لیست کلیه پارتهای رمان حسرت با هم بودن : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 1
فصل 1 مجلس خواستگاری بود و من و مادرم و برادرم امین روی مبلهای سلطنتی جای گرفته بودیم. این بار سوم بود که برای خواستگاری سوگل میآمدیم و باز هم جواب مادرش رد بود. دلیلش کاملاً واضح بود. هیچ وجه اشتراکی بین خوانواده آنها و ما نبود. مادر سوگل، شکوه زن مستبد و خود رایی بود که سالها پیش همسرش...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 2
شب از نیمه گذشته بود و از امین خبری نبود. از بس با همراه امین تماس گرفته بودم خسته شده بودم. ـ واقعاً که چه پسر بی فکریه! اصلاً فکر ما دو تا رو نکرده... مادرم وحشت زده دست روی قلبش که تیر میکشید، گذاشت: ـ الهام میترسم یه بلایی سر خودش آورده باشه... پسره این روزا پاک زده به سرش... یه کاری ...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 3
ناگهان صورت سرد سوگل که با نگرانی همراه شده بود، مقابلم نمایان شد: ـ سلام الهام. ازا فکارم بیرون آمدم و به یاد امین افتادم. مضطرب شدم و گفتم: ـ سلام سوگل جون. شانهام را گرفت و گفت: ـ بیا بریم اون طرف تا مادرم ندیدمون. تبعیت کردم و به طرفی که گفت، رفتیم. پرسید: ـ حال امین خوبه؟ ـ من ا...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 4
فصل 3 ازدواج امین و سوگل خیلی زود سر گرفت. شکوه برای حفظ آبرویش از مجید خواسته بود در هتلشان، کاری برای امین دست و پا کند و مجید هم این کار راکرده بود. همیشه وقتی امین در مورد مجید در خانهامان حرف میزد گوشهایم تیز میشد. بودند پسرهایی که به خاطر داشتن یک ویژگی کوچولو در ظاهرشان یا سطح ع...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 5
فصل 4 یک ماه از ازدواج امین و سوگل گذشته بود. در این مدت سعی کرده بودم ذهنم را از فکر مجید خالی کنم. واقعاً هم باید خالی میشد. من کجا و او کجا؟! خیلی زیاده خواه شده بودم. چرا باید به کسی فکر میکردم که ذرهای با او هماهنگی نداشتم. نه خونوادههایمان به هم میخورد نه تحصیلاتمان و نه چیزهای...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 6
نمیدانستم چه کار کنم. بنشینم یا چیزی را بهانه کنم و بروم. صدای مجید را با ملایمت شنیدم: ـ بفرمایین بشینید. نگاهش کردم. محترمانه به مبلی اشاره میکرد. لبخند کمرنگی زدم و نشستم. مجید هم نشست و ناگهان سکوت سنگینی حکم فرما شد. همیشه عادت داشتم سکوت جمع را بشکنم اما با وجود مجید انگار زبانم قفل...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 7
کنجکاوی بیشتری نکردم و گفتم: ـ من باید کم کم برم. ـ کجا؟ تا منو دیدی داری میری؟ ـ مامان خونه تنهاست. ـ مگه بچهست؟ امین با آستینهای بالا زده به سمت گوشی تلفن رفت و گفت: ـ الان زنگ میزنم میگم مامانم بیاد اینجا. ـ نمیخواد دیوونه. یه روز دیگه میایم. امروزم من بی خبر اومدم. ـ کار خ...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 8
ـ چشم. از اتاق بیرون رفتم و از پلهها بالا رفتم. طبقه اول خیلی ساکت بود که باید هم این طور میشد چون داخل هر اتاق مریض بود و به آرامش احتیاج داشتند. چشمم به ایستگاه پرستاری افتاد و دو دختر که پشت میز نشسته بودند. با خودم فکر کردم: «یعنی خانم امیدی کدومشونه؟» به طرفشان رفتم و گفتم: ـ سلام. م...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 9
در حال صحبت بودیم که سر و کله دکتر جوان و خوش چهرهای پیدا شد: ـ سلام خانوما. هنگامه و بهاره سریع بلند شدند. من هم پشت سر آنها. دکتر با دیدنم لبخند معنیداری زد وگفت: ـ منشی جدید؟! ـ بله. برومند هستم. ـ خوشبختم. منم شهریارم. نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت: ـ مضطربی! بیشتر هول شدم. ...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 10
یک سیب برداشتم و روی پیش دستی گذاشتم. سوگل گفت: ـ بیشتر بردار! ـ تو که میدونی چقدر سیب دوست دارم. همین بسه! و آرام گفتم: ـ فعلاً نمیشه. حس میکردم حواس مجید پیش ماست. سوگل لبخند زد: ـ لاغر شدی! زیرکانه پرسیدم: ـ حالا خوب شدم یا بد؟ ـ خوبی! مثل همیشه. فقط زیر چشمات یه کمی گود شده. د...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 11
ناگهان برق رفت و آشپزخانه در تاریکی فرو رفت. سوگل با ناراحتی گفت: ـ وای! الان چه وقت برق رفتن بود؟! چشمم هیچکسی را نمیدید. خواستم یک جوری خودم را به هال برسانم که یکدفعه خوردم به سینه محکم کسی و صدایی شنیدم: ـ سوگل! شمع داری؟ عرق سردی از پیشانیام سرازیر شد. فکر کرده من سوگلم؟! وای! دیگر...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 12
سریع دستانم را شستم و بیرون آمدم. مجید داشت از مادرم و سوگل و امین خداحافظی میکرد. نگاهش که به من افتاد، گفت: ـ با اجازتون الهام خانوم! لبخند گرمی زدم: ـ به شکوه خانم خیلی سلام برسونید. تشکر کرد. سوگل گفت: ـ بذار منم بیام پایین. مجید اجازه نداد و از امین هم خواست به خاطر سرما پایین نیاید ...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 13
و ناگهان از حرفی که زدم غرق خجالت شدم. مجید مهربانانه گفت: ـ اگه میدونستم خودتونو یادتون میره اصلاً نمیگفتم بارونیمو جا گذاشتم. سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم. پرسید: ـ پیشونیتون که طوری نشد؟! سرم را بالا آوردم و به چشمان پر از دلسوزیاش نگاه کردم: ـ نه... چیزی نشد... و تبسم کردم...
