لیست کلیه پارتهای رمان حسرت با هم بودن : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 81
فصل34 زندگی پنهانی من و مجید در آپارتمانش شروع شد. صبحها میرفتم بیمارستان و ظهرها هم مجید دنبالم میآمد و با هم بودیم اما من آرام نبودم. ترس داشتم. مضطرب بودم. با اینکه مجید همسرم بود اما چون ازدواجمان علنی نشده بود و کسی خبر نداشت، میترسیدم. از عکس العمل شکوه که اگر میفهمید دارم با مجی...
بروزرسانی در : ۹۰۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 82
قرارم با مجید در خیابان ولیعصر بود. انگار نه انگار زن و شوهر بودیم. برای دیدن هم قرارهای پنهانی میگذاشتیم. مجید عینک آفتابی زده بود و برایم دست تکان میداد. به طرفش پرواز کردم. همان نزدیکی یک کافی شاپ بود. همراه هم داخل رفتیم و گوشهای را برای نشستن انتخاب کردیم و نشستیم. مجید عینکش را در آور...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 83
چقدر احساس راحتی میکردم که مادرم حقیقت را فهمیده بود. از خوشحالیام به مجید زنگ زدم تا خبر را بگویم اما گوشیاش خاموش بود. به خانه که رسیدم سریع در را باز کردم و داخل رفتم. لباس عوض کردم و کمی به سر و وضع خانه رسیدم. دوباره با مجید تماس گرفتم اما باز هم گوشیاش خاموش بود. اندیشیدم: «چرا گوشی...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 84
بعد از کارم خانه رفتم. مادرم آش درست کرده بود. یک قابلمه پر کردم و گفتم: ـ مامان من اینو میبرم خونه خودم. مادرم به طرفم آمد و گفت: ـ بازم میری اونجا؟ ـ امشب مجید میاد. ـ دیشب چرا نیومده بود؟ ـ سوگل بیمارستان بستری شده! مادرم به سرش زد: ـ راست میگی؟! حالش بده؟! ـ الان بهتره. ـ خدا...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 85
صبح که بیدار شدم مجید رفته بود. در حال حاضر شدن در اتاق بودم که گوشیام زنگ خورد. جواب دادم: ـ الو... صدای مادرم را شنیدم: ـ سلام الهام. شماره دخترهرو پیدا کردی؟ ـ سلام. آره پیدا کردم. ـ یه زنگ بزن بهش و باهاش قرار بذار. به منم بگو باهات بیام. ـ مامان تو نیا. ـ برای چی؟! ـ ممکنه یه حرفای...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 86
باورم نمیشد به همین راحتی میانهام با مجید به هم خورده باشد. آن هم سر آن دختره لعنتی. نه! نباید میگذاشتم مجید این طوری از پیشم برود و آن هم با فکر اینکه من با مهتاب و امین همدست هستم. به پاهایم قدرتی دادم و به طرفش دویدم. سوار ماشینش شده بود و داشت میرفت. چند ضربه به شیشه ماشینش زدم اما...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 87
چند قطره باران روی صورتم چکید. به آسمان نگاه کردم. دل آسمان هم مثل دل من گرفته بود. با اینکه هوا تاریک بود و نباید آن وقت شب در خیابانها قدم میزدم اما هیچ میلی برای برگشت به خانه نداشتم. وقتی یاد مجید و حرفی که بهم زد میافتادم، می خواستم بمیرم و دیگر وجود نداشته باشم. مرتب این جملهاش ...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 88
فصل 36 بعد از حل شدن آن ماجرا من و مجید به هم قول دادیم از روزهای بعد زندگی جدیدمان را با شیرینی شروع کنیم. وقتی در مورد تصمیم خودم و مجید با هنگامه حرف زدم، لبخندی زد و گفت: ـ واقعاً کار درستی کردین. زندگی ارزش این همه تلخی و ناراحتی رو نداره... برید با هم خوش بگذرونید بابا. درسته زندگی برادرت...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 89
هر دو پشت میز نشستیم و مجید سفارش غذا داد. رو بهش که در حال دیدن پیامک موبایلش بود، گفتم: ـ مجید امشبو دیگه موبایلتو بذار کنار و توجهتو به من بده! موبایلش را داخل جیب کتش گذاشت و با محبت نگاهم کرد: ـ چشم! مدتی عاشقانه به هم نگاه کردیم. از تماشای چهره هم سیر نمیشدیم. مجید سکوت را شکست و گفت...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 90
مادرم نزدیک شکوه شد و گفت: ـ شکوه خانم دختر من، زن پسرته! بذار زندگیشون رو کنن! شکوه که هیچ احترامی برای مادرم قائل نبود، فریاد زد: ـ باشه. زندگیشون رو کنن اما من دیگه اسم این پسر رو نمیارم. پسرم بشه پسر تو! ولی این همیشه یادت باشه دخترت پسری رو که یه عمر با زحمت بزرگش کردم از دستم در آورد... ...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 91
*** اصلاً نفهمیدم بعدش چه شد... فقط خودم را توی مراسم خاکسپاری مادرم میدیدم که دارم به سنگ قبرش نگاه میکنم و عدهای دورم را گرفتهاند و شیون میکنند. یک قطره اشک هم از چشمانم نمیآمد. چشمه اشکم خشک شده بود. نگاهم روی امین بود که به سرش میزد و مادرم را صدا میکرد و زار می زد. نگاه سیا...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 92
کم کم همه رفتند و من ماندم و هنگامه و خاله ناهید که از شهرستان آمده بود تا مدتی پیش من باشد. خاله ناهید بغلم کرد و گریه سر داد. چقدر بوی مادرم را میداد. انگار مادرم زنده شده و پیشم برگشته بود. توی بغلش خودم را جا کردم تا به یاد مادرم باشم. هنگامه دستم را در دستش گرفته بود و نگران نگاهم میکرد:...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 93
فصل 39 روزها میگذشتند و من بی هدف و افسرده و درمانده. امین با مجید درگیر شده بود و کتک کاری مفصلی با هم کرده بودند که دیگر اصلاً برایم مهم نبود. امین مجید را تهدید کرده بود اگر دنبال من باشد زندگیاش را به آتش میکشد و شکوه به امین زنگ زده و هر چه بر دهانش آمده بود، گفته بود. من همچنان در ح...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 94
شب امین نیامد. بهتر! آلبوم عکس مادرم را برداشتم و به تک تک عکسهایش خیره شدم. من و مامان روی تاب و تابستان... من و مامان توی حیاط خانه و دستهای من دور گردنش... من و مامان و امین مشهد و رو به روی گنبد طلایی امام رضا... من و مامان و خاله ناهید و دختر خالهام توی جشن تولد هفده سالگیام... قلب...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 95
فصل 41 یک هفته گذشته بود و از مجید بی خبر بودم. حالم اصلاً خوب نبود. بیمارستان رفتم و هنگامه با دیدنم متوجه بد حالیام شد. مهربانانه گفت: ـ چرا امروز اومدی؟ هنوز حالت سر جاش نیومده. خانم امیدی از راه رسید. با دیدن صورتم جا خورد و گفت: ـ دختر تو داری با خودت چی کار میکنی؟! بیا بریم تو یکی...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 96
فصل 42 داخل اتاقم نشسته بودم که یکدفعه صدای باز و بسته شدن در را شنیدم. امین در حال صحبت تلفنی با کسی بود: ـ باشه... بهش میگم... توام به من حق بده... خواهرمه... و بعد قطع صحبتهایش. صدایش را شنیدم: ـ الهام! دراز کشیدم و خودم را به خواب زدم. اصلاً حوصلهاش را نداشتم. ـ الهام میدونم ...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 97
فصل43 یک هفته ماندن در خانه خاله حسابی روحیهام را عوض کرد. خاله آنقدر مرا مورد محبت و نوازشش قرار داد که اگر خواسته مجید در نامه نبود حتماً همانجا ماندگار میشدم. هنگامه مرتب زنگ میزد و حالم را میپرسید. ـ الهام! اونجا نمونیا! کارتو ول نکنیا! وگرنه منم میذارم از این بیمارستان می...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 98
فصل 44 از رفتن امین و مهتاب به ترکیه هفت ماه گذشت. امین رفت که رفت... اوایل به گوشیام زنگ میزد و حالم را میپرسید اما بعد از چند ماه تماسهایش قطع شد و دیگر انگار نه انگار که خواهری هم دارد. خیالش راحت بود که خاله ناهید پیشم است و مراقبم. هنوز نمیدانست باردارم و من هم دلم نمیخواس...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 99
فصل45 روز عروسی هنگامه و دکتر شهریار فرا رسید. بچه بغل وارد تالار شدم. هنگامه خیلی زیبا شده بود. با مادر هنگامه روبوسی کردم و خودم را برومند معرفی کردم. با مهربانی گفت: ـ خوش اومدی عزیزم! نیلوفر را بوسید و گفت: ـ چه کوچولوی نازی! تشکر کردم و با راهنماییاش به سمت صندلیای نزدیک عروس و ...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 100
ـ تو که نمیخوای شوهرت مثل دیروز بیاد اینجا و سر و صدا راه بندازه که چرا زن منو راه میدین اینجا؟ ـ خانم گودرزی! زن جوان که حالا فهمیده بودم اسمش مهشید بود سرش را روی شانه مدیر گذاشت و اشک ریخت. خانم گودرزی از من عذرخواهی کرد و همراه زن از اتاق خارج شدند. من هم کنجکاو در فکر فرو رفتم. حتماً ش...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
