حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و یک :
نمیدانستم باید چه کار کنم. عقلم کار نمیکرد. توی راه آنقدر در فکر بودم که متوجه ماشینی که برایم بوق میزد، نشده بودم. صدای زنی را از کنارم شنیدم:
ـ مسیرتون کجاست؟
به کنارم نگاه کردم و همان زن را که اسمش مهشید بود دیدم. چشمان عسلیاش هنوز سرخ بود. با گیجی گفتم:
ـ من... من... نمیدونم...
با صدای مهربانش گفت:
ـ نمیدونی مسیرت کجاست؟
به مغزم فشار آوردم تا بدانم

لطفا صبر کنید...

اسرا
2آی شکوه هر۲پسرت دچارمشکل کردی🙏💋💞