوفر که خوابید هوا ابری شد و باران شروع به باریدن کرد. مهشید در حالی که به پشتی تکیه زده بود گفت:
ـ این روزا حس می‌‌کنم حامد خیلی دلتنگ خوانوادشه.
ـ آقا حامد باید غرورش رو بذاره کنار و بره دنبال مادرش. فرزند در مقابل پدر و مادرش حق به گردن داره. چطوری می‌‌تونه تا آخر عمرش با مادرش قطع رابطه باشه؟
ـ حامد فکر می‌‌کنه مادرش ازش متÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یکی از خوانندگان این

    0

    دست نویسنده رمان درد نکنه رمان قشنگیه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    چطورفکردزیده شدن توذهن الهام آمدیهوی🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    یه وسوسه ذهنی❤

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    عالی بود مرسی مرضیه جونم😍😍واقعا باید یه فکر کنه مهشید و حامد خیلی به نیلو وابسته شدن مخصوصا مهشید🤦 ♀️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️