لیست کلیه پارتهای رمان حسرت با هم بودن : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 41
شکوه با چشمان غرندهاش زل زد به صورت من. انگار مجید حرفی از من زده بود که آنقدر بدبین نگاهم میکرد. مجید به سمت سوگل رفت و کنارش ایستاد و دست دور شانهاش حلقه کرد و عکس انداخت. امین سوت کشید و شروع کرد همراه جمع خواندن آهنگ: «تولدت مبارک!» مرد جوانی که ارکستر بود، بلندگو به دست گرفت و شرو...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 42
فصل 18 دو هفته بود از مجید بی خبر بودم. مطمئن بودم که مادرش سر سختانه در تلاش بود تا مانع دیدار ما شود. توی بیمارستان مشغول انجام کارهایم بودم و به مجید فکر میکردم که یکدفعه دکتر شهریار از مقابلم در آمد و گفت: ـ خسته نباشی. از افکارم بیرون آمدم و لبخند زدم: ـ سلام ممنون. کنجکاو پرسید: ـ ا...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 43
دکتر با نگاهش هنگامه را دنبال کرد و پرسید: ـ باز چی شده؟! خانم امیدی با صورتی برافروخته جواب داد: ـ خانوم تو کارش اشتباه کرده. طلبکارم هست. دکتر نگاهش را به خانم امیدی داد: ـ اون امروز حالش خوب نبود... ـ حالش خوب نیست نیاد بیمارستان. مریض مگه مسخرهشه؟ اینجا ما با جون بیمارا سر و کار داریم...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 44
ظهر که از محل کارم بیرون آمدم، دم در بیمارستان چشمم به شکوه افتاد که به در ماشینش تکیه زده و انگار منتظر کسیست. به غیر از من آشنای دیگری در این بیمارستان نداشت. ته دلم خالی شد. یعنی چه کارم داشت؟! متوجهم شد و نگاهش به سمت من کشیده شد. با صدایی پر از تردید سلام کردم. سر تا پایم را برانداز کرد و اخ...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 45
فقط به خاطر من! زنگ در به صدا در آمد. مادرم از اتاقم بیرون رفت و در را باز کرد. امین داخل آمد و سلامی داد و گفت: ـ مامان الهام خونهس؟ از اتاقم بیرون رفتم و سلام کردم. امین آشفته بود: ـ سلام. شکوهِ بی شرف اومده دم در بیمارستان باهات درگیر شده؟ مادرم هاج و واج نگاهم میکرد: ـ چرا به من چیزی...
بروزرسانی در : ۹۴۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 46
با چشمانی سررنش آمیز نگاهم کرد: ـ فکر میکردم دختر فهمیدهای هستی. ـ من با مادر مجید کاری ندارم مامان. خودش پسر خوبیه. میتونه شوهر خوبی برام باشه. مادرم سرش را با تأسف تکان داد و لبهایش را آویزان: ـ انقدر ساده نباش دختر! امین میگه همه کارای شکوه با مجیده. مجید هم شوهرشه هم پسر بزرگش. ...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 47
فصل 21 ـ سه روز؟! وای! فکر کنم دیگه مادرش تا الان دشمن خونیت شده! ـ تو دلم رو خالی نکن. دیشب وقتی امین زنگ زد و این خبرو داد تا صبح از فکر و خیال خوابم نبرد! ـ الهی بمیرم! جز دعا کردن کار دیگهای نمیتونم برات کنم! هنگامه اینها را گفت و رفت و من ماندم و فکرهای درهم ریختهام. اندیشیدم...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 48
فصل 22 انگشتری به انگشتم فرو رفت و به مجید لبخند زدم. امروز روز بله بران بود. بهترین روز زندگی ما! امین مخالف بود و مادرم هم نگران. خودم هم اضطراب داشتم که نکند در پس لبخندهای شکوه چیزی باشد که ما از آن بی خبریم. به مجید نگاه کردم. نگاهش گرم بود. قرار شد تا هفته بعد آزمایش انجام شود و بعد هم...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 49
جشن عقدم مفصل بود. از ترسم جرأت نکرده بودم به شکوه بگویم یک ذره ساده بگیرد. تعداد میهمانها از حد گذشته بود. پیراهنم گرانترین پیراهن بود. آرایشم بهترین آرایش! "خدایا این همه خوشبختی مال منه؟! ممنون که شکوه رو راضی کردی. اگه مجید پولدارم نبود من زنش میشدم چون من دل به خودش دادم نه مال و منالش...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 50
صدای آهنگ موبایلم را شنیدم و گوشیام را از جیبم بیرون آوردم و جواب دادم: ـ الو... ـ سلام الهام جان. خوبی؟ ـ سلام مجید جان. راستشو بخوای نه زیاد. یه دختر بیچاره رو که هم سن و سال من بود همین الان بردن اتاق عمل... ـ دور از تو عزیزم! ـ نامزدشم خیلی نگرانه. قراره دو ماه دیگه عروسی کنن. ـ چقدر...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 51
