پارت صد و ده :

فصل49
داخل ناهارخوری بیمارستان با هنگامه حرف می‌‌زدم:
ـ دیشب چطور راضی شدی بری؟
هنگامه قاشق را داخل برنجش فرو برد و لبخند زد:
ـ حرفت خیلی اثر گذار بود.
ـ کدوم حرفم؟
ـ همین که فرید آدم منظور داری نیست و از نظر شخصیتی آدم خونگرمیه. دارم سعی می‌‌کنم خودم رو با این موضوع سازگار کنم و کمتر بهش گیر بدم.
ـ آفرین! بهترین کارو کردی! حتماً دکتر خیلی خوشحال شد که باهاش رفتی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    ایی بزن مهشیدبارداربشه خیال همه راحت بشه😁🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️