بروزرسانی در : ۹۷۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 14
و با گفتن: «من میرم دنبال بلیت.» از خانه بیرون رفت و من و مادرم و سوگل تنها ماندیم. شب را خوابیدم و صبح بیمارستان رفتم. هنگامه با دیدنم لبخند زد و گفت: ـ سلام خانم مسافر! خندیدم: ـ تو از کجا فهمیدی مسافرم؟ ـ خانم امیدی گفت. امروز جناب آقای سعادتمند شخصاً با رئیس بیمارستان تماس گرفتند و بر...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 15
هنگامه خندید. من هم خندیدم: ـ خیلی به هم میاین. لبخند هنگامه روی لبش خشک شد و حالت نگرانی توی صورتش آمد: ـ چه فایده داره وقتی به هم نمیخوریم. متعجب نگاهش کردم: ـ چرا؟! ـ فعلاً برو! الان وقت حرف زدن در مورد این چیزا نیست. از مشهد که اومدی در موردش با هم حرف میزنیم. در حالی که فکرم مشغول...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 16
آهان! پس موضوع این بود! دقیق نگاهش کردم. طبق معمول شیک و مرتب بود اما من چی؟ به سر و وضعم نگاه کردم. اصلاً به هم نمیخوردیم. شکوه هنوز هم دلش به ازدواج امین و سو گل راضی نبود. آن وقت مرا عروسش میکرد؟! لقمه خیلی بزرگی داشتم برای دهانم بر میداشتم. صدای ملایمش مرا از فکرهای بی سر و تهم بیرون کش...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 17
ـ من نمی خوام با خوانواه زن تو ارتباط داشته باشم. ـ آخه برای چی؟ مادرم ساکت شد. معلوم بود از طرف من نگران است. لابد متوجه علاقه من به مجید شده بود و احساس خطر میکرد. سوگل صدایم زد و همراهش شدم و از در داخل رفتیم. حواسم به مجید بود. در حال صحبت با مرد هتلداری بود. امین هم رفت و کنارش ایستاد ...
بروزرسانی در : ۹۷۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 18
مادرم کمی خورد و گفت: ـ الهام دیگه برای من قلب نموندهها! امین قلب منو ذره ذره آب کرد با زن گرفتنش! تو یه موقع دل به این پسر نبندی! ـ مامان جون! اون به من علاقه نداره! اشتباه میکنی! مادرم با جدیت گفت: ـ هم اون به تو علاقه داره هم تو به اون. آدم با یکی عروسی میکنه که بهش بخوره. اینو همه ...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 19
فصل 8 در حال تماشای کادوهای سوگل گفتم: ـ خیلی قشنگن! چهقدر دست و دلبازی! برای دوستات کلی کادو خریدی! امین در حال مسواک زدن سرش را از دستشویی بیرون آورد و گفت: ـ همشونو از جیب من بیچاره داده! سوگل گفت: ـ من که مجرد بودم بیشتر از اینا میخریدم. مراعات حالتو کردم امین خان! امین پوزخند زد....
بروزرسانی در : ۹۶۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 20
امین با حرص خندید و گفت: ـ حالا یکی باید بره ناز خانومو بکشه! مادرم گفت: ـ بلد نیستی با خواهرت بهتر حرف بزنی؟ آنقدر از دست امین عصبانی بودم که رو به مجید گفتم: ـ ببخشید من نمیتونم همراهتون بیام. میخوام برم هتل. حال مجید گرفته شد و گفت: ـ برای چی؟ چشمانم را از صورتش برداشتم و با دلخوری...
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