اوضاع که آرام شد، روی صندلی نشستم تا نفسی تازه کنم که چشمم به بهاره افتاد که از دور به سمتم میآمد. ـ الهام بیا برو بخش اتاق عمل. منشی اونجا حالش بد شده و دکتر گفته بره بیرون. دکتر شهریار گفت بگم تو بری تو بخش اتاق عمل و جای منشی بشینی. جا خورده گفتم: ـ من؟! پس جای من کی میاد؟ ـ نترس! خانم ا...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 52
رنگ دکتر شهریار مثل گچ سفیده شده بود. آنقدر حالم بد بود که نتوانستم آنجا بمانم و پایین رفتم. هنگامه و بهاره با دیدنم نگران شدند و به طرفم آمدند و علت را پرسیدند. همه چیز را تعریف کردم و هنگامه بر آشفته شد. اخمی کرد و گفت: ـ برای فرید متأسفم! و برای سرزنش دکتر شهریار بالا رفت. بهاره گفت: ـ دختر...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 53
تماس را که قطع کردم، مجید را دیدم که دلسوزانه نگاهم میکرد. گوشی را از گوشم برداشت و توی جیبش گذاشت و کنارم نشست. دستم را در دست گرفت و بوسید و با محبت گفت: ـ حالت خوبه؟ به یاد آن دختر افتادم که از محبت شوهرش محروم ماند و بهترین لحظات عاشقانه زندگیاش را از دست داد. دوباره بغض توی گلویم جمع...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 54
فصل24 هنگامه و بهاره مرتب راجع به دیروز حرف میزدند و من هم میگفتم مهم نیست اما آنها بس نمیکردند. فکر میکردند هنوز هم ناراحتم. چشمم به دکتر شهریار افتاد. اصلاً تحویلش نگرفتم. خجالت زده نزدیکم شد: ـ خوبی برومند؟! میخواستم بگویم: «خیلی پررویی دکتر.» اما سکوت کردم. همانطور که با دقت چ...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 55
چشمم به نسرین پیرزوی افتاد که دست به کمر داشت و از کار زیاد گله داشت. مهربانانه گفتم: ـ خسته نباشی نسرین جون. بیا بشین اینجا خستگی در کن. کنارم روی صندلی خالی هنگامه نشست و گفت: ـ به چی فکر میکردی الهام جون؟ ـ به همه چی. ـ خدای نکرده مشکلی داری؟ ـ نه، مشکل نه. خدارو شکر همه چی خوبه ولی......
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 56
گوشیام را جواب دادم: ـ الو... ـ سلام الهام جان. حالت خوبه؟ ـ ممنون مجید. تو خوبی؟ ـ منم خوبم. امشب خونه سوگل دعوتیم. میام دنبالت. توی فکر رفتم. یعنی در جریان حرفهای مادرش به من نبود؟! یا میدانست و اعتنایی نمیکرد؟ لب باز کردم و گفتم: ـ من خودم با مامان میام مجید. هنگامه دستش را به عل...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 57
به مجید نگاه کردم که پر قدرت پارو میزد. خدای من! چهقدر احمق بودم که بچگیام را با الان مقایسه کرده بودم. مجید خیلی خوب داشت پارو میزد و من داشتم از پا میافتادم. رو به او گفتم: ـ تو بردی! ـ به همین زودی جا زدی الهام؟ ـ تو خیلی از من استادتری. ـ تلاشتو کن عزیزم! دوباره شروع کردم ولی ب...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 58
نیم ساعت بعد من و مجید خانه برادرم بودیم. امین و سوگل به استقبالمان آمدند و سلام و احوالپرسی کردیم. مادرم به طرفم آمد و گفت: ـ چرا دیر کردین؟! ـ بعداً میگم. چشمم به شکوه افتاد که مثل ملکهها روی مبل تک نفرهای نشسته. به طرفش رفتم و دست دادم و احوالپرسی کردم. برخوردش مثل همیشه رسمی بود. امی...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 59
طوری که عصبانیت چند لحظه قبلم را فراموش کردم. دنبالشان داخل اتاق رفتم و نگاهشان کردم. شکوه روی تخت دراز کشید و مجید کنارش نشست. توی چشمانش میدیدم که چقدر مجید را دوست داشت. انگار که تمام محبتش مال او بود. کاش آنقدر که مجید را دوست داشت زن مجید را هم دوست داشت و برایش احترام قائل بود. مهربانانه ...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 60
فصل25 بالاخره دکتر شهریار و هنگامه عقد کردند و من و مجید هم به جشن عقدشان دعوت شدیم. روز قبل، تمام بعد از ظهر را با مجید دنبال لباس گشتم. مجید از یکی از پاساژهای معروف، پیراهن شیک گران قیمتی برایم خرید و خواست روز جشن هنگامه بپوشم. واقعاً پیراهن چشمگیری بود که نگاههای همه را به سمت خود میک...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
