پارت صد و یک :

نمی‌‌دانستم باید چه کار کنم. عقلم کار نمی‌‌کرد. توی راه آنقدر در فکر بودم که متوجه ماشینی که برایم بوق می‌‌زد، نشده بودم. صدای زنی را از کنارم شنیدم:
ـ مسیرتون کجاست؟
به کنارم نگاه کردم و همان زن را که اسمش مهشید بود دیدم. چشمان عسلی‌‌اش هنوز سرخ بود. با گیجی گفتم:
ـ من... من... نمی‌‌دونم...
با صدای مهربانش گفت:
ـ نمی‌‌دونی مسیرت کجاست؟
به مغزم فشار آوردم تا بدانم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    آی شکوه هر۲پسرت دچارمشکل کردی🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😑❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